نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

... علیرضا فرمانده یگانم مرا دید و داد زد: عادل بدو ... تعدادی افتادن زیر دست و پا دارند می میرن ... یک لحظه سعید رحمانی را دیدم که بی هوش زیر دست و پا افتاده بود و چند نفر او را بیرون می کشیدند. سعید جثه ریزی داشت وبسیار کم سن و سال بود. دویدم یک پارچ آب آوردم و کمی آب به سر و صورتش پاشیدم. علیرضا نفس نفس زنان برگشت و گفت: عادل بیا هنوز تعدادی اون زیر افتادن... گفتم: علیرضا سوژه کیه؟ گفت: ولش کن بچه ها دارند می میرند...

آقای عادل اعظمی

عادل اعظمی، دوم ژوئیه 2012

آقای عادل اعظمی

(آقای اعظمی و کار جدیدش "امید")

چند روز پیش همینطور داشتم فیلمهای تعدادی از بچه ها در آکسیون فرانسه را نگاه می کردم که مورد هجوم تعدادی از هواداران و اعضای سازمان قرار گرفته بودند و واقعا افسوس خوردم که چرا در این سازمان هیچ وقت هیچ تحملی برای شنیدن صدای دیگر نبوده و این چه عجیب غریب خطی است که تنها و تنها با خشونت و سرکوب پیش می رود.

در داخل سازمان حتی فکر کردن به اعتراض هم جرم بود و در بیرون هم، در پاریس در قلب دموکراسی عالم امروز هم، چه توهین و فحاشی و سرکوبی راه انداخته اند. یاد یکی از بندهای اساس نامه شورا افتادم که گفته می شد تظاهرات و اجتماعات و اعتراضات تا مرز قیام مسلحانه آزاد است (و یا چیزی با این مضمون). عجب! یا باید با این تشکیلات عقب مانده باشی و یا پاسدار و اطلاعاتی و مزدوری و دیگر راه سومی نیست؟ در دنیای آزاد افراد با هر عقیده و اندشه و خطی، تعدادی پلاکارد دست گرفته اند و شعار می دهند و با مردم صحبت می کنند. وقتی این اجتماع کوچک تحمل نمی شود در فردای آزادی ایران و احتمال رسیدن به قدرت چه به روز مخالفان خواهند آورد، خدا میداند.

باری ... همینطور بچه ها را نگاه می کردم. بیشتر آنها را می شناختنم و با هم خاطره ها داشتیم. نادر که سالها با هم توی یک یگان بودیم یادم هست یک بار توی آسایشگاه مرا صدا زد و گفت که بیا یک چیزی نشانت بدهم. درب کمدش را باز کرد و یک سی دی پلیر بیرون آورد. من اولین بار بود سی دی پلیر می دیدم.

گفتم: حالا این چی هست؟ گفت: مثل ضبط صوته ولی پیش رفته تره. بعد روشن کرد. گفتم: روشنه؟ گفت: آره گفتم: چرا صدا نداره؟ گفت: اینها بلندگو ندارند باید با هدفون گوش کنی ... بعد هم هدفون را در آورد و وصل کرد و روی سرم گذاشت. یک لحظه احساس کردم یک ارکستر سنفونی بسیار بزرگ توی مغزم دارند با هم می نوازند. اول فکر کردم بیرون هم این صدا هست، هدفون را برداشتم ولی نه، خبری نبود و همه جا ساکت بود. دوباره با حیرت هدفون را گذاشتم. یک احساس شاد عجیبی به من دست داد و هیجان زده شده بودم و بعد از آن تمام روز به آن فکر می کردم. در مراسم ها و جشنها هم نادر عزا می گرفت چون چندین شب قبلش و بعدش تا نیمه های شب باید برای نصب و یا جمع آوری پروژکتورها و سیستم برق مراسم می رفت و گاهی دو وسه نیمه شب که از پست بر می گشتم نادر را می دیدم که خسته و خواب آلود از کار بر می گشت.

اما حالا وی مورد تحاجم کسانی قرار می گیرد که حتی یک روز گرمای شصت و پنج درجه جهنم عراق را تجربه نکرده اند و تنها در دمای بهاری پاریس مفت خورده اند و خوابیده اند و شعار داده اند.

یا محمد رزاقی را دیدم که با هم توی یک قرارگاه بودیم. یک مدتی راننده اتوبوس بود. هر وقت جایی می رفتیم یک نوار حمیرا داشت که توی اتوبوس می گذاشت و همه مان آن را دوست داشتیم غیر از مسئولین. بخاطر این که توی این نوار یک آهنگی بود که حمیرا چند تا مرز سرخ رد می کرد. آهنگی که می گفت: "وقتی به خانه می روم، خسته دل و شکسته پا، به امید فردای دگر، باز به خواب می روم ...".

بله. سراپای این آهنگ جرم بود. از همان اول که داستان به خانه رفتن و به خانه رسیدن است. یعنی رسیدن به کانون فساد! (بقول رجوی) و بعد خسته دل و شکسته پا که خودش نوعی اعتراض است و نباید فکرش را هم کرد. بعد امید فردای دگر هم که مطلقا نداریم چون ما همه الی الابدی هستیم با طلاقهایی الی الابدی و زندگی را برای همیشه باید فراموش کنیم و توی همین اشرف دفن شویم والسلام. ... و خوابیدن هم که خودش به خودی خود جرم است چه رسد به اینکه چند خواب ضد انقلابی هم ببینی که واویلا ست! باری، چند بار مسئولین سر این نوار تذکر داده بودند تا اینکه محمد یکباره قاطی کرد، نوار را بیرون آورد، خرد کرد و از پنجره بیرون انداخت که البته بخاطر همین حرکت که مصداق بارز اعتراض بود بشدت مورد توبیخ قرار گرفت.

فردایش می خواستیم با اتوبوس به جایی برویم یکباره صدای عبدالباسط که قرآن می خواند توی اتوبوس پخش شد. اول کمی سکوت و بعد همه با لبخند و زیر چشمی به هم نگاه می کردیم و تعدادی واقعا زدند زیر خنده و یکی از آخر اتوبوس داد زد: محمد! خبری شده؟ کسی مرده؟ محمد به آرامی گفت: نخیر. حمیرا برای بچه ها خوب نیست و یاد چیزهای ناجور می افتند. البته اگر با صدای عبدالباسط هم یاد چیزهای ناجور بیافتید دیگه باید یکراست بروید تیمارستان. و همه زدیم زیر خنده و ...

توی تظاهر کنندگان غفور را دیدم که با کوله ای ایستاده بود. با هم دوست نزدیک بودیم و هر وقت او را می دیدم یاد شیرجه تاریخیش می افتادم. یک بار در جلولا شیرجه زده بود توی رودخانه. آب کم عمق بود و سرش خورده بود به ته رودخانه و با سر و روی خونین بالا آمده بود و بچه ها به شوخی می گفتند قهرمان شیرجه در آبهای کم عمق جهان!

اما یکباره کسی را توی جمعیت دیدم که یک خاطره دردناک برایم تداعی شد. امیر موثقی را دیدم که بروشور بین رهگزران پخش می کرد. با خودم فکر کردم این دود که به چشم سازمان می رود نتیجه آتشی است که خوش برپا کرده و براستی سازمان دارد تقاص پس می دهد. امروز تقاص همه تحقیرها و توهین ها و سرکوبهایش علیه اعضای خودش را پس می دهد.

یادم هست باقر زاده (یکی از پادگانهای مجاهدین در عراق) بودیم . برای یکی دیگر از نشستهای سرکوب داخلی این بار بنام "دیگ" رفته بودیم. ما یک تیم چهار نفره بودیم و مسئولیت رساندن سبزیجات به قرارگاههای مستقر در باقرزاده با ما بود. از آن تیم خوشبختانه سه نفرمان حالا بیرون هستیم. من، غفور و سعید که فرانسه هستند. نزدیک ظهر بود که برگشتیم برای نهار. نرسیده به سالن صدای هیاهو و غوغا از داخل سالن می آمد که حدس می زدیم باز برای یک بخت برگشته ای نشست گذاشته اند ولی وقتی وارد سالن شدیم واقعا فضا کاملا متفاوت بود. یک نعره و فریادی بود که گاهی احساس می کردم سقف سالن می خواهد از جا کنده شود. همه از سر و کول هم بالا می رفتند و نعره می زدند. با ماکزیمم انرژی و توان.

مهم نبود چیزی بگویند یا نه. هدف فقط نعره و ایجاد وحشت بو برای کسی که بعنوان "سوژه" آن وسط ایستاده بود. هیچ کس صدای هیچ کس را نمی شنید. یکی دو تا از زنان مسئول قرارگاه اطراف جمعیت قدم می زدند و بچه ها را می پاییدند و همین باعث شده بود نعره ها بیشتر اوج بگیرد. تظاهر و خودنمایی از رگهای گردن افراد بیرون زده بود. خیلی ها از بس که داد زده بودند دیگر صدایشان گرفته بود و البته به آن افتخار هم می کردند. تعدادی هم ساکت آن آخر ایستاده بودند و یا قدم می زدند و چند تایی هم با دلهره و هراس نشسته بودند که یکباره جمعیت به سمت آنها بر نگردد که چرا ساکت نشسته اید.

زنان مسئول! افرادی را که ساکت ایستاده بودند تشویق می کردند که سر امیر نعره بکشند و می گفتند اگر یک پاسدار و یک اطلاعاتی توی سالن غذا خوری ایستاده باشد و بر و بر شما را نگاه کند، شما آنقدر بی غیرت شده اید که همینطور می نشینید و نطق نمی زنید!؟

همانطور که بهت زده جمعیت را نگاه می کردم علیرضا فرمانده یگانم مرا دید و داد زد: عادل بدو ... تعدادی افتادن زیر دست و پا دارند می میرن ... یک لحظه سعید رحمانی را دیدم که بی هوش زیر دست و پا افتاده بود و چند نفر او را بیرون می کشیدند. سعید جثه ریزی داشت وبسیار کم سن و سال بود. دویدم یک پارچ آب آوردم و کمی آب به سر و صورتش پاشیدم. علیرضا نفس نفس زنان برگشت و گفت: عادل بیا هنوز تعدادی اون زیر افتادن... گفتم: علیرضا سوژه کیه؟ گفت: ولش کن بچه ها دارند می میرند. و دوید به سمت جمعیت.

واقعا کنجکاو شده بودم که سوژه کیه؟ یک لحظه رفتم روی یک صندلی که بتوانم نفر وسط که روی سرش داد می زنند را ببینم ولی باز دیدن نفر وسط ساده نبود چون همه روی صندلی بودند. برای یک لحظه امیر موثقی را دیدم وسط جمعیت که تمام سر و صورت و لباسهایش غرق تف و آب دهان بود. واقعا یک لحظه جا خوردم. نشستهای زیادی دیده بودم ولی هیچ وقت اینطور صحنه ای را ندیده بودم. امیر همانطور ایستاده بود و تف و خلط و آب دهان از سر و رویش و از موهایش پایین می چکید. و امیر آنها را حتی پاک نمی کرد و زل زده بود به چشم افرادی که تف می انداختند و نعره می زدند و گاهی سرش را به علامت نه به بالا تکان میداد و هر بار که این حرکت را می کرد تهاجم و پرخاش و پرتاب آب دهان به سر و رویش شدت می گرفت و زیر مشت و لگد قرار می گرفت. تعدادی از فرمانده های یگان ها هم اطراف امیر بودند و تلاش می کردند جمعیت را کمی کنترل کنند. علیرضا داد زد: عادل چکار می کنی؟ گفتم کمک کن هنوز یک تعدادی اون زیر هستند.

رفتم به سمت جمعیت. با چند نفر دیگر جمعیت را کمی باز کردیم و مصطفی را که نیمه بیهوش اون وسط افتاده بود بیرون آوردیم و بردیم گوشه ای روی صندلی نشاندیم. گفتم: علیرضا این چکار کرده؟ گفت: کی؟ گفتم: امیر دیگه. گفت: مگه نمی شناسیش؟ چند ساله رو دست ما مونده. حالا پاشو کرده تو یک کفش که میخواد بره ...

بله. طبق معمول بزرگترین جرم رفتن بود. یاد یکی از صحبتهای مسعود (رجوی) افتادم که می گفت "در مناسبات و تشکیلات پاک مجاهدین همواره وارد شدن سخت بوده و هست ولی بیرون رفتن همیشه ساده بوده و هیچ مانعی نبوده". به همین سادگی که داشتم می دیدم!! ... و آیا کسی از این افراد اگر فکر جدا شدن توی سرش بوده جرئت می کند تا قیامت آن را به زبان بیاورد؟.

از آنجا که یقین دارم هیچ حرکتی در سازمان از کوچکترین حرکتهای سیاسی خارج و از حمله به تظاهرات ها و اجتماعات گرفته تا متن سخنرانی ها و میتینگها و ملاقاتها و حرفهایی که باید رد و بدل شود تا تمام حرکتها و برخوردها در سازمان زیر نظر مستقیم شخص مسعود (رجوی) انجام می گیرد و کنترل می شود، یقینا این حرکت و خلق این صحنه دردناک هم به فرمان شخص مسعود صورت گرفته است و بقول خودش "برای ثبت در تاریخ" !

و امروز این خط سر در گم بدین شکل و با ماکزیمم سرکوب و تهدید و ایجاد ترس و دلهره پیش می رود ...
--
(کاریکاتورهایی از آقای عادل اعظمی - تلخک)


 

انتخاب

(انتخابات)

 

فرار

فرار

-----------

13 تیر 91 




طبقه بندی: افشاگری،  نجات یافتگان،  آقای عادل اعظمی،  خاطرات اعضای جداشده،  اشرف، لیبرتی، پایگاه تروریستی مریم، كمپ آلبانی،  نقض حقوق اعضاء، 
برچسب ها: فرقه رجوی، نقض حقوق بشر، اعضاء، دیگ، سو‍ژه، عادل اعظمی، نوید رهایی،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی