نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر آمریکا

همانطور که یک روز کوله ام را بستم و از مرز گذشتم حالا هم با تمامی داغی که در دل دارم و آرزوها و رویاهای بلندی که داشتم و متلاشی شد، باز کوله ام را می بندم و می روم. آن شب توی آسایشگاه تا صبح خوابم نبرد و توی خودم زمزمه می کردم "... کفشهایم کو... چه کسی بود صدا زد سهراب... بوی هجرت می آید. بالش من پر از آواز پر چلچله هاست..." و یاد آن ماهی قرمز افتادم که بعد از شنیدن قصه ماهی سیاه از مادر بزرگش تا صبح خوابش نبرد و همش به فکر دریا بود ...

عادل اعظمی

صدایی که لاجرم بر دل نشیند

 

لینک به فایل صوتی جهت دانلود

همین فایل در اشتراک 4shared
http://www.4shared.com/get/z282O3fL/adel-azami.html

کانون وبلاگ نویسان مستقل ایرانی، دهم می 2012

سلام دوستان خوب و قدیمم. آنهایی که با هم سالهای سال در گرما و سرما کنار هم بودیم و در رویاهای شیرین و کودکانه مان در کار و تلاش و تکاپو. من عادل اعظمی، امروز این نامه را در اروپا برای شما را می نویسم.

دوستان من. در این شرایط بسیار حساس و پایانی که به لیبرتی منتقل شده اید وظیفه انسانی خودم میدانم در حدی که در توانم است تلاش کنم برای نجات شما و البته این را هم میدانم که همه شما از لحاظ موقعیت فکری یکسان نیستید. تعداد اندکی از شما هستند که حرف من با آنها نیست. کسانی که توان تفکر و تعقل و بکار گیری اراده انسانی را به کل از دست داده اند و روح و روانشان در یک خواب و خلسه بی پایان فرو رفته. نه، حرف من با آنها نیست.

حرف من با کسانی است که هنوز ذره ای شرافت و غیرت و جسارت در آنها باقی مانده و هنوز ذره ای ظرفیت انسانی برای شنیدن صدایی دیگر، صدایی از آنسوی این همه دیوار و حصار و بند و زنجیر عقیدتی و فکری و خرافی در آنها هست. که شاید کمکی شود و جرقه ای که منجر شود به حرکتی.

اکنون که این نوشته ها را می نویسم نمیدانم بدست شما خواهد رسید یا نه ولی تلاشم را می کنم که به هر طریق ممکن ارتباطم را با شما برقرار کنم.

و قبل از هر چیز بگویم "ای کاش، ای کاش، ای کاش" راه دیگری بود برای ارتباط با شما. راه دیگری غیر از آن بلندگوهای اطراف شما. و میدانم دستگاه تبلیغاتی داخل کمپ تلاش شبانه روزی کرده و می کند که از آنها هیولایی برای شما بسازد و تنفر در شما ایجاد کند.

کاش راه دیگری بود که شما آسوده تر و بدور از دغدغه خاطر این پیام را می خواندید و می شنیدید و مفهوم پیام را می گرفتید. ولی همانطور که خود شما هم میدانید هیچ راهی باقی نگذاشته اند برای ارتباط شما با دنیای بیرون. برای سالهای سال داشتن یک رادیو ساده تک موج جرم بوده و هست و کسانی هم که داشته اند همه زیر تیغ انتقاد و فشار و توهین بوده اند و شبها مخفیانه با گوشی زیر پتو باید رادیو گوش می کردند. کاش در قرن ارتباطات شما تنها یک آدرس ایمیل ساده داشتید که بشود با شما مکاتبه کرد و حرف زد. موبایل و تلفن که اصلا فکرش را نباید کرد و مال از ما بهتران بوده و هست.

از کسانی که نزدیک به سه سال است جلو درب آمده اند واقعا اطلاعی ندارم ولی یقین دارم بیشتر آنها که من در ویدئو ها می بینم مادران و پدران سالخورده ای هستند که هدفی جز دیدار جگر گوشه هایشان را ندارند و چطور می آیند و می مانند برایشان مهم نیست. مهم دیدار است ولاغیر که حق مسلم آنهاست. من هم همینطور.

در این شرایط سخت و در این لحظات و روزهای پایانی مهم این است که این صدا و این صداها به گوش شما برسند چرا که این صداها صدای درد است و صدای یک درد مشترک که بدون اراده شما درمان نمی شود. در فرسودن و فرو رفتن در باتلاقی که رهبران سازمان برای ما رقم زده اند. آنها برای تک تک اعضاء خواب دیده اند و آخرین تلاششان را کرده و می کنند که همه را در این سرزمین داغ و در این خاک غریب دفن کنند و حتی یک نفر راه به بیرون نبرد. این رویای آنهاست.

عادل اعظمی

روزی که از آنجا آمدم یک نامه نوشتم و توی کمدم گذاشتم و گفتم که با هیچ کدام از شما بصورت فردی دعوایی ندارم و فقط یقین دارم اشرف پایان همه چیز است و من نمی خواهم و نیامده ام اینطور تمام شوم.

همانطور که یک روز کوله ام را بستم و از مرز گذشتم حالا هم با تمامی داغی که در دل دارم و آرزوها و رویاهای بلندی که داشتم و متلاشی شد، باز کوله ام را می بندم و می روم. آن شب توی آسایشگاه تا صبح خوابم نبرد و توی خودم زمزمه می کردم "... کفشهایم کو... چه کسی بود صدا زد سهراب... بوی هجرت می آید. بالش من پر از آواز پر چلچله هاست..." و یاد آن ماهی قرمز افتادم که بعد از شنیدن قصه ماهی سیاه از مادر بزرگش تا صبح خوابش نبرد و همش به فکر دریا بود.

سخت بود. خیلی. صد هزار بار سخت تر از شب تصمیم برای پیوستن. باید می گذشتم از تمام حرفها و حدیثها که پشت سر من خواهند گفت که کمترینش مزدور و بریده و اطلاعاتی بود و باید می گذشتم از این همه مانع و حصار و دیوار لنعتی که در درونم برپا کرده اند که حتی توان دیدن خودم را هم ندارم و این سوی و آن سوی این همه دیوار هیچ کس از هیچ کس خبردار نیست. ما همه در خود گم شده ایم و آن شب یک شور و یک حسی در من بود که یعنی فردا من خودم را باز خواهم یافت و آیا توان فرور ریختن این همه حصار در من هست؟ و یقین داشتم که هست و من به فردا فکر می کردم که روز دیگریست.

اکنون در این مکان جدید که منتقل شده اید یا می شوید هر چند باز تلاش خواهند کرد شما را سر کار بگذارند و کار بتراشند و شما را سرگرم کنند ولی باز تا آنجا که فهمیده ام فضا کمی باز تر است و فشار کمی کمتر. فرصتی است تا بتوانید اندکی فکر کنید. فکر کردن، همان پدیده ای که رهبران سازمان به شدت از آن می هراسند و تمام این سالها تمام کارهایی که برای ما تراشیدند و ساختند، تمام فشارها و نشستها به خاطر همین یک کلمه بود که سراغش نرویم و فرصت نکنیم.

یادتان اگر باشد نسرین خیلی واضح می گفت در نشستها که شما باید آنقدر کار کنید که وقتی روی تخت می روید از خستگی نفهمید کی خوابتان برده و به چیزی فکر نکنید. حتی آن چند دقیقه فکر کردن قبل از خواب را هم می خواستند از ما بگیرند و البته نتوانستند و نمی توانند. آری فکر کنید و با خود خلوت کنید در این فرصتهای آخر و جمع بندی کنید این همه سال پوچی و دروغ را. ما نیامده بودیم برای مردن در روزمرگی، برای فروخوردن و تحقیر و دم نزدن، برای شنیدن دروغ و دروغ و دروغ. در این سالیان طولانی چقدر به ما وعده دروغ دادند که پس چه شد؟ پس باز چه شد؟ باز که نشد! صلح شد و آن ارگان که باید منحل می شد نشد و قوی تر هم شد! این به دور دوم رسید، آن یکی نرفت. گفتیم یکسره می شود دو سره و سه سره شد. گفتیم سه سره می شود یک سره شد. توی چشم آن یکی نتوانستیم خود را فرو کنیم که راه به ما بدهد و آویخته شد. گفتیم توی این کشور حق آب و گل داریم اشرف را هم از ما گرفتند. این یکی سلاح نداد و رفت و آن یکی گفتیم نمی آید و آمد. این یکی گفتیم می رود ولی نرفت .... و چه آشفته بازاریست بازار دروغ و چه کسی باید تاوان پس بدهد؟ آیا ما با زیباترین روزهای عمر و جوانیمان تاوان و قیمت این آشفته بازار دروغ را نپرداختیم و می پردازیم؟ آیا زمان آن نرسیده از خود بپرسیم تا کی؟

تا کی باید این چرخ پوسیده تشکیلات بر گرده های ما بچرخد و از عمر ما ارتزاق کند؟ تا کی باید دروغ بشنویم و از آن هم باید بالاجبار دفاع کنیم؟ بحث این نیست که تحلیل ها همه باید درست در بیایند. نه اینطور نیست بخاطر این که تحلیل است. بحث این است که ما را احمق فرض نکنند و بپذیرند که اشتباه تحلیل کرده اند و به ما دروغ نگویند. وما را وادار به تایید دروغهایشان نکنند. ما تا کی باید تظاهر کنیم که راست می گویند؟ تا کی خودمان نباشیم؟ داستان ما داستان دردناک مردان و زنانی است که سالهاست در خود گم شده ایم. ما دیگر خودمان نیستیم. و تا کی باید دلقک بشویم در تمام نشست هایشان و مراسم هایشان؟

کارهایمان مصنوعی، رابطه ها مصنوعی، شادی ها مصنوعی، پارک و رود و پل و سبزه و درخت مصنوعی. پول و بازار و دکان و مغازه همه مصنوعی. باور کنید ما از دنیای حقیقی بیرون سالها عقب افتاده ایم هر چند می خواهند به ما القا کنند که نوک تکامل بشری هستیم!! و قبل از هر چیز از لحاظ فکری و تنظیم رابطه اجتماعی از دنیا عقب مانده ایم و بعد موضوعات دیگر مثل امکانات تکنولوژیک و ارتباطات و ...

دوستان عزیزم. کاش می شد با شما آزادانه نشست و درد دل کرد تا به عمق فاجعه ای که در آن گرفتار بوده و هستیم پی ببریم. کاش می شد آزادانه بنشینیم و بحث کنیم که تشکیلات چگونه از آدمها رباط می سازد و انسان را مسخ می کند و تنها اسلحه انسان که توان تفکر اوست را از او می گیرد و انسان خلع سلاح شده در این دستگاه مطیع می شود و فرمانبردار.

کاش می شد بنشینیم و با هم بحث کنیم که چطور این تشکیلات لعنتی تلاش می کرد و می کند از ما یک ماشین و یک رباط بسازد که به هیچ چیز فکر نکنیم و ما را "دست بسته و دهان بسته" جایی بگذارند که آنها می خواهند و برویم به جایی که آنها اشاره می کنند و خبردار بایستیم! 

دوستان خوبم. آنهایی که مرا می شناسید یک بار دیگر می گویم من عادل اعظمی هستم و خوب می دانید که من هیچ وقت مشکلی نداشته ام و به خاطر همین وقتی آمدم گفته بودند به قرارگاه دیگری منتقل شده ام که مبادا به خیال خودشان تاثیر منفی!! روی کسی داشته باشد. ولی واقعیت این است که در هراس بودند از این که کسی از خواب بیدار شود. از خواب غفلت. و از خود بپرسد عادل که مشکلی نداشت و همیشه فعال بود و پرکار. پس چرا رفت؟

این سوال بزرگی است که تک تک شما باید با گریختن فرد به فردتان از آن تشکیلات جهنمی از خود بپرسید. چرا می روند؟ آیا دلیل همانطور که سران سازمان تلاش می کنند به خورد ما بدهند سخت شدن شرایط است؟ یا درد دیگری است؟

من در سازمان همیشه فعال و پرکار و امیدوار بوده ام. امیدوار به آینده. بخاطر اینکه با رویاهای بلندی به داخل این سازمان آمدم و تمام آن سالها با آن زندگی کردم ولی مجبور شدم یک شب با تمام دردی که داشتم کوله ام را ببندم و بروم. بخاطر اینکه هیچ روزنه ای از امکان تحقق آن رویاها باقی نمانده بود نمانده است. فرصتی برای کسانی که بخواهند هنوز فعالیت داشته باشند باز در دنیای آزاد صد بار بهتر و جلوتر از ماندن و پوسیدن در آن حصار ذهنی است. چرا که باور دارم قبل از هر چیز یک توان ریسک پذیری در تک تک ما بوده که به سازمان پیوسته ایم و تمام خطرات راه را به جان خریده ایم و البته "ما همانیم. همان رسولان عریان رنج". آری ما همانیم. تنها باید جسارتمان را بسنجیم و به کار بگیریم و به تمام مزخرفاتی که پشت سر ما خواهند گفت اهمیت ندهیم. آنها با این مارکها و برچسبها و قوانین عقب مانده تشکیلات تلاش می کنند ما را در خود گره بزنند. تلاش می کنند ما را از تفکر ساقط کنن. ولی کور خوانده اند و ما هنوز در خلوت خودمان انسانیم و هنوز آن رگ سرخ حیات در ما نمرده است.

هر شب در نشستهای گوناگون فاکتهای ساختگیمان را چون تکه استخوانی جلویشان می اندازیم تا پاچه مان را نگیرند و در برگشت به آسایشگاه باز خودمان هستیم و دنیای شیرین رویاهایمان. "ما رویا می بینیم و شما دروغ می گویید. دورغ می گویید که این کوچه بن بست و این کبوتر پر بسته بی آسمان و صبوری ستاره بی سرانجام است ..."

آن دعای سر نماز یادتان هست؟ "خدایا یاد زن و فرزند و یاد پدر و مادر و عزیزان را از یاد رزمندگان ببر".

و ما همه باید می گفتیم الهی آمین!! عجبا!!

هر بار که به این دعای لعنتی می رسیدم بغض می کردم و زبانم بند می آمد. چطور می شود گذشته را فراموش کرد؟ چطور می شود عزیزان را فراموش کرد؟ اگر من آنها را فراموش کنم پس من اینجا چکار می کنم؟ و چطور می شود رابطه و عاطفه را کشت و اینها چه عجیب و غریب قومی هستند که با این نهادینه ترین و زیباترین حس انسانی یعنی رویا و عاطفه در افتاده اند؟

دوستان خوبم. نمیدانم چطور می توانم به شما کمک کنم تا آن حصار خود ساخته را در هم بشکنید. البته میدانم اکنون افراد در نهان به طیفهای مختلفی تقسیم شده اند. عده ای شاید به دلیل کهولت سن دیگر حوصله و توان فکر کردن مستقل و روی پای خود ایستادن را ندارند و در واقع امید را از دست داده اند و مانده اند تا ببینند چه می شود و عده ای هم پای لجاجتشان مانده اندن و از بس تحقیر و توهین و سرکوب شده اند در نشستهای مختف و سر آنها داد زده اند که این سکوت و یا این فردیت تو یا هر خصوصیت فردی دیگری سر آخر ترا می براند و مزدور می کند و ... و آنها البته امروز به غلط مانده اند که ثابت کنند که اینطور که شما می گویید نیست و شما دروغ می گویید و آدمها را با غالبهای یخی تشکیلات نمی شود سنجید.

خیلی از این بچه ها یادم هست در نشستها می گفتند همانهایی که سر ما در نشستها داد می زدند حالا رفته اند. که البته این راه غلطی است برای اثبات دروغ آنها. باید بیرون آمد و فریاد زد که شما همیشه دروغ گفته اید و دروغ می گویید. تا کمکی بشود برای نجات دیگران.

اما طیف عظیمی از شما دوستان هم یقین دارید که کار لیبرتی هم مثل اشرف تمام شده است و دیگر عراق جای ماندن نیست. پس هر کجای دنیا هم بروید بد تر از عراق و اشرف و این همه سال کابوس هولناک نمی تواند بشود. یعنی به نوعی می خواهید بمانید تا موج حوادث شما را به هر سمتی ببرد؟ این سراپا خطاست. موج حوادث همیشه به ساحل راهنما نمی شود. بسیاری مواقع موج سوار را در خود می بلعد. این عده امیدوار نشسته اند تا سازمان ملل نهایتا نجاتشان بدهد. یادم هست وقتی اول آمریکایی ها آمده بودند زمزمه بود که ما را قرار است به شاخ افریقا منتقل کنند و یک شور و هیجانی در دلها برپا شده بود که خدا کند راست باشد و خلاص بشویم. یادم هست "د" که همیشه به خاطر شوخی هایش زیر تیغ بود یک روز سر نهار گفت درسته که در آن جنگلها آدم نیست که ببینیم ولی حداقل اجدادمان را می توانیم روی درخت ها ببینیم و بچه هایشان را که بازی می کنند و این حال و هوای همه بود که حداقل درخت و آب و طبیعت را می توانیم ببینیم.

حالا هم میدانم حالتی مثل آن روزهاست. همه به ظاهر ناراحت و در خود ولی در نهان خوشحال و شاد از این که بالاخره یکی آمد و این داستان را و این بزرگترین دروغ تاریخ معاصر را جمع کرد و البته همچنان باید در گزارشهایمان بنویسیم که تقابل داریم با این وضعیت و برایمان سخت است اشرف را خالی کردیم. آنها یک عمر به ما دروغ گفتند، خوب ما هم به آنها دروغ گفتیم و دروغ می گوییم که برای این سرزمین تلخ و این بیابانهای خشک و غریب دل تنگیم. دورغ می گوییم چرا که آنها مجبورمان کردند در نشستها دروغ بگوییم که خانه و خانواده از یادمان رفته است. دروغ می گوییم که برای خواهرها و برادرهای کوچکمان که سالهای سال در آغوش ما و با قصه های ما خوابشان برده دلمان نگرفته است و برای مادرها و پدرهای پیرمان دلتنگ نیستیم و چه دردی است برای ما که این روزها باید با بغض به سمت آنها سنگ پرتاب کنیم. دروغ می گوییم خنده بچه هایمان را از یاد برده ایم و گریه آنها را. دروغ می گوییم که دوستشان نداریم و بازی آنها را نمیخواهیم ببینیم. دروغ می گوییم که ما برای دوستانمان دلمان نگرفته است و بوی کاهگل و خاک باران خورده را از یاد برده ایم و بوی گندم نارس و بوی گلهای وحشی دشت را از یاد برده ایم.

آه که چقدر ما به آنها دروغ گفتیم و چه کار خوبی کردیم چرا که توان و ظرفیت شنیدن ندای درون ما و صدای خلوت ما را نداشته و ندارند.

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در رنج خود پرستی

آری در نهانخانه دلهای ما هنوز صدای ضرب و سنتور است و هلهله رقص و پایکوبی بی امان عشق که هنوز در ما زنده است و امیدوار ... این گروه از افراد اکثریت را تشکیل میدهند که من هم یکی از آنها بودم و البته اراده انسانی را بکار گفتم و پای بیرون نهادم.

عیب حافظ گومکن واعظ، که رفت از خانقاه
پای آزادی چه بندی؟ گر بجایی رفت، رفت.

و این آزادی حقیقی و ناب در یک قدمی شماست. البته این طبیعی است اگر رهبران سازمان هنوز وعده و وعید می دهند که شما را خام کنند و نگه دارند. سالهاست این کار آنهاست و به یک اصل اولیه تشکیلات مبدل شده بطوری که هر کس مسئول شد اولین چیزی که باید بداند و یاد گرفته باشد دروغ گفتن به نیرو است.

ولی این طبیعی نیست که شما باز باور کنید و گردن کج کنید و منتظر بمانید. آنها تلاش می کنند همچنان با حفظ تشکیلات افسار روح و روان شما را در دست داشته باشند و حتی دارند تلاش می کنند که اگر قرار است منتقل شوید به کشور دیگر، گروهی منتقل شوید که باز به خیال خود تشکیلات را حفظ کنند. اما قبل از هر کس خود مسعود خوب میداند که همه چیز تمام شده است و شیرازه این تشکیلات، یعنی دروغ و سرکوب، در فضای آزاد از هم خواهد پاشید و خوب هم میداند این فروپاشی مثل داستان آش کشک خاله است و بخوره پاشه، نخوره پاشه.

آری دوستان در بندم. شما توان خروشیدن را دارید. اراده کنید و تصمیم بگیرید و این کابوس چند ده ساله را تمام کنید. در دنیای آزاد خواهید دید که این مرد متکبر که برای ما نیمچه خدایی شده بود و شک کردن به وی مثل شک کردن به تابش آفتاب شده بود یک مرد بسیار عادی سیاسی هم نیست و از لحاظ ذهنی یک عقب مانده خرافاتی بیش نیست که متعلق به چند دهه پیش است و از نیازهای دنیای امروز بسیار عقب مانده است. خواهید دید که این مرد که او را برادر می نامیدیم چطور خصم ابدی و ازلی مجاهدین شده است و چطور آنها را تک به تک در درون خود زنده به گور کرده است.

من از بیگانگان هرگز ننالم
که با ما هر چه کرد آن آشنا کرد

آری. اول باید این بت را. این بت سهمگین را که نامش مسعود است و در درون ما به جای خدا نشسته است به زیر بکشیم تا توان تفکر و بکار گیری اراده در ما زنده شود. فردی که برای حفظ خود و با رویای رسیدن به قدرت به هر خفت و حقارتی دست زد و البته با اهرم دروغ همه را توجیه کرد. فردی که دروغ را در تشکیلات تئوریزه کرد.

دوستان خوبم. امید یک چیز است و دروغ یک چیز دیگر. برای مثال هسته اولیه سازمان امید داشتند که نهایتا خلقها پیروزند و دیکتاتورها پا برجا نخواهد بود. این یعنی امید به آینده و نه دروغ. ضربه سال پنجاه را پیروزی نام ننهادند و به نیروهای پایین نگفتند تبریک و صد تبریک!!. پذیرفتند ضربه سهمگین خورده اند. دروغ یعنی وارونه جلوه دادن واقعیتهای موجود. یعنی مغلطه. یعنی تحلیلهای مسخره و کودکانه از واقعیت ها و اوضاع پیچیده دنیا و منطقه. دروغ یعنی تخریب آرزوها و امیدها. تخریب رابطه ها و دوستی ها. تخریب آستان بلند عشق و آن را بنام "پیله" جا زدن. این داستان "پیله" هم البته یک داستان مفصلی است باید جداگانه در رابطه با آن نوشت. یادم هست قاسم عاشق شده بود. عاشق فرمانده یگانش. و چقدر پروژه و فاکت خواند ونوشت که ولش کنند و آخرش هم نشد که نشد. آخر او "پیله" نکرده بود و بیچاره فقط "عاشق" شده بود. و این کلمه در محاسبات خشک تشکیلات جایی ندارد و قابل فهم نیست. و اینطور با جایگزین کردنش با کلمه "پیله" تحقیر و توهین می شود

به مستوران مگو اسرار مستی
حدیث جان مگو با نقش دیوار

آری دروغ یعنی جایی برای عشق پیدا نکردن. دروغ یعنی شکستها را پیروزی جلوه دادن و به نیرو نگفتن. دروغ یعنی فرو رفتن را فرا رفتن توصیف کردن. پوسیدن و روزمرگی را تولد و شکوفایی نام نهادن. یقین دارم سرکردگان این تشکیلات جهنمی خوب میدانند همه چیز تمام شده است ولی توان پذیرش واقعیت را ندارند و هنوز دارند دست و پا می زنند. کاش رجوی که یقین دارم هم اکنون این سطور را دارد می خواند و یا می شنود، اگر ذره ای شهامت و جسارت مرتجع ترین رهبران مذهبی دنیا را هم داشت هم اکنون و در چنین شرایطی با یک پیام کوتاه پایان مبارزه مسلحانه و ماندن در عراق را اعلام می کرد و نیروها را حقیقتا رها می کرد تا راه خود را انتخاب کنند. و به همان دو ویژگی انسانی که بارها از آنها دم می زند احترام می گذاشت که انتخاب است و آزادی و البته با یک معذرت خواهی بسیار بزرگ از تمام انقلابیون تاریخ بخاطر اجباری کردن مبارزه و بستن راه هر گونه انتخاب. و نیروها را آزاد می کرد از لحاظ فکری و فیزیکی تا اگر پتانسیل مبارزه ای هم هست راه خود را انتخاب کنند و این داستان که روزی سالها پیش از انقلاب با امید آغاز شد و بعدها در عراق با خفت و دروغ ادامه پیدا کرد حداقل با یک جسارت به پایان برسد.

می گفت چراغها را خاموش می کنم و هر که می خواهد برود. ولی فردا میدیدیم ده ها گشت و نگهبان و پست به اطراف قرارگاه ها و مقر ها و محوطه های آسایشگاه ها اضافه می شد با چند ده پروژکتور قوی دیگر.. عجبا!!..

برای حل ساده ترین مشکلات مثل رفتن به دندانپزشکی باید از ده ها مانع و سد و امضاها و ویزاها!! عبور می کردیم. تازه این در صورتی بود که قابل اعتماد بودی واگر نه که با خود فرمانده یگان می رفتی و بر می گشتی. و شنیده بودم این اواخر هم نه دو نفره که چند نفره شده بود. واگر ادامه پیدا می کرد شاید برای رفتن به دندانپزشکی چند صد نفره می شد! طوفان خنده ها!

این هم نوع دیگری از مبارزه است که رجوی بنیانگذاری کرده. باور کنید در همین اروپا اگر بخواهی از چند دریا و اقیانوس بگذری و به آن سوی دنیا بروی اینقدر ویزا و امضاء نمی خواهد که از مقر تا امداد به فاصله دویست متر آنطرف تر می خواست.

و این همه از حماقت رهبران این تشکیلات عقب مانده است که اگر انسانی نخواهد بماند، پس چرا باید بماند؟ این بزرگترین سوال است که رجوی باید از خود بپرسد. اگر نمی خواهند بمانند، چرا باید بمانند؟ و این همه ترس و وحشت از فرار از چیست؟ و چرا نام مبارزه را با این تهدید و اجبار و بند و زنجیر به لجن کشیده اند؟ و از آنجا که دیگران اکنون همه میدانند مبارزه ای در کار نیست و البته سالهاست که تعطیل شده، این همه بند و زنجیر یک دلیل بیشتر نداشته و ندارد و آن هم سوء استفاده سیاسی از خون و رنج و عمر و جوانی ما بوده و هست و ما قربانیان خاموش این حکایت بی پایان بوده ایم و هستیم...

دوستان خوبم. بگذار به رسم گذشته ها و نشستها این بار هم کمی از خودم بگویم تا شاید کمکی شود و شما بتوانید به هراس خود از دنیای بیرون غلبه کنید و از دست آن کابوس روزانه خلاص شوید. من مدتی است در اروپا هستم و بقول سهراب "روزگارم بد نیست، تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی ... پیشه ام نقاشی است...".

و فکر نمی کردم بعد از آن همه بی خبری از دنیا بتوانم روی پای خود دوباره بایستم و با دنیای واقعی پنجه در پنجه شوم و این همان حسی است که مسئولین تلاش می کنند در ما بوجود آورند که انگار دیگر شما هرگز نمی توانید زندگی معمولی داشته باشید و با دنیای بیرون رابطه برقرار کنید و این را هم باید به هزاران دروغ دیگر افزود که تلاش برای مایوس کردن و افسرده کردن ما و کشتن آخرین اتم های امید در ماست.

من به مدت چهار سال در تیف نقاش بودم و برای سربازان نقاشی می کشیدم و آنها نقاشی ها را بعنوان هدیه برای خانواده هایشان می فرستادند. هنری که در تمام دوازده سالی که در سازمان بودم حتی یک بار به کسی نگفتم چرا که در آنجا فضایی برای هنر و شعر و معرفت نیست. و اینها همه ارزشهای تحقیر شده و توهین شده اند و باید در خود نهان کرد. "گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش".

در سازمانی که آشکارا روشنفکری جرم است و به عنوان یک توهین در نشستها به افراد گفته می شود چطور می شود از دانش و هنر حرف زد؟ مگر نه این که در چند قدم بعد مارک "قطب" و "طعمه" بر پیشانیت خواهند زد و تو را در خود فرو می برند. از ترس همین مارک و توهین بود که دوازده سال آرزو داشتم یک دیوان حافظ داشته باشم و نداشتم و این همان حکایتی است که یک روز خواهم نوشت " دوازده سال دور از حافظ".

باری. نقاش بودم و اکنون هم کارم در اروپا همین است. در تیف مقداری پول جمع کردم و از طریق قاچاقچی به اروپا آمدم و توانستم بر تمام مشکلات راه و اقامت غلبه کنم. در سخت ترین شرایط این چند سالی که بیرون بوده ام وقتی مقایسه می کردم با درد و فشار و توهین و روزمرگی و بی هویتی داخل اشرف یکباره همه چیز سهل و آسان می شد و به راحتی از آن می گذشتم ویقین دارم تمام شما ها این گنجینه عظیم تجربه دردناک را در خود دارید و با آن بر هر سختی و فشاری غلبه خواهید کرد.

تنها نیستم. در سرتاسر اروپا صدها نفر از دوستان شما رفته اند و زندگی تازه ای آغاز کرده اند که البته خیلی از آنها مثل من هستند که نمی خواستیم دوباره وارد این بازی کثیف سیاست بشویم. چرا که هر چه ما از سیاست دیدیم پستی و دروغ بود و فرومایگی و بس. ولی بقول دوستی "همیشه خیلی زود دیر می شود" و این داستان تلخ ماست چه شما که در آن حصار لعنتی گرفتار آمده اید و چه برای ما که در دنیای آزادی هستیم باز "خیلی زود دیر می شود" اگر کاری از دستمان بر می آید و انجام ندهیم و کوتاهی کنیم.

دوستان خوبم. در دستگاه تشکیلاتی که ما گرفتار آمده ایم آدمها بعنوان فرد هویتی نداشته و ندارند. هر چند ما به این نوع نگرش عادت کرده ایم ولی این بزرگترین توهین است به مقام انسانی ما. یک بار در نشستی نسرین صحبت می کرد که هر تضادی راه حل متفاوتی دارد و مثال می زد که فلان خواهر می ترسیده برای برادرها نشست برگزار کند و اعتماد به نفس نداشته که نسرین گفت به او گفته ام وقتی روبروی برادرها پشت میز نشستی فکر کن تمام آدمهایی که روبریت نشسته اند با هر رده و سابقه ای یک مشت گوسفند هستند و تو داری برای گوسفند ها صحبت می کنی. این کمکت می کند که نشست را راحت برگزار کنی. و من همینطور خشکم زد.

البته دستگاه و تشکیلات مذهبی همین است. یکی چوپان است و بقیه گوسفند. برخی کشیشها عملا یک عصا هم دست می گیرند. گوسفند که توان و اراده و آزادی انتخاب ندارد و باید آنها را به چرا برد و باز گردان و برایشان حصار و طویله درست کرد. از گوسفند که نمی شود پرسید میخواهی توی طویله بروی یا نه؟ باید برود. شعور ندارد که بفهمد چه برایش خوب است و چه بد. و این فقط آقا چوپانه است که همه چیز را میداند و عقل کل است. و قطعا تمام مسئولین با این نگرش وارد نشستها می شدند و قطعا مسعود هم در نشستها فقط یک مشت گوسفند نر و ماده خواب آلوده جلویش می دیده و بس وگرنه ساده نیست چشم در چشم این همه دروغ بگوید و فکر کند ما همه آلزایمر داریم و بحثهای قبلی را فراموش کرده ایم.

دوستان قدیمم. ما انسانهایی انقلابی بودیم که با دنیایی از امید و آرزو وارد این سازمان شدیم. البته به غیر از آنهایی که به امید کار به این خراب شده آمدند و یا به امیدهای دیگر و فریب خوردند. اکنون که تمام رویاها و امیدها تخریب شده، اکنون که از بس دروغ شنیده ایم دیگر حقیقتا نمیدانیم دروغ کدام است و حقیقت کدام، باید حرکتی کرد و خود را از این دام خود بافته نجات داد قبل از آنکه با آخرین حرکت طرف مقابل کیش و مات شویم.

هنوز راه نجات هست. هنوز توان خروشیدن و گردن افراشتن هست. با تمام تحقیرها و سرکوبها و در خود ریختن ها و با تمام شکستن ها و فرو ریختن ها در این سالیان هنوز یک رگ سرخی در ما هست که ما را زنده نگه داشته است و آن هم امید است. امید به آینده و امید به خلاص شدن از این کابوس روزانه. باور کنید مهم ماندن یا نماند و باقی عمر را چگونه گذراندن نیست، چرا که وقتی ما وارد این سازمان شدیم برای زندگی و خوش گذرانی نیامدیم و قطعا اهمیتی ندارد که این باقی عمر چگونه بگذرد ولی موضوع مهم این است که ما انسانیم و آزادی انتخاب حق اولیه ماست و باید با ما مثل انسان برخورد شود و به این تنها حق انسانی ما احترام گذاشته شود. مهم این است که بگوییم نه ما احمق نیستیم که مزخرفات شما را باور کنیم و می فهمیم در اطرافمان چه می گذرد. تا وقتی که بودند بودیم و وقتی نیستد ما هم نیستیم. در سخت ترین شرایط بمباران ما را تنها گذاشتید و به ما هم نگفتید و باز دروغ گفتید. به رجوی ها بگوییم اکنون که کشتی سر درگم شما به گل نشسته است، ما خود به تنهایی به دریا می زنیم و نمی گذاریم با شما فرو برویم هر چند تلاش شما برای فرو بردن ماست در این باتلاق. شما تخریب کردید تمام نامها و ارزشهای انسانی را و در ما کشتید هر حس بودن و زیستن را. اما ما هنوز زنده ایم و نفس می کشیم و خرد ما مشعل راه ماست و انتخاب و آزادی سرمایه ما بعنوان انسان. همان دو ویژگی که بیش از بیست سال تلاش کردید در ما بکشید و نتوانستید. و خود را بی هیچ ترس و دلهره ای به دریا بزنیم و مثل آن جمله آخر فیلم پاپیون که با موهای سپید و دندانهای ریخته از آن جزیره ارواح گریخت و خود را به دریا زد و فریاد بزنیم

"آهای کثافتها، من هنوز زنده ام"

 Hey you bastards..I'm still here!!!i

1

------------

نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی

22/02/1391




طبقه بندی: نجات یافتگان،  پیام به اسرای فرقه رجوی،  فیلم و صوت،  آقای عادل اعظمی، 
برچسب ها: پیام صوتی، عادل اعضمی، اشرف لیبرتی، عراق، نوید رهایی،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی