نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
فرار سیاوش سیفی و محمود ممبینی از فرقه رجوی (آلبانی) ، ، 36 ساله که چشم براه خبری از برادرم سیدعلی فتحی هستیم.خواهش میکنم هرکس میتونه کمک کنه.

مرتبه
تاریخ : یکشنبه 8 مرداد 1391

آن چه كه من بیان مى‏كنم حوادثى است كه بر من گذشته و با گوشت و پوست خود آن ها را لمس كرده‏ام. شما مى‏توانید از لابه لاى حوادثى كه رخ داده بیش تر با طرز تفكر سازمان آشنا شوید. آن چه مى‏خوانید یك سرگذشت واقعى است. سال 1357 بود، من در یكى از دبیرستان هاى اسلام آباد غرب مشغول به تحصیل بودم كه با سازمان مجاهدین و فعالیت هاى آن آشنا شدم. هنوز آن قدر جوان بودم كه فریفته ی شعارهاى پرطمطراق و جذاب سازمان گردم و به هوادارى از آن ها بپردازم. فعالیت من تا بیست خرداد 1360 ادامه داشت. از این تاریخ به بعد...

آقای طالب جلیلیان

 آن سوی پرده   "خاطرات آقای طالب جلیلیان (1) "

فهرست:
1. مقدمه
2. آغاز ماجرا
3. عملیات چلچراغ
4. عملیات فروغ جاویدان
5. نشست تنگه و توحید
6. جنگ امریكا و عراق و شورش هاى داخلى
7. انقلاب ایدئولوژیك (طلاق)
8. نشست دیگ
9. دستگاه قضایى
10. نشست حوض
11. فرار
12. بازگشت به عراق
13. زندان استخبارات
14. دادگاه رجوى
15. فرار نافرجام
16. زندان فُضَیلیه
17. زندان ابوقُرَیب
18. تبادل
19. دیدار با خانواده

مقدمه
درباره ی ایدئولوژى و عملكردهاى سازمان مجاهدین خلق بارها سخن گفته شده و بسیارى از اعضایی كه توانسته‏اند از سازمان رهایى یابند در این باب توضیح داده‏اند.
من نمى‏خواهم گفته‏ها را تكرار كنم. آن چه كه من بیان مى‏كنم حوادثى است كه بر من گذشته و با گوشت و پوست خود آن ها را لمس كرده‏ام. شما مى‏توانید از لابه لاى حوادثى كه رخ داده بیش تر با طرز تفكر سازمان آشنا شوید.
آن چه مى‏خوانید یك سرگذشت واقعى است.

آغاز ماجرا
سال 1357 بود، من در یكى از دبیرستان هاى اسلام آباد غرب مشغول به تحصیل بودم كه با سازمان مجاهدین و فعالیت هاى آن آشنا شدم. هنوز آن قدر جوان بودم كه فریفته ی شعارهاى پرطمطراق و جذاب سازمان گردم و به هوادارى از آن ها بپردازم. فعالیت من تا بیست خرداد 1360 ادامه داشت. از این تاریخ به بعد به خاطر مسائلى كه رخ داد و فشارهایى كه بر تشكیلات وارد آمد ارتباط هوادارانى مثل من با سازمان قطع شد. از این پس تشكیلات كه مبارزه ی مسلحانه را آغاز كرده بود به یك سازمان زیرزمینى و مخفى مبدل شد. من بعد از قطع رابطه با سازمان به انگیزه ی آموختن فنون نظامى وارد ارتش شدم. در این جا بود كه دوباره توانستم با سازمان مرتبط گردم و فعالیت هاى سیاسى خود را از سر بگیرم. مأموریت هاى من از طریق رادیو یا افراد نفوذى ابلاغ مى‏شد. در آن برهه از زمان هدف اصلى سازمان مجاهدین خارج كردن هواداران از ایران و انتقال آن ها به عراق بود. براى انجام این منظور من از موقعیت خوبى برخوردار بودم چرا كه لشگر 84ما كه در آن خدمت مى‏كردم در منطقه ایلام (میمك، صالح آباد و مهران) قرار داشت و من به خاطر نوع كارم تعداد زیادى وسیله ی نقلیه و برگ مرخصى در اختیار داشتم.

روز پنجشنبه زمان مناسبى براى فرارى دادن افراد بود زیرا مردم در این روز براى دیدار با اهل قبور به صالح‏آباد مى‏رفتند و دژبانى عبور آن ها را تنها در این روز آزاد گذاشته بود. من هم از موقعیت استفاده كرده، هواداران را همراه مردم تا صالح‏آباد مى‏بردم، سپس بنابر سن و سال و وضعیت فرد برایش لباس نظامى و برگ مرخصى، یا ... فراهم مى‏كردم، آن ها را تا خط مقدم مى‏رساندم و پس از دادن توضیحات كامل درباره مسیر آن ها را به آن سوى مرز هدایت مى‏كردم. این كار تا آخرین ماه سال 1366 ادامه داشت. اسفند ماه بود كه سازمان به من ابلاغ كرد باید به همراه چند تن دیگر كه وضعیت خطرناكى داشتند هرچه سریع تر به عراق بروم و به ارتش آزادى‏بخش بپیوندم. سازمان مجاهدین معمولاً برای خروج افراد و مجبور کردن آن ها به ترک خانه و خانواده از شیوه های روانی استفاده می کرد. بدین گونه که با شوک وارد نمودن و ایجاد فشار روحی و روانی به فرد اعلام می شد که احتمال دستگیری وی نزدیک است و باید هر چه سریع تر اقدام به ترک محل سکونت نماید. در ابتدا مردد و نگران وضعیت همسر و فرزندم بودم، مشكل خود را با مسئول سازمان در میان گذاشتم اما او گفت جاى هیچ نگرانى نیست، سازمان فكر همه چیز را كرده و از آن ها حفاظت مى‏كند. به این ترتیب تا حدودى خیال من راحت شد. نوروز سال 67 بود به سرپل سازمان در تركیه، حركت خود و چند تن از افراد را به مسئولین سازمان اطلاع دادم؛ سپس از مرز میمك وارد خاك عراق شده، خود را به نیروهاى عراقى معرفى كردیم. نیروها ما را به مركز تیپ، مركز لشگر، و مركز سپاه بردند. در هر مركز از ما سؤال هاى زیادى در مورد جبهه و نیروهاى ایرانى پرسیدند اما در جواب آن ها فقط ابراز مى‏كردیم كه نظامى نیستیم و از چیزى خبر نداریم، من خود را یك معلم و دیگران دانش جو و مهندس معرفى كردند كه توانسته بودیم به كمك یك افسر ارتش هوادار سازمان از مرز خارج شویم. سرانجام ما را به بغداد فرستادند. یك ماه زندانى بودیم و مرتباً سؤال‏پیچمان مى‏كردند تا این كه به اردوگاه رمادیه منتقل شدیم. در آن جا ما را به صلیب سرخ تحویل دادند، صلیب سرخ برایمان پرونده درست كرد و مقدارى پول، پتو و مایحتاج اولیه در اختیارمان گذاشت. یكى از دفاتر سازمان در این اردوگاه مستقر بود، ما خود را به آن جا معرفى كردیم، مسئول دفتر گفت از آمدن ما مطلع بوده و وضعیت ما را از طریق مقامات عراقى پیگیرى مى‏كرده است. چند هفته‏اى در اردوگاه بودیم. تعداد نسبتاً قابل توجهى از مسئولین سازمان سراغ ما آمدند و از اوضاع اجتماعى و اقتصادى ایران سؤال مى‏كردند و كنجكاو بودند از تأثیرات جنگ بر اوضاع داخلى ایران مطلع شوند. بالاخره سؤال و جواب ها به پایان رسید و به قرارگاه سردار در كركوك انتقال یافتیم. در آن زمان نیروهاى سازمان به دو بخش مجزا تقسیم شده بودند: یكى بخش ایدئولوژیك و دیگرى ارتش آزادى‏بخش. براى ورود به بخش ارتش، افراد مورد معاینات و سپس به ارتش ملحق مى‏شدند. البته بعدها به خاطر مسائل خاصى كه پیش آمد دو بخش در هم ادغام شد. در كركوك مرا به بخش سیاسی - تبلیغی فرستادند كه هیچ آزمایش و معاینه‏اى نداشت و مورد تشویق و تمجید مسئولین سازمان قرار گرفتم. در آن زمان از خوشحالى در پوست نمى‏گنجیدم.
مدتى گذشت، از كركوك به قرارگاه اشرف رفتم و در تیپ صد و ده( تقسیم بندی نظامی سازمان بر اساس تقسیمات خود مجاهدین صورت می گرفت به این شکل که هر تیپ متشکل از 180 تا 200 نفر را شامل می شدبعدها این تیپ ها با همین ظرفیت به لشکر تبدیل شد. طبق تقسیم بندی ارتش های کلاسیک استعداد هر تیپ حداقل 3000 نفر است.) مستقر شدم. چند روزى كه گذشت در مورد وضعیت خانواده‏ام با مسئولین صحبت كردم و خواستم به عراق منتقل شوند. در جواب به من گفتند: "خانواده ی تو تحت حمایت سازمان و رهبرى است و به زودى از كشور خارج مى‏شوند. به خاطر داشته باش تو و خانواده‏ات همه متعلق به رهبرى هستید و مطمئناً او بیش از تو در قِبال آن ها احساس مسئولیت مى‏كند". این بار نیز پذیرفتم و سكوت كردم اما چند ماهى كه گذشت طاقت نیاوردم و دوباره موضوع خانواده ی خود را پیش كشیدم، این بار نشانى و عكس آن ها را از من گرفتند و گفتند نیازى به پیگیرى شما نیست مسئله را به عهده سازمان بگذارید. باز هم مدتى گذشت و نگرانى من رفع نشد دوباره درباره ی خانواده‏ام پرسیدم، گفتند مبناى كار سازمان بر ایثار و صداقت است، ما در مورد ایثار شما شكى نداریم، چون سال ها جان خود را كف دست گرفته دستورات سازمان را انجام داده‏اید اما آیا شما در مورد صداقت سازمان شك دارید؟ سكوت كردم و دیگر دنبال موضوع را نگرفتم.
در قرارگاه اشرف مسئولین در ابتداخوش‏برخورد و مهربان بودند، من آن ها را افراد برجسته‏اى مى‏دانستم و از این كه بین آن ها هستم به خود مى‏بالیدم. در آن جا بین كارهاى روزانه تحت آموزش هاى عقیدتى و تشكیلاتى‏اى قرار مى‏گرفتیم كه مضمون آن ها القای شخصیت مافوق بشرى و خارق‏العاده مسعود رجوى بود. آن قدر به رجوى اعتقاد و اعتماد داشتم كه تمامى حرف ها را تمام و كمال و بى‏هیچ شك و شبهه‏اى مى‏پذیرفتم و باور مى‏كردم.

عملیات چلچراغ
مدت كوتاهى كه از استقرار من در قراگاه اشرف گذشت وارد تیم شناسایى شدم و براى انجام مأموریت به شهر بدره انتقال یافتم. بدره شهر عراقى بود كه روبه‏روى مهران در ایران قرار داشت. من یكى از نفرات شناسایى تیپ 110 بودم. قرار بود عملیاتى براى حمله به مهران انجام بگیرد و تیپ ما به پاسگاه دوراجى، تنگه S و كله‏قندى حمله كند. به همین منظور وظیفه ی شناسایى منطقه به عهده من قرار گرفت. افسران و فرماندهان عراقى كاملاً در جریان عملیات بودند و نهایت همكارى را مبذول مى‏داشتند. از هر قسمتى مى‏خواستیم درون نیروهاى ایرانى نفوذ كنیم، افسران عراقى كلیه مقدمات را فراهم مى‏كردند. بعد از هر رفت و برگشت باید اطلاعات لازم را در اختیار فرماندهان قرار مى‏دادم. آن ها پرسش هاى زیادى درباره نحوه آرایش سنگرها، چگونگى عملیات و پیشروى داشتند، این جا بود كه متوجه شدم برخلاف تصورات قبلى آن ها كوچك ترین اطلاعى از امور نظامى ندارند و حتى به اندازه یك گروهبان سوم هم از دانش نظامى برخوردار نیستند. به همین دلیل هر چه من مى‏گفتم بى‏هیچ چون و چرایى مى‏پذیرفتند و هر كدام مى‏كوشیدند با مهربانى و خوشرویى رابطه خود را با من نزدیك تر كنند. عملیات شناسایى نزدیك به یك ماه طول كشید و در این مدت اكثر فرماندهان سازمان با من تشكیل جلسه مى‏دادند. در یكى از این جلسات بود كه دریافتم سازمان پانزده قبضه توپ صد و سى میلى‏مترى دارد و عراق براى پشتیبانى ششصد و پنجاه قبضه توپ سنگین و كاتیوشا در منطقه مستقر كرده است؛ به این تجهیزات باید خمپاره‏هاى 120 و 82 میلى‏مترى یگان هاى پیاده را هم اضافه كرد. با شنیدن ششصد و پنجاه قبضه توپ حیرت‏زده شدم و به مهدى برائى گفتم: "مگر مى‏خواهید كل ایران را زیر آتش بگیرید". او در جواب گفت: "نمى‏خواهیم بچه‏هایمان از بین بروند. براى حفظ آن ها سی دستگاه تانك و نفربر زرهى از عارفی گرفته‏ایم كه از میان آن ها بیست دستگاه نفربر زرهى MTLB و BMP1 روسى است و بقیه آن ها تانك است. اگر به نظر شما چیز دیگرى نیاز داریم، بگو تا از عارفی بگیریم"!.
بعد از شروع عملیات درواقع تمام منطقه مهران را با حمایت توپ خانه عراق شخم زدند و حتى یك سنگر ایرانى هم سالم نماند. بعد از عملیات، عراقى‏ها تمام عنائم را به پشت جبهه منتقل كردند. بعد از تصرف هر منطقه یگان زنان در آن جا مستقر مى‏شد و سازمان از آن ها فیلمبردارى مى‏كرد. از این فیلم ها استفاده تبلیغاتى مى‏شد و مى‏گفتند این زنان بودند كه رزمندگان ایرانى را شكست دادند.
بعد از عملیات رجوى و همسرش چنان تعریف مى‏كردند كه تمام پیروزی های سازمان مرهون رهبری سازمان است. مریم رجوى مى‏گفت: "عملیات پیروزمندانه سازمان در هیچ منطق كلاسیكى نمى‏گنجد و تنها تحت ایدئولوژى خاص سازمان بود كه دستیابى به چنین فتحى امكان‏پذیر مى‏شد. این ایدئولوژى كه نماد آن مسعود رجوى است و بس تمام فرمول هاى كلاسیك را درهم ریخته است".
مسعود رجوى بعد از این كه مثل همیشه سایر احزاب و گروه ها را مورد تحقیر قرار داد گفت: "ما از همان ابتدا مى‏دانستیم چه نتیجه‏اى حاصل خواهد شد. از زمان خروج از كشور و رفتن به فرانسه تا عزیمت به عراق هر چه كردیم همه آگاهانه بوده و راه صحیح را درپیش گرفته‏ایم". آن گاه تمام دستاوردهاى سازمان را ناشى از انقلاب ایدئولوژیك دانست و او را منشأ خیر و بركت سازمان معرفى كرد. به نظر مسعود رجوى بعد از تصرف مهران كه ستاد لشگر ایران در آن جا مستقر بود دیگر نیرویى وجود نداشت كه در برابر سازمان مجاهدین پایدارى كند بنابراین عملیات بعدى باید فتح تهران باشد. او مى‏گفت: "شعار شما بعد از فتح مهران باید سرلوحه عملیات بعدى قرار بگیرد. یعنى باید شعار (امروز مهران فردا تهران) به عمل درآید".

...................

ادامه دارد...




طبقه بندی: خاطرات اعضای جداشده، 
برچسب ها: خاطرات، جداشده، طالب جلیلیان، کرمانشاه، نوید رهایی،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

نوید رهایی روی موبایل

تصویر روز

مرصاد

 فرقه جنگ طلب مجاهدین

كردكشی

نوید رهایی


در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، بالاخص فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و تلگرام به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

لرستان
قربانیان ترور

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

شهید علی صیاد شیرازی

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

خودسوزی

جاسوسی

جاسوسی فرقه رجوی در فضای مجازی

سی خرداد 1360

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

آقای علی مرادی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

آقای ابراهیم خدابنده

 خانواده

خانم ثریا عبداللهی

فرقه رجوی

نه آقاجون، ما اینجا حق آب و گل داریم

اردوگاه اشرف بعد از اخراج منافقین

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی