نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

مرتبه
تاریخ : یکشنبه 18 دی 1390

انتشار خاطرات اعضای سابق آن، كمك بسیار مؤثری در شناخت ماهیت درونی این سازمان و شیوه‌ها و ترفندهای رهبریت پس از انقلاب آن در راهبرد تشكل و نیروهای تحت امر خود و كشانیدن آنها به سمت و سوی مطلوب نظر خویش، به شمار می‌آید. ازجمله جدید‌ترین این خاطرات متعلق به مسعود بنی‌صدر است...



◄ نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران  
 
  
سازمان‌ها و تشكل‌های سیاسی فراوانی را می‌توان یافت كه در طول مسیر خود دچار انحراف از اندیشه‌ها، اهداف و خط‌مشی اولیه شده باشند اما شاید كمتر نمونه‌ای را بتوان مشاهده كرد كه شدت،‌ عمق و دامنه استحاله آن همچون سازمان مجاهدین خلق باشد؛ لذا بررسی علل و عوامل بروز این تغییر و تحولات عمیق در سازمانی كه از داعیه‌داری مبارزه با امپریالیسم و در رأس آن آمریكا، كار خود را آغاز كرد و تا حضیض دریوزگی به پیشگاه كاخ سفید و حتی تن دادن به جیره خواری عنصر منفوری چون صدام و قرار گرفتن كنار ارتش بعث در تهاجم به خاك میهن و به شهادت رساندن مدافعان این سرزمین سقوط كرد، نكته‌هایی بس گرانقدر در بر خواهد داشت. در این حال آنچه بر جذابیت مطالعه این مسیر پر پیچ و خم می‌افزاید، دقت نظر در نحوه عملكرد رهبریت سازمان مجاهدین پس از دستگیری و اعدام بنیانگذاران و مركزیت نخستین آن در سال 1350، به ویژه در دوران حاكمیت مسعود رجوی بر این سازمان است.

خوشبختانه در كنار اسناد و مدارك فراوانی كه راجع به سازمان مجاهدین وجود دارد، انتشار خاطرات اعضای سابق آن، كمك بسیار مؤثری در شناخت ماهیت درونی این سازمان و شیوه‌ها و ترفندهای رهبریت پس از انقلاب آن در راهبرد تشكل و نیروهای تحت امر خود و كشانیدن آنها به سمت و سوی مطلوب نظر خویش، به شمار می‌آید. ازجمله جدید‌ترین این خاطرات متعلق به مسعود بنی‌صدر است كه در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی، با سازمان مجاهدین هنگام تحصیل در انگلستان آشنا شد و پس از بازگشت به كشور، در فضای سیاسی پرالتهاب سال 58 به آن پیوست و مدت بیست سال از عمر خویش را در خدمت این سازمان به سر برد و به پست‌ها و مقامات بالایی نیز در آن دست یافت، از جمله مسئولیت سازمان در چند كشور اروپایی و آمریكا، نماینده سازمان در برخی مجامع و كنگره‌های بین‌المللی و نیز عضویت شورای ملی مقاومت. برخورداری از چنین موقعیت‌هایی در سازمان، مسعود بنی‌صدر را در جایگاهی قرار می‌دهد كه پس از آشكار شدن تصمیم وی به جدایی از آن، مسعود رجوی را كه آن زمان خود را در مقام خدایگانی جای داده بود وادار می‌سازد شخصاً با وی تماس گیرد و با التماس از او بخواهد تا از این تصمیم خود منصرف گردد و حتی در مقابل اصرار این عضو بلندپایه فعال بر جدایی از سازمان و معرفی وی به عنوان یك "بریده"، عاجزانه اظهار دارد: "ما چگونه می‌توانیم بگوییم كه تو بریده‌ای؟ همه تو را می‌شناسند و این گفته را نخواهند پذیرفت."(ص515)

با این همه،‌ مسعود بنی‌صدر تلاش 20 ساله خود را در این راه كه با تحمل مشقات و مرارت‌های بسیاری نیز همراه بوده است، چیزی جز تباه شدن عمرش به حساب نمی‌آورد و آن را در نخستین جمله از كتابش به خوانندگان اعلام می‌دارد: "این داستان زندگی من است، از "صفر" هنگامی كه چشم به جهان گشودم، تا "صفر"، آن‌گاه كه مجاهدین را ترك گفتم."(ص7)

بی‌تردید این "باخت بزرگ" محصول یك انتخاب اشتباه است و نویسنده با اعتراف به هدر رفتن دو دهه از عمرش در دیباچه كتاب، بیش از هر چیز بر اهمیت "انتخاب" در زندگی انسان‌ها انگشت می‌گذارد، چرا كه عدم دقت كافی در آن، چه بسا راهی بی‌بازگشت را در پیش روی فرد قرار دهد و نه تنها دو دهه، بلكه تمامی عمر یك انتخابگر ناهوشیار را به فنا بكشاند. در سراسر تاریخ كم نبوده‌اند كسانی كه در پایان راه خویش، طعم تلخ بازندگی و خسران را با تمام وجود احساس كرده‌اند و بر عمر از دست رفته اشك حسرت ریخته‌اند. بدین لحاظ است كه خواننده كتاب پس از وقوف بر نوع نگاه نویسنده به گذشته‌ خویش، درصدد برمی‌آید كه تفكرات، دیدگاه‌ها و رفتارهای این فرد نادم را هنگام گام نهادن در ابتدای این مسیر خسارت‌بار مورد بررسی قرار دهد.

توضیحات مفصل نویسنده راجع به خاستگاه اجتماعی و فرهنگی خانواده خود و همسرش حاكی از آن است كه تا زمان آشنایی با سازمان مجاهدین، فارغ از مسائل سیاسی بوده است و حتی سال‌های حضور در دانشگاه ملی (شهید بهشتی) نیز به دلیل فضای خاص حاكم بر این دانشگاه، موجب نشد تا وی در تماس با این‌گونه مسائل قرار گیرد: "بر خلاف دانشجویان سایر دانشگاه‌های ایران، دانشجویان دانشگاه ملی چندان تمایلی به فعالیت‌های سیاسی نشان نمی‌دادند. از این رو، وقتی دانشجویان دانشگاه تهران یا دانشگاه صنعتی در اعتصاب به سر می‌بردند و تعدادی از دانشگاه‌ها تعطیل بود، دانشگاه ما همچنان باز بود و اوضاع به صورت عادی در آن جریان داشت."(ص 85)

البته عزیمت به انگلستان برای ادامه تحصیل موجب می‌شود تا نویسنده در فضای سیاسی‌تری قرار گیرد و ابتدا با اندیشه‌های دكتر علی‌شریعتی و به دنبال اوج‌گیری نهضت انقلابی امام خمینی در داخل كشور، با سازمان مجاهدین خلق آشنا گردد. اما از فحوای خاطرات وی می‌توان دریافت كه این آشنایی‌ها تا زمانی كه وی در آستانه پیوستن به سازمان به عنوان هوادار قرار می‌گیرد، به هیچ وجه عمیق نبوده است. وی در فرازی از كتابش به تشریح سطح اطلاعات سیاسی خود و امثال خود می‌پردازد كه گویای مسائل بسیاری است: "اعضای مجاهدین در لندن توسط احمد از ما خواستند كه كمیته‌ی هواداران نیوكاسل را تشكیل بدهیم. من شناخت چندانی نسبت به مجاهدین نداشتم، اما به نظر می‌رسید فلسفه آن‌ها با شریعتی تفاوتی ندارد... یك بار دوست قدیمی ما بهزاد آمد تا پیش ما بماند. این مد روز بود كه همه ما خود را به یك سازمان سیاسی مشخص منتسب كنیم. بهزاد خود را هوادار فدائیان معرفی كرد. برای اولین بار ما درباره اعتقادات‌مان بحث و مجادله كردیم، البته هیچ‌یك از ما اطلاع چندانی از چیزی كه از آن دفاع می‌كردیم نداشتیم... او گفت این فكر خوبی است كه قصد دارید از مجاهدین هواداری بكنید، مجاهدینی كه به فدائیان نزدیك هستند و به سوسیالیسم و كمونیسم اعتقاد دارند... او مرا متهم كرد كه "چیز زیادی درباره مجاهدین نمی‌دانی، بنابراین چگونه می‌توانی از آن‌ها هواداری كنی؟" او درست می‌گفت... برای برطرف كردن كمبودهایم در زمینه‌ی آگاهی، بر آن شدم تا هر چه بیشتر كتاب‌های مجاهدین، از جمله تكامل و راه انبیا راه بشر را تهیه كنم."(ص121)

نیك پیداست كه شرایط و فضای ملتهب سیاسی ناشی از آغاز حركت انقلابی مردم علیه رژیم شاه و افزایش تحركات و تبلیغات گروه‌های مختلف سیاسی در آن شرایط، نقش بسیار مهمی در قرار گرفتن افراد در حلقه چنین گروه‌هایی ایفا كرده است، بی‌ آن كه غالب آنان شناخت و درك عمیقی از اهداف و تفكرات سازمان‌های پیوسته به آن داشته باشند. همان‌گونه كه نویسنده نیز اذعان داشته، انتساب به یك سازمان سیاسی مشخص، در چنان اوضاع واحوالی به یك "مد روز" تبدیل شده بود، به طوری كه كمتر افرادی یافت می‌شدند كه از این مد پیروی نكنند. اما نكته مهم اینجاست كه ورود به عرصه روابط سازمانی هرچند در ابتدا به دلیل جذابیت‌های خاص آن، به صورتی داوطلبانه صورت می‌گیرد، اما پس از جذب شدن در سازمان، خروج از آن به هیچ‌وجه به سادگی امكان‌پذیر نخواهد بود. به ویژه در سازمان‌هایی كه مشی مخفیانه را برای فعالیت‌های خود برمی‌گزینند.

نكته دیگری كه نویسنده در مورد پیوستن خود به سازمان مجاهدین بیان می‌كند و جا دارد مورد توجه قرار گیرد، برخوردی است كه بین تظاهر كنندگان در حمایت از محمدرضا سعادتی و عده‌ای از مخالفان سازمان- كه از آنها به عنوان چماق‌داران ارتجاع نام می‌برد- در سال 58 صورت می‌گیرد: "علی‌رضا به ما گفت تظاهراتی هست به پشتیبانی از سعادتی... در ادامه تظاهرات ما می‌دیدیم و احساس می‌كردیم افراد دیگری نیز در اطراف‌مان و در حاشیه خیابان هستند. از طریق نجوای تظاهر كنندگان متوجه شدیم كه آن‌ها چماق‌داران ارتجاع‌اند... به تدریج كه به كاخ دادگستری نزدیك می‌شدیم، آن‌ها حملات خود را شروع كردند... من فكر می‌كنم آن چماق‌‌داران...آخرین مبلغانی بودند كه مرا به دامان مجاهدین پرتاب كردند."(ص134)

البته آقای مسعود بنی‌صدر در بیان این ماجرا تنها به تشریح بخشی از مسائل آن هنگام اكتفا كرده و در نهایت دست به نتیجه‌گیری زده است. واقعیت آن است كه وی بر اساس آنچه در خاطراتش آمده، به هنگام حضور در انگلیس، جذب سازمان شده بود. از سوی دیگر ایشان با طرح یك جانبه مسائل، سازمان را در آن زمان در موضع حقانیت و مظلومیت قرار می‌دهد و از این بابت تا حدود زیادی از مسئولیت خویش در پیوستن ناآگاهانه به آن می‌كاهد. سازمان مجاهدین پس از فروپاشی رژیم پهلوی، تحت رهبری مسعود رجوی با هدف مصادره انقلاب به نفع خویش اگرچه به ظاهر داعیه همراهی با رهبری انقلاب را داشت، اما دست به اقداماتی زد كه ماهیت آنها از نظر آگاهان سیاسی مخفی نبود. تأكید بر ضرورت فروپاشی و انحلال ارتش از یك سو و جمع‌آوری اسلحه و تشكیل میلیشیا از سوی دیگر، تلاش در جهت ایجاد دوگانگی در رهبری جامعه از طریق قرار گرفتن در پشت سر آیت‌الله طالقانی، حفظ و گسترش خانه‌های تیمی و استمرار فعالیت‌های مخفی خود در دوران پس از انقلاب و استقرار یك رژیم مردمی و اسلامی در كشور و نیز ارتباطات نامتعارف با كشورهای خارجی كه دستگیری محمدرضا سعادتی نیز دقیقاً در همین راستا صورت گرفت، ازجمله مسائلی بود كه موجب گردید حساسیت جامعه بر روی این سازمان افزایش یابد. این در حالی بود كه تحركات تنش‌زا و بعضاً مسلحانه احزاب و گروه‌های مختلف سیاسی و منطقه‌ای عموماً با رویكرد چپ از یك سو و طرح‌ها و توطئه‌های آمریكا و انگلیس از سوی دیگر، دست به دست هم داده و تهدیداتی جدی را متوجه انقلاب اسلامی و نظام نوپای جمهوری اسلامی ساخته بودند و این همه، فضای سیاسی كشور را به شدت ملتهب و متشنج می‌ساخت. در چنین اوضاع و احوالی طبعاً قاطبه مردم مسلمان ایران كه انقلاب اسلامی را به مثابه دستاوردی گرانبها و حاصل قرن‌ها انتظار و تلاش به حساب می‌آوردند، در مقابل تهدیدات مختلف دست به مقاومت و مقابله می‌زدند. بنابراین درگیری‌هایی كه در صحن جامعه به وقوع می‌پیوست و نویسنده نیز به یك مورد آن اشاره دارد، از زمینه‌هایی برخوردار بود كه بدون اشاره به آنها، نمی‌توان قضاوت درستی در موردشان به عمل آورد. البته این سخن به معنای مهر صحت زدن بر تمامی اقداماتی كه از سوی برخی از گروه‌های طرفدار انقلاب در این برهه از زمان صورت گرفته است، نیست، بلكه قصد، بیان این نكته است كه این گونه رفتارها و اقدامات را باید در ظرف زمانی خاص خود و زمینه‌ها و شرایط آن هنگام مورد بررسی و قضاوت قرار داد. همچنین این واقعیت را نمی‌توان در كنار واقعیت‌های فراوان دیگر نادیده گرفت كه برخوردهای خیابانی مورد اشاره نویسنده، به هر حال تأثیراتش را بر هواداران سازمان مجاهدین بر جای می‌گذارد و موجبات تحكیم احساسات آنها به این سازمان را فراهم می‌آورد. اتفاقاً همین مسئله موجب شده بود تا رهبران و گردانندگان این سازمان به شدت مشتاق چنین درگیری‌هایی باشند و سعی كنند به طرق مختلف زمینه‌های بروز آن را فراهم آورند. به عنوان نمونه، در حالی كه ارتباط محمدرضا سعادتی با مأمور كا‌.گ.‌ب شوروی محرز بود و اسناد و مدارك متقن آن وجود داشت و اساساً وی ضمن یكی از همین ملاقات‌ها و تبادل اطلاعات و اسناد دستگیر شده بود، رهبران سازمان مرتباً از وی به عنوان یك قهرمان ملی و "زندانی سیاسی" نام می‌بردند و راهپیمایی‌ها و میتینگ‌های مختلفی در حمایت از او برگزار می‌كردند كه طبعاً احتمال درگیری و تنش در آنها بسیار بالا بود. گذشته از این، اعترافات برخی از "بریده‌"های از سازمان در سال‌های اخیر حاكی از آن است كه اقدامات سازمان برای "مظلوم‌نمایی" گاه تا حد جنون‌آمیزی، پیش می‌رفت و برخی از اعضا توسط نیروهای سازمان مورد ضرب و جرح یا حتی تحت شكنجه‌های شدید قرار می‌گرفتند تا امكان بهره‌گیری از آنها به عنوان سند مظلومیت سازمان فراهم آید و حتی زمینه‌های عینی و ذهنی برای هواداران آن به منظور ورود به فاز ترور و اقدامات مسلحانه و خرابكارانه ایجاد شود: "خیلی از بچه‌های قدیم بخاطر بالا رفتن جو خفقان احساس می‌كردند كه سازمان قصد سر به نیست كردن آنها را دارد. یكی از این افراد مجید دادوند معروف به جواد قندی بود. وی نزد ما آمد و از یك راز پرده برداشت كه من تا آن لحظه از آن خبر نداشتم. گفت حال كه من از سازمان جدا شده‌ام، احتمال می‌رود مرا سر به نیست كنند ولی من یك راز دارم كه تا به حال به كسی نگفته‌ام. به شما می‌گویم كه در آینده برای مردم بگویید. گفت این واقعه مربوط به فاز سیاسی است و در مورد برادرم و خودم می‌باشد. حمید دادوند برادر مجید دادوند در 1360- 1359 عضو سپاه پاسداران ایلام بود... مجید از سازمان پیام دریافت كرده بود وقتی حمید در خواب است اسلحه ژ-3 او را بدزدد... هدف سازمان این بود كه حمید را تنبیه نماید و موقعیت او را در بین نفرات سپاه خراب و خدشه‌دار كند. وقتی كه سازمان مجاهدین متوجه می‌شوند كارشان نتیجه مطلوب نداشته و مسئله به روزنامه‌های سراسری كشیده می‌شود و سازمان مجاهدین مورد اتهام قرار می‌گیرد به فكر چاره افتادند. چند نفر از كمیته مركزی و دفتر سیاسی برای منحرف كردن حركت سپاه دست به كار می‌شوند و به انجمن جوانان مسلمان ایلام دستور می‌دهند اول مجید "جواد قندی" را در محل انجمن با كابل مورد شكنجه قرار دهند و سپس او را در خیابان خیام در مقابل خانه یك حزب‌اللهی معروف ایلام ببرند و با تیغ موكت‌بری او را مجروح كنند. این كار از اول تا به آخر توسط جلال كیائی انجام می‌گیرد. مجید دادوند نقل می‌كرد وقتی جلال به او كابل می‌زد اشك می‌ریخت. جلال پس از شكافتن شكم مجید با تیزبر دچار تناقض می‌شود... مجید اظهار داشت كه دستور دهنده اصلی این طرح محمد حیاتی و مسعود رجوی بودند كه در نتیجه آن من تا چند قدمی مرگ رفتم و ضمناً هنوز هم از ناحیه طحال رنج می‌برم."(محمدرضا اسكندری، بر ما چه گذشت...(خاطرات یك مجاهد)، فرانسه، انتشارات خاوران، 1383، صص7-126)
ادامه دارد...

● منبع: خبرگزاری - فارس




طبقه بندی: نجات یافتگان،  خاطرات، 
برچسب ها: خاطرات مسعود بنی صدر، مجاهدین، شورشی، تروریست، فرقه مجاهدین، جداشده،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی