نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

مرتبه
تاریخ : شنبه 20 خرداد 1391

... او آرزو داشت که دو فرزندش را ببیند. بیست سال تمام این آرزو را به دوش کشیده و در قلبش حمل کرده بود. در هرکوی و برزن. به امید درخواست کمک. با هرکس و ناکسی در میان گذاشته بود. من هم با او همدردم. همان آرزو را داشتم و دارم. و همان تلاش ها را کرده ام و خواهم کرد. او آرزوی خودش را با خود به گور برد. اما من زنده هستم و امیدوار و ملتهب. دوست دارم که زنده بمانم تا فرزندانم را ببینم. آنها را خیلی دوست دارم و برای دیدنشان بی تابم. فرزندان او را هم خواهم دید. می خواهم پیامش را به آنها برسانم. به آنها بگویم که پدرشان خیلی دوستشان داشت. به آنها بگویم که به پدرشان افتخار کنند. پدری که به مانند شمعی در عشق و علاقه نسبت به آنها و در طلب انسانیت سوخت و آب شد ...

آقای رضا اسدیشادروان شمس حائری

رضا اسدی، هشتم ژوئن 2012

شادروان شمس حائری

قطرات آب می چکیدند. از شیری فرسوده. در زیر چند نهال صنوبر. بر روی گل های صحرایی. در تابستانی گرم و سوزان.

در سایه صنوبرها نشسته بود. به افق نگاه میکرد. به طلوع خورشید و دیگر هیچ. صحرایی تفته و بدور از آثار حیات. در گوشه ای از کشور عراق. سال یکهزار و سیصد و هفتاد خورشیدی.

روبرویش ایستادم. پشت به ساختمانی زوار در رفته. با دو اطاق عهد بوقی. در وسط محوطه ای محصور در سیم های خاردار. و یک برجک نگهبانی.
خواست تا پیشش بنشینم.

می گفت که من را دیده است. به هنگام ورود. در زمانی که درب آهنی نیم باز شده بود. و مردی کلاشینکف در دست. به درون آن محوطه پرتابم نموده بود.

درست میگفت. من هم او را از دور دیده بودم. اما ابتدا به داخل یکی از اطاق ها رفتم. در جستجوی مکانی برای استراحت. بدنم خسته و روحیه ام کوفته شده بودند.

بوی نم و نا، فضا را پوشانده بود. چهل و چندی نفر بر روی زمین. در هم تنیده بودند. بعضی ها در خواب بودند. و دیگران چشم به سقف دوخته.

مکان آزادی نیافتم. از اطاق خارج و خودم را به او رسانده بودم.

به آرامی از پناهگاهش بیرون آمد. به چشمانم خیره شد. مثل همیشه آرام و آرام بخش به نظر می رسید. گفت که احساسم میکند. میداند که چه بر سرم آورده اند. ازم خواست که پیشش بنشینم. علف های هرز را به کناری زد، تا جا برای دو نفر باز شود.

روزها و هفته ها گذشتند. ما داستانها برای یکدیگر گفتیم. تعهد ها به یکدیگر سپردیم. قول دادیم که هرگز همدیگر را فراموش نکنیم. در تمامی مشکلات و سختی ها یار و یاور باشیم. و همان کار را هم کردیم.

او مکررا و با اشاره به آن نهال های صنوبر میگفت: جامعه ما- به مانند این نهال ها - همیشه در حال رشد است، و سر فراز خواهد ماند. انگیزه های انسانی نیز- به مانند این قطرات آب - ما را - مثل این صنوبر ها - استوار و پابرجا نگاه خواهند داشت، و از نا امیدی و خشکیدن در امان خواهیم ماند. دیکتاتور ها ول معطلند. و آنها هستند که می پوسند و می خشکند.

....

و این بار. قطرات باران. به آرامی. در آرامگاهی. در شهر خرونینگن. در شمالی ترین قسمت کشور هلند. به روی چهره ها می باریدند.

در تابوتی آرمیده بود. ساخته شده به سبک غربی ها.

فردی با صدایی رسا، ولی غم بار، گفت که دربش را قفل خواهد کرد. و او را به آرامی در قعر مکان ابدیش جا دادند.

خانمی در آن سوی قبر. به طرف او سرازیر شده بود. با چهره ای مهربان ولی گریان. و مو هایی جو گندمی . چندین بار به آرامی گفت:

هادی، خیلی دوستت داشتم. هادی، هنوز هم دوستت دارم. هادی، تا ابد فراموشت نمی کنم.

در طرف دیگر در کنار همسر و یکی از سه دخترانم ایستاده بودم. مات و مبهوت به او زل زده بودم. به او که به آرامی در آن تابوت خفته بود.

بهش گفتم که منم دوستت داشتم. منم دوستت دارم. و فراموشت نخواهم کرد.

چرا که انسانی فرهیخته،آزاده، مردمی،با استقامت و دوست داشتنی بودی.

قبل از فوتش از همگان خواسته بود که سنت ها را بشکنند. با قشنگ ترین، زیباترین و گلرنگ ترین لباس هایشان به مراسم بیایند. خواسته بود تا پس از مرگش شیون نکنند و شاد و خندان باشند.

ما گریه کردیم اما نه برای او. برای خودمان. خودمان که تحمل فراقش را نداشتیم.

خندیدیم و شادی کردیم. این بار برای او. برای اینکه از ما راضی باشد و روحش شاد گردد.

...

در آن شب، او در آرامگاهش آرمیده بود و من در بستر خویش. بارش باران شدید شده بود. قطراتش به شدت به پنجره می خورد. صدایی یک نواخت میدادند. باد و طوفان هم به آن اضافه شده بودند.

خواب از چشمانم پریده بود. آشفته و نا آرام بودم. نه از صدای قطرات باران. نه از رنج بی خوابی و نه از صدای وزش طوفان.

بلکه از طوفانی که او در من بوجود آورده بود.

او آرزو داشت که دو فرزندش را ببیند. بیست سال تمام این آرزو را به دوش کشیده و در قلبش حمل کرده بود. در هرکوی و برزن. به امید درخواست کمک. با هرکس و ناکسی در میان گذاشته بود.

من هم با او همدردم. همان آرزو را داشتم و دارم. و همان تلاش ها را کرده ام و خواهم کرد.

او آرزوی خودش را با خود به گور برد. اما من زنده هستم و امیدوار و ملتهب.

دوست دارم که زنده بمانم تا فرزندانم را ببینم. آنها راخیلی دوست دارم و برای دیدنشان بی تابم.

فرزندان او را هم خواهم دید.

می خواهم پیامش را به آنها برسانم. به آنها بگویم که پدرشان خیلی دوستشان داشت. به آنها بگویم که به پدرشان افتخار کنند.

پدری که به مانند شمعی در عشق و علاقه نسبت به آنها و در طلب انسانیت سوخت و آب شد. همانطور که همیشه احساسش را با آن صدای گیرا ودل نشینش، همراه با احساسات لطیفش در اشعار گوناگون برایم میخواند و طنینش در سرم می پیچد:

من شمعم شمع شبانه در عالم گشته فسانه

همه جا خود را میسوزم که شب یاران افروزم

می سوزم تا به سحرگه از رازم کس نشد آگه

خوش و بی پروا می سوزم که ز سر تا پا می سوزم

...

تسلیت

-------------




طبقه بندی: نجات یافتگان،  آقای رضا اسدی،  آقای هادی شمس حائری، 
برچسب ها: رضا اسدی، هادی شمس حائری، خاطره داستان، نوید رهایی،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی