نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

مرتبه
تاریخ : سه شنبه 27 دی 1390

اولین چیزی كه در بغداد از من خواسته شد انجام دهم، دیدن نوار ویدیویی نشست ایدئولوژیكی "هیات اجرایی و اعضای رده بالای سازمان" بود. عنوان این نشست "امام زمان" بود... در بحث امام زمان، این انتظار می‌رفت كه ما به این جمع‌بندی برسیم كه هیچ حائلی میان رجوی و امام زمان نیست، بلكه پرده حایل میان ما و رجوی، و به طور مشخص امام زمان و خداست كه مانع می‌شود او را به طور شفاف درك كنیم. این "حایل" عبارت بود از ضعف ما...

 

 نقد و نظر دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران  
 
منبع: خبرگزاری - فارس

بر مبنای آنچه در این خاطرات آمده- و البته با خاطرات و مكتوبات دیگر اعضای جدا شده از سازمان رجوی نیز كاملاً تأیید می‌گردد- از این پس "تقدس بخشیدن به شخصیت مسعود و مریم" از یك‌سو و "خرد كردن شخصیت اعضا" از سوی دیگر به صورت جدی در دستور كار سازمان قرار گرفت. توجه به این نكته لازم است كه اگرچه تا پیش از این نیز همواره تعریف و تمجید فراوانی از مسعود رجوی می‌شد، اما از این پس رجوی فاز جدیدی از برنامه‌های خود را همراه با انقلابات ایدئولوژیك آغاز كرد كه هدف از آن القای یك شخصیت مقدس و ماورایی از خود و مریم به اعضا بود. از سوی دیگر، اگرچه در برهه‌های قبل نیز تلاش سازمان بر این بود تا اعضا را از تمامی علائق و خاطرات و حتی پیوندهای عاطفی و خانوادگی خویش تهی سازد، اما در این زمان رجوی تصمیم گرفته بود شخصیت اعضا را چنان خرد كند كه نه تنها نزد دیگران احساس حقارت و بی‌شخصیتی كنند بلكه در درون خویش نیز خرد و شكسته شوند. به این ترتیب در حالی كه مسعود و مریم قوس صعودی خود به سمت تقدس و الوهیت را طی می‌كردند، می‌بایست اعضا در قوس نزولی به حضیض ذلت و خواری و پوچی برسند.

نویسنده در خاطراتش مشروحاً به بیان شیوه‌ها و روش‌های به كار گرفته شده برای نیل به این اهداف پرداخته است. "انتقاد از خود" به صورت مكتوبات و گزارش‌های روزانه و همچنین در حضور جمع از جمله روش‌های بسیار مؤثر سازمان برای درهم شكستن شخصیت اعضا بود. باید توجه داشت كه انتقاد از خود اگر به معنای رفع پاره‌ای اشكالات و نواقص و اشتباهات در تصمیم‌گیری‌ها و اقدامات باشد می‌تواند بسیار مفید و سازنده هم باشد، اما منظور نظر سازمان از طراحی این برنامه، عمدتاً بیان و افشای ضعف‌های شخصیتی و اخلاقی و نیز گناهان و حتی مكنونات قلبی تك تك اعضا بود كه موجب می‌شد تا فرد نزد دیگران و خویش درهم شكسته شود و فرو ریزد. از سوی دیگر همزمان و همراه با این انتقاد از خود، انواع و اقسام توهین‌ها نیز از سوی مسئولان مربوطه و دیگر اعضا به فرد منتقد صورت می‌گرفت تا روال تحقیر اعضا به حد نهایت برسد: "یك شب پس از آن كه از پایگاه هواداران برگشتم به من گفته شد كه نشست دیگری نیز هست. این نشست البته نشست شورا نبود ولی اولین گردهمایی عجیب و غریبی بود كه به نشست‌های "انقلاب ایدئولوژیك" معروف گردید. وقتی وارد شدم دیدم آنا و شمار دیگری از خواهرها نیز حضور دارند. مردها به ترتیب در یك طرف اطاق و زن‌ها نیز در سمت دیگر، و خواهر طاهره در وسط نشسته بود. همه در حال گریه كردن بودند و یك عضو جوان شورا درباره روابط جنسی خود صحبت می‌كرد. روابط جنسی برای ما یك تابوی بزرگ بود... من نمی‌توانستم آن‌چه را می‌دیدم و می‌شنیدم باور كنم... آن عضو جوان كه صحبت‌هایش تمام شد، یكی دیگر از اعضا از جایش پرید به سرعت به سمت او آمد و یك سیلی محكم به صورت او نواخت. وی هیچ واكنشی نشان نداد گرچه حالت بغض آلودش به كلی حاكی از اقرار به گناه بود. لبخند رضایت‌آمیزی بر چهره طاهره نشست. به وی گفت بنشین و گزارش خودت را بنویس. طاهره سپس به من نگاه كرد و گفت: "چرا این همه تعجب می‌كنی؟ فكر می‌كنی خودت بهتر از این هستی؟ تو بدتری. شماها یكی از یكی بدترید." طاهره پرسید آیا چیزی برای گفتن دارم. جواب دادم "همه آن‌چه را كه بایستی می‌گفتم نوشته‌ام"... او گفت "آشغال! تو هیچی نگفتی. آنچه تو نوشتی بی‌ارزش و بچه‌گانه است... می‌دانی كه آنا هم انقلاب كرده و در انقلاب به مراتب از تو جلوتر رفته؟"(صص1-230) مسلماً برای كسانی كه از بیرون به این قضیه می‌نگرند، بهترین و عاقلانه‌ترین تصمیم آن به نظر می‌رسد كه نویسنده بلافاصله از سازمان جدا شود و تن به چنین تحقیرها و ذلت‌هایی ندهد، اما حیرت‌انگیز این كه نه تنها نویسنده چنین راهی را برنمی‌گزیند بلكه به التماس از "طاهره" می‌خواهد تا او را از انجمن بیرون نیندازد."(ص232)

بعلاوه خوانندگان با تعقیب خاطرات متوجه این نكته می‌شوند كه وی تا چه حد تلاش می‌كند تا با به خاطر آوردن ضعف‌ها و گناهان خویش و نگارش و بیان آنها، رضایت خاطر مسئولان سازمان را جلب كند و در "انقلاب ایدئولوژیك" نمره قبولی بگیرد. این تلاش‌ها تا آنجا ادامه می‌یابد كه وی مخفی‌ترین مسئله زندگی خویش را نیز به روی كاغذ می‌آورد و به این ترتیب آخرین بقایای شخصیتش را نیز به آتش می‌كشد: "خواهر طاهره با اطلاع از وضعیت رقت‌بار من، مرا به دفتر خود فراخواند و پرسید چرا مانند دیگران انقلاب نمی‌كنم. جواب دادم گمان می‌كنی نمی‌خواهم؟ گریستم و عاجزانه گفتم ولی نمی‌دانم چگونه؟ او پوزخندی زد و گفت برای من متأثر است: ... تو حتماً ناگفته‌هایی داری كه تو را سنگ كرده، بی‌عاطفه و بی‌احساس ساخته. تو باید آن‌ها را اعتراف كنی و خود را رها سازی. وقتی تو به آن نقطه رسیدی، هیچ حائلی میان تو و رهبری نخواهد ماند، آن‌گاه می‌توانی انقلاب كنی... سیاه‌ترین و آزاردهنده‌ترین خاطره من- یا همان چیزی كه تناقض نامیده می‌شد- عبارت بود از یك تجاوز جنسی در دوران كودكی. من هیچ‌گاه در این باره با كسی صحبت نكرده و این مسئله در ذهنم فرو مرده بود. اكنون اما این خاطره از تمام اسرار زندگی سیاسی‌ام جدا می‌شد. ناگزیر می‌شدم این مخفی‌ترین ناگفته‌ زندگی‌ام را به خاطر بیاورم. اما چگونه می‌توانستم درباره‌ی آن حرف بزنم و یا بنویسم؟ در فرهنگ ایرانی و شاید در فرهنگ جهان، این بدترین بی‌آبرویی و شاید بدترین ننگ محسوب می‌شد. با فاش نمودن آن بر اعتبار، حیثیت و موقعیت من چه خواهد رفت. به خصوص در میان دوستان، هم‌كاران و بدتر از همه همسر و فرزندانم؟ برای چند روز و شاید چند هفته این سؤال مرا در خود فرو برد و همه چیز به فراموشی گرائید. این سؤال را می‌خوردم، می‌نوشیدم و كار می‌كردم حتی در خواب. نگاه و حتی تفكر افراد نزدیك به خود را مجسم می‌كردم آن‌گاه كه این مسئله را بشنوند. احساس شرمساری و درماندگی می‌كردم. من در آستانه‌ی آزمون و ابتلایی قرار گرفته بودم... دل‌گرم شدم تا درباره ناگفته سیاهم بنویسم. به ناگهان به جای بی‌تحركی و سنگینی كوه‌وار احساس سبكی به من دست داد، زیبا و رها مانند پروانه‌های سرخوش پارك. نه محدودیتی، نه ترسی از آینده، نه عقده‌یی نسبت به گذشته، نه سئوالی و نه مشكلی. این احساسات مانند هستی خودم واقعی بود و هركس كه مرا می‌شناخت به روشنی و وضوح آن‌ها را می‌دید. من انقلاب كرده بودم، انقلاب ایدئولوژیك."(صص3-242) تنها بعد از ارائه این اعتراف مكتوب است كه پس از مدتها اعمال فشار بر نویسنده، سرانجام در جلسه‌ای با حضور مهدی ابریشمچی انقلاب ایدئولوژیك وی به رسمیت شناخته می‌شود.

تأمل در مسئله فوق، یك نكته بسیار مهم را روشن می‌سازد. بی‌شك هیچ‌كس غیر از نویسنده از "ناگفته‌ سیاهی" كه در زندگی او وجود داشته، مطلع نبوده و لذا اصرار "طاهره" برای بیان مكنونات ذهنی نویسنده، اشاره به موضوع و مسئله خاصی نداشته است. اما تا قبل از بیان این ناگفته‌ سیاه، هیچ‌یك از گفته‌ها و نوشته‌های نویسنده مورد قبول واقع نگردیده و انقلاب ایدئولوژیك وی به رسمیت شناخته نشده بود. از سوی دیگر طبق آنچه مسعود بنی‌صدر در خاطراتش نگاشته، باقی ماندن در وضعیت ماقبل انقلاب ایدئولوژیك و فشارهای روانی، سیاسی و سازمانی كه در این شرایط بر وی وارد می آمده است، شرایط بسیار سخت و ناگواری برای او فراهم آورده بود كه تحمل آن غیرممكن بود. در واقع به خاطر رهایی از این شرایط غیرقابل تحمل، وی رنج بیان این ناگفته‌ سیاه را برخود هموار می‌سازد. اما سؤال اینجاست كه چرا به محض افشای این مسئله، مسئولان سازمان، انقلاب ایدئولوژیك او را به رسمیت می‌شناسند؟ پاسخ می‌تواند این باشد كه وی با بیان این مسئله تمامی شخصیت و حیثیت خود را از بین برد و به عنصری تبدیل گردید كه مطلوب سازمان رجوی بود؛ بنابراین مسئولان سازمان در پی اخذ اعترافاتی از اعضا بودند كه آنها را به منتهی‌الیه ذلت و خواری نزد خود و دوستانشان برساند، ضمن این كه گزارش‌های مزبور به عنوان ابزار فشاری نزد سازمان باقی می‌ماند تا از آن علیه اعضایی كه قصد جدایی از آن را داشتند، بهره گرفته شود. سؤالی كه در اینجا مطرح می‌شود این است كه اگر در زندگی شخصی فردی، موردی وجود نداشت كه خواسته سازمان را تأمین كند، آن‌گاه تكلیف او چه بود؟ پر واضح است كه چنین فردی به هر طریق ممكن می‌بایست نظر سازمان را جلب كند و انقلاب ایدئولوژیك خود را به تأیید برساند. این كار یا از طریق افشای افكار و خیالات و به عبارات دیگر گناهان تخیلی و ذهنی می‌بایست صورت پذیرد یا با اعتراف به "گناه نكرده" و در واقع جعل گناه برای خویش. به هر حال سازمان به حدی فرد را تحت فشار قرار می‌داد تا به آنچه از وی انتظار داشت برسد. مسعود بنی‌صدر به موردی اشاره دارد كه می‌تواند مصداقی در این زمینه به شمار آید: "همچنان تعداد اندكی انقلاب ناكرده مانده بود از جمله یكی از اعضای عمده شورا به نام بهنام كه نوار ویدئویی تهیه می‌كرد. وی ناگهان سرش را محكم به دوربین كوبید. خون به همه جا فوران زد. بهنام برای انقلاب كردن تحت فشار سنگینی قرار داشت ولی نمی‌دانست چه باید بكند، شاید هم مانند من دچار درماندگی شده بود. افراد پریدند كه او را متوقف كرده و به او كمك كنند. او در این جلسه چیزی نگفت. كمی بعد متوجه شدم كه او "انقلاب" كرده است."(ص250) هرچند كه نویسنده درباره جزئیات انقلاب نامبرده سكوت كرده، اما از آنچه پیش از این بیان گردیده به خوبی می‌توان دریافت كه محتوای آن چه بوده است.

همزمان با وقایعی كه در این روی سكه انقلاب ایدئولوژیك با هدف در هم شكستن و به ذلت كشاندن اعضا جریان داشت، در روی دیگر این سكه شاهد تقدس بخشیدن و به مرز الوهیت رسانیدن مسعود و مریم هستیم. در واقع باید گفت این دو جریان، لازم و ملزوم یكدیگرند. هرچه شخصیت اعضا بیشتر تحقیر و خرد گردد، امكان بزرگنمایی مسعود و مریم نیز بیشتر فراهم می‌آید. به همین دلیل مشاهده می‌شود كه در هر مرحله از سلسله انقلاب‌های ایدئولوژیك طراحی شده توسط رجوی، از زاویه‌ای جدید شخصیت اعضا مورد تهاجم قرار می‌گیرد و از سو? دیگر بلافاصله "مسعود و مریم" موقعیت جدیدی برای خود احراز می‌كنند. باید گفت خاطرات مسعود بنی‌صدر به خوبی توانسته است از پس بازگویی و ترسیم این مسئله برآید.

رجوی ابتدا به "خضر" تشبیه می‌شود كه با هوش و فراست ماورایی خویش، دست به كارها و اقداماتی فراتر از فهم و درك اعضا می‌زند(ص240) طبیعی است بر این اساس هنگامی كه وی تصمیم به انتقال دادن پایگاه سازمان به عراق و پذیرش سلطه صدام حسین و همراهی با ارتش بعث در تهاجم به خاك ایران می‌گیرد، نه تنها با اعتراض اعضا مواجه نمی‌شود، بلكه مورد تحسین و تشویق نیز واقع می‌گردد. جالب این كه رجوی در هر یك از این‌گونه مقاطع حساس كه به هرحال خطر بروز بحث‌ها و اظهارنظرهای مختلف پیرامون مسائل و اتفاقات آن دوران وجود دارد، فاز جدیدی از انقلاب ایدئولوژیك را مطرح می‌كند و ذهن اعضا را به كلی مشغول می‌سازد: "پس از رفتن رجوی به عراق، طاهره فاز جدیدی از انقلاب ایدئولوژیك را اعلام نمود كه به "فاز ضد بورژوازی" معروف گردید."(ص259) طبعاً با آغاز هر فاز جدید، مجدداً بحث انقلاب كرده‌ها و انقلاب نكرده‌ها به راه می‌افتاد و تمامی اعضا می‌بایست سعی و تلاش كنند تا به جمع انقلاب كرده‌ها بپیوندند. در واقع بر اساس این ترفند رجوی، وی نه تنها خود را از معرض تهاجم اعضا دور نگه می‌داشت بلكه دقیقاً سمت و سوی تهاجم را به طرف اعضا بازمی‌گرداند. به عبارت دیگر، در این مقاطع، رجوی نیازی به پاسخگویی به اعضا نداشت- هرچند كه با زیركی جلسات توجیهی را برگزار می‌كرد- بلكه این اعضا بودند كه می‌بایست خود را از اتهام ناتوانی در نایل آمدن به فاز جدید انقلاب برهانند: "در تلاش برای یافتن تمایلات بورژوایی خودم، مانند دیگران درباره‌ی علایق، تنفرها، عادات و آرزوهایم می‌نوشتم. در یكی از نشست‌های شورا، طاهره نسبت به این نوشته‌ها واكنش نشان داد: پوشال ننویس! وابستگی‌های بورژوایی تو، پیچیده‌تر از این چیزهای ساده و آشكار است."(ص261)

درپی شكست مفتضحانه ارتش رجوی در عملیات مرصاد یا به تعبیر سازمان مجاهدین "فروغ جاویدان" و وارد آمدن خسارات و تلفات سنگین به آن، مجدداً نشست‌های ایدئولوژیكی به راه افتاد و این‌بار رجوی به مقام "باب امام زمان" نائل آمد: "اولین چیزی كه در بغداد از من خواسته شد انجام دهم، دیدن نوار ویدیویی نشست ایدئولوژیكی "هیات اجرایی و اعضای رده بالای سازمان" بود. عنوان این نشست "امام زمان" بود... در بحث امام زمان، این انتظار می‌رفت كه ما به این جمع‌بندی برسیم كه هیچ حائلی میان رجوی و امام زمان نیست، بلكه پرده حایل میان ما و رجوی، و به طور مشخص امام زمان و خداست كه مانع می‌شود او را به طور شفاف درك كنیم. این "حایل" عبارت بود از ضعف ما. اگر آن را می‌شناختیم، آن‌گاه می‌توانستیم ببینیم كه چرا و چگونه در فروغ و در جاهای دیگر شكست خورده‌ایم. مسعود و مریم هیچ شكی نداشتند كه پرده حائل در مورد همه ما، همسران ما بودند."(ص337) در این مرحله نیز به جای آن كه رجوی پاسخگوی ساده‌اندیشی‌ها و بلندپروازی‌های كودكانه‌اش در مقابل اعضا باشد، با چنین ترفندی خود را در مقام بابیت امام زمان قرار می‌دهد و انگشت اتهام به سمت اعضا نشانه می‌رود كه چرا به دلیل ضعف‌هایشان نتوانسته‌اند به حقیقت وجودی "مسعود" پی ببرند و بدین لحاظ موجبات شكست در عملیات فروغ جاویدان را فراهم آورده‌اند. لذا از این پس وظیفه اعضا آن می‌شود كه اولاً به شناخت ضعف‌های خود همت گمارند و در صدد رفع آنها برآیند، ثانیاً تلاش كنند تا رجوی را آن‌گونه كه شایسته اوست، ستایش نمایند!

ادامه دارد...




طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: خاطرات یک شورشی، نوید، نوید رهایی، جداشده، مسعود بنی صدر، مجاهدین،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی