نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

مرتبه
تاریخ : سه شنبه 17 مرداد 1391

در نشست دیگ هر فرد باید برمى‏خاست و بدترین تهمت ها را به خود مى‏زد، كارهاى زشت و ناروا را به خود نسبت مى ‏داد و تا جایى كه مى‏توانست خود را تحقیر مى ‏كرد. شنوندگان نیز با دشنام و ناسزا او را مورد تهاجم قرار مى ‏دادند. اگر كسى مقاومت مى ‏كرد و پاسخ ناسزاها را مى ‏داد به سختى مورد ضرب و شتم قرار مى‏گرفت...

آقای طالب جلیلیان

نشست دیگ

 تا قبل از عملیات فروغ جاویدان شاخص ارتقاء افراد میزان كار، تلاش و مسئولیت‏پذیرى آن ها بود. افرادى كه در رأس بودند، افرادى لایق و جدى بودند؛ اما بعد از عملیات اوضاع دگرگون شد، لازمه پیشرفت افراد حل شدگی تام و تمام و ستایش از مریم و مسعود بود، بدین ترتیب افرادى نالایق، و سرسپرده در رأس امور قرار گرفتند. همه كارهاى سازمان بعد از عملیات فروغ بى‏دلیل و سرگرم كننده بود. مثلاً یك بار مى‏گفتند، قسمتى را بكنیم و چاله درست كنیم، بعد مى‏گفتند چرا این جا چاله درست شده، آن را پر كنید. اول مى ‏گفتند سلاح ها را بسته ‏بندى كنید، بعد از ده روز كه طول مى‏كشید تا سلاح ها جمع‏آورى و بسته‏ بندى شوند مى‏گفتند آن ها را باز كنید. یك بار مى‏گفتند نباید رقصید، رقص كار افراد لیبرال و لُمپَن است، روز بعد مى ‏گفتند رقص هنر است، همه باید رقصیدن را یاد بگیرند. خلاصه در این آشفته بازار واقعاً نمى‏دانستیم باید چه كار كنیم. در این مقطع نشست هاى دیگ را به راه انداخت. مفهوم دیگ آن بود كه افراد باید آن قدر در دیگ سازمان بجوشند و پخته شوند تا عیارى دیگر بیابند و ناخالصی ها پاک شود. و از نو زاده شوند، افراد با پخته شدن در این دیگ به اصطلاح خالص مى ‏شدند.

در حقیقت این نشست ها براى سركوب و تحقیر افراد برپا مى ‏شد.

در نشست دیگ هر فرد باید برمى‏خاست و بدترین تهمت ها را به خود مى‏زد، كارهاى زشت و ناروا را به خود نسبت مى ‏داد و تا جایى كه مى‏توانست خود را تحقیر مى ‏كرد. شنوندگان نیز با دشنام و ناسزا او را مورد تهاجم قرار مى ‏دادند. اگر كسى مقاومت مى ‏كرد و پاسخ ناسزاها را مى ‏داد به سختى مورد ضرب و شتم قرار مى‏گرفت.

در دیگى كه رجوى بر آتش گذاشته بود اخلاق، شرافت، نجابت و انسانیت درهم مى‏جوشید و بخار مى‏شد. من یك بار در این نشست شركت كردم، بعد از اتمام آن بلافاصله گزارشى نوشتم و هر آن چه را به فكرم خطور كرده بود بر روى كاغذ آوردم، در گزارش خود این جلسات را غیراخلاقى، غیرانسانى و غیر انقلابى دانستم و اعلام كردم كه از این تاریخ به بعد من یك مجاهد خلق نیستم ، اما حاضرم به عنوان رزمنده ارتش آزادى‏بخش به هر نوع مأموریتى كه سازمان صلاح بداند، بروم. آن گاه بیان داشتم كه به هیچ‏وجه حاضر نیستم در این نشست ها شركت كنم و مسائل ریز خانوادگى خود را از كودكى تا زمان حال براى جمع تعریف كنم . بعد از نوشتن این گزارش مشكلات من با سازمان شروع شد. ابتدا مهوش سپهری را فرستادند تا با من صحبت كند، عسگر(حمیدرضا حكمى) فرستاده تشكیلات گفت: "من از طرف تشكیلات نیامده‏ام، بلكه به عنوان یك دوست مى‏خواهم با تو صحبت كنم". در صورتى كه من مى‏دانستم او از طرف تشكیلات آمده، به هر حال به او گفتم: "خواهش مى‏كنم، من هم حرف هاى شما را گوش مى‏كنم". او از من پرسید: "چرا در نشست شركت نمى‏كنى؟" گفتم: "نشست را قبول ندارم". گفت: "مگر برادر مسعود را قبول ندارى؟" گفتم: "چرا، هم به عنوان فرمانده ارتش آزادى‏بخش، هم به عنوان رهبر انقلاب نوین به او علاقه دارم". - اگر مى‏گفتم رهبرى را قبول ندارم مرتكب گناه كبیره مى‏شدم و سایرین را وادار مى‏كرد تا به جان من بیفتند - عسگر گفت: "هیچ كدام از ما نشست را دوست نداریم ولى به خاطر رهبرى در آن شركت مى‏كنیم. ما باید هر چه داریم در اختیار رهبرى قرار دهیم تا بتواند مسئله سرنگونى را حل كند". گفتم: "درست است. حاضرم هر نوع كار و مسئولیتى را كه به من محول كنند به نحو احسن انجام دهم اما در نشست شركت نمى‏كنم". عسگر گفت: "همه مى‏توانند كارها را انجام دهند. اما ما باید به خاطر رهبرى شخصیت و فردیت خود را فدا كنیم. در این مقطع از زمان رهبرى از ما مى‏خواهد كه خود را فدا كنیم". گفتم: "هر كس توانى دارد. این كار در توان من نیست". خلاصه عسگر خیلى صحبت كرد، خسته شده بودم. بالاخره گفتم: "حالا مى‏گویید چه كنم؟" گفت: "تا كى مى‏خواهى كارهاى اجرایى و زمخت انجام دهى مگر چه چیز از دیگران كم تر دارى؟ سایرین گزارش خود را نوشته و مشکل خود را حل کرده اند". پاسخ دادم: "حالا باید چه چیزى بنوسیم؟" گفت: "همه ما از حوض جامعه به این جا آمده‏ایم و نمى‏توانیم ادعا كنیم كه خیس نشده‏ایم. ما برادر هستیم. بگذار رك و پوست كنده بگویم آیا تو تا حالا کار اخلاقی نكرده‏اى؟ تا به حال كار خلاف انجام نداده‏اى مثلاً دزدى نكردى ...؟ این ها را بنویس. نوشتن این مطالب به درد رهبرى نمى‏خورد بلكه ما با این روش پاك و منزه مى‏شویم. گناهان خود را از خود دور مى‏كنیم و بر دوش رهبر مى‏گذاریم و او در آخرت گناهان ما را بر عهده مى‏گیرد". به عسگر گفتم: "اگر كسى چنین كارهایى نكرده باشد، باید چه كند؟" گفت: "مهم نیست. بهتر است گزارشى در مورد خودت بنویسى و فردیت خودت را خُرد كنى، همین كافى است". از صحبت هاى عسگر سخت برآشفته شدم. بلافاصله نزد دكتر صالح، پزشك محور رفتم و با عصبانیت به او گفتم: "ترا به شرفت قسم مى‏دهم مرا از لحاظ اخلاقی معاینه كنید، اگر مشكلى داشتم به فرمانده محور گزارش كنید". دكتر صالح گفت: "این یك مسئله ایدئولوژیكى و تشكیلاتى است و به پزشكى مربوط نمى‏شود. شما باید مشكل خود را با فرمانده‏ات درمیان بگذارى نه با من".

خلاصه كلام آن كه افراد زیادى از مسئولین دون‏پایه تا اعضاى شوراى رهبرى با من صحبت كردند اما حاضر نشدم از تصمیمم برگردم. هر چه فشار و اصرار آن ها بیش تر مى‏شد پافشارى من بر موضعم مستحكم تر مى‏شد. در نهایت مرا منزوى ساختند، تا به زور تنهایى و تحقیر راه مورد نظر آن ها را پیش بگیرم. سخت‏ترین كارهاى قرارگاه بر عهده من بود و گاه كارها طاقت‏فرسا مى‏شد ولى تسلیم نشدم. با این حال تقریباً به مرز دیوانگى رسیده بودم. هیچ كس با من حرف نمى‏زد، حتى براى خوردن غذا رو به رو یا پهلوى من نمى‏نشستند. گویى فردى جذامى‏ام، همه از من مى‏گریختند. دچار پریشانى شده بودم و دنیا برایم تیره و تار شده بود. با خودم مى‏گفتم جوانى، عمر، خانواده و تمام هستى ام را در راه سازمان داده‏ام حالا كجا را دارم كه بروم، چه كار مى‏توانم انجام دهم. آن قدر تحت فشار بودم كه تصمیم گرفتم اعلام جدایی كنم. مدت كوتاهى بود كه حسین لیوانى فرمانده مستقیم من شده بود. به او گفتم: "بروید اعلام كنید كه من بریده‏ام. بگویید مرا از سازمان بیرون بفرستند". حسین شروع به صحبت كرد كه این كار را نكنم. مى‏گفت اگر بروى مرا مورد توبیخ قرار مى‏دهند و مى‏گویند از بى‏لیاقتى تست كه فرد تحت مسئولیت تو بریده است. گفتم: "حسین، حتى اگر ترا اعدام هم كنند براى من فرقى نمى‏كند. تصمیم خودم را گرفته‏ام و از آن هم برنمى‏گردم". بالاخره او مجبور شد درخواست مرا گزارش كند. بعد از آن تعداد زیادی از مسئولین سازمان با من صحبت كردند، آن ها رضایت دادند من در نشست ها شركت نكنم اما دیگر كار از كار گذشته بود، حالا من واقعاً با سازمان مسئله پیدا كرده بودم و انگیزه‏اى براى ماندن نداشتم. بعد از این كه دیدند قانع نمى‏شوم، تغییر رفتار دادند، دست از ملایمت برداشتند و تهدید و زورگویى شروع شد. مى‏گفتند اینجا خانه خاله نیست هر وقت بخواهى بیایى هر وقت بخواهى بروى. ارتش آزادى‏بخش داراى ضوابطى است، باید هر كارى به تو محول مى‏شود، انجام دهى و هر نشستى برگزار مى‏شود، در آن شركت كنى، در غیر این صورت دیگران تو را نمى‏پذیرند و با تو آن مى‏كنند كه شایسته چنین فردى است. در آن زمان هر وقت با خود خلوت مى‏كردم، مى‏گفتم خدایا این چه عذابى است كه مرا گرفتار آن كردى. من آمده بودم تا آزادى مردم را تأمین كنم اما حالا حتى نمى‏توانم آزادى خودم را هم حفظ كنم. حتى در بدترین ارتش هاى دنیا هم افراد چنین تحقیر و خُرد نمى‏شوند. به فرض هم كه پیروز شویم ودولت ایران را سرنگون كنیم، دستاورد ما براى مردم چیست؟ ما حامل دیكتاتورى‏اى هستیم كه روى همه مستبدان عالم را سفید كرده است.

مرتب به من مى‏گفتند كه دچار مشكل اخلاقی شده‏ام و به خاطر ارضاى غرایزم مى‏خواهم به همه چیز پشت پا بزنم. مى‏گفتند محرك اعمال من غرایزم است. اما آن قدر تحت فشار و ناراحتى روحى و روانى بودم كه به طور كلى هر چه غریزه بود فراموش كرده بودم و به تنها چیزى كه فكر نمى‏كردم مسائل زندگی بود.

كوتاه سخن نه من قانع مى‏شدم بمانم نه آن ها مرا رها مى ‏كردند. بالاخره تصمیم گرفتم به عراقی ها پناهنده شوم.

 

فرار از سازمان

در قرارگاه اشرف، مجموعه ساختمان هایى بود كه به نام مشروب معروف بود و عراقی ها در آن مستقر بودند، به زحمت از کشتزارها و مراتع سازمان گذشته و نزد آن ها رفتم و مشكلم را در میان گذاشتم. گفتند باید با بغداد تماس بگیرند. بعد از تماس به من گفتند كه نمى‏توانند كارى براى من انجام دهند و باید آن جا را ترك كنم. اما من اصرار كردم و گفتم طبق قوانین باید پناهندگى مرا بپذیرید. نمى‏توانم دوباره به سازمان برگردم، با آن ها مشكل دارم و از همه چیز خسته هستم. ولى آن ها مرا با لگد بیرون انداختند. بیرون در، حمید ادهم كه مسئول امنیت محور بود كنار یك خودرو در انتظار من ایستاده بود. بعد از دیدن من با چند نفر همراهش دست و پاى مرا بستند و به محور[1] آوردند، سپس بعد از یك كتك مفصل مرا تحویل دستگاه قضایى دادند.

 

دستگاه قضایى

 مرا با چشم هاى بسته تحویل دستگاه قضایى دادند. نمى‏دانستم كجا هستم و به كجا مى‏روم. وقتى چشم هاى مرا بازكردند قاضى‏القضات -رجوى، یعنى نادر رفیعى‏نژاد را رو به روى خودم دیدم. اول چند لحظه با چشم هاى از حدقه درآمده به من خیره شد، بعد گفت: "این جا یگان نیست كه نازت را بكشند، دستگاه قضایى است، چوب توى آستینت مى‏كنند. این چوب را مى‏بینى این را فلان... مى‏كنم". سیل دشنام و كلمات ركیك بود كه پشت سرهم از دهان رفیعى‏نژاد خارج مى‏شد. چنان عبارات و كلمات زننده‏اى به كار مى‏برد كه حتى از فكر كردن به آن ها هم شرمنده مى‏شوم. وقتى حرف هایش تمام شد، لگدى به من زد. درحالى كه از درد به خود مى‏پیچیدم سعى كردم چیزى بگویم اما او ناسزاگویان فریاد زد: "خفه شو. فقط حق دارى به سؤالات من جواب دهى ". نمى‏توانستم آن چه را مى‏شنیدم و مى‏دیدم، باور كنم. آیا این جا واقعاً سازمان بود؟ حتى عراقی ها هم چنین رفتارى با ما نداشتند. آن چه شاهد آن بودم آن قدر غیرمنتظره بود كه شوكه شده بودم و قدرت تكلم از من سلب شد.

نادر چند برگ كاغذ با آرم دستگاه قضایى که منقش به ترازو بود در برابرم گذاشت و گفت: "باید هرچه به تو دیكته مى‏كنم، كلمه به كلمه بى‏هیچ حرفى بنویسى. بنویس! با اجنبى و بیگانه تماس گرفته‏ام و اطلاعات مربوط به ارتش آزادی بخش را افشا كرده‏ام. به انقلاب خیانت كرده‏ام،...[2]".

چهارصفحه در قطع A4 اتهاماتى را كه او دیكته مى‏كرد به خود نسبت دادم. آن گاه نوبت به تعهدنامه رسید. پنج صفحه هم فرم هاى چاپى تعهد به ارتش آزادیبخش را امضاء كردم. حق نداشتم زیر امضاها تاریخ بزنم، حتى نمى‏توانستم متن تعهدنامه را بخوانم. حال خودم را نمى‏فهمیدم، مثل افراد خواب زده، بى‏هیچ درك و اراده‏اى فقط به طور خودكار هرچه مى‏گفت انجام مى‏دادم. آسمان و زمین دور سرم مى‏چرخید. برایم باور كردنى نبود كه چنین رفتارى از سوى افراد سازمان با من كه یكى از اعضاى آن بودم صورت بگیرد.

نادر مى‏گفت: هنوز آن روى مجاهدین را ندیده‏اى، براى همین لوس شده‏اى. دچار چنان ناامیدى و یأسى شده بودم كه توصیف كردنى نیست. چنین رفتارى را حتى در خیال هم تصور نمى ‏كردم. تمام شخصیتم لگدمال شده بود. بعد از این دادگاه صوری مرا به اتاق دیگرى بردند. آن شب، یلدا بود و من براى اولین بار صداى اذان مرضیه را از بلندگو شنیدم. استفاده از مرضیه[3] جدیدترین هنرنمایى سازمان بود یك روز با چادر و مقنعه اذان مى‏گفت، یك روز پیراهن یقه‏باز پوشیده در دورتموند آلمان كنسرت مى‏گذاشت و روز دیگر لباس نظامى به تن كرده، رژه مى‏رفت. بگذریم؛ بعد از این كه وارد اتاق شدم متوجه شدم لوازم شخصى‏ام به همراه یك دست لباس نظامى آن جاست، كمى تعجب كردم. حدود ساعت ده شب جواد خراسانى (مرتضى اسماعیلى) با خودرو به دنبالم آمد، گفت: "آماده شو باید برویم". پر از كینه و درد بودم، بدون كوچك ترین كلامى، در سكوت لباس پوشیدم و سوار خودرو جواد شدم. مرا تا یك اتوبوس رساند و گفت: "سوارشو باید به بغداد بروى". فهمیدم در بغداد نشست است. این نشست بعدها نشست حوض نام گرفت. به بغداد كه رسیدیم در آپارتمانى واقع در منطقه كراده مستقر شدیم. یك روز آن جا بودیم، سایر اعضا مشغول حمام كردن و اتو كشیدن لباس هایشان بودند. هوا كه تاریك شد دستور دادند تا لباس بپوشم. بعد مرا به سالن طبقه پایین هدایت كردند. وارد سالن كه شدم دیدم مریم و مسعود رجوى نشسته‏اند و عده‏اى از فرماندهان هم آن ها را دوره كرده‏اند، ضمناً یك نفر هم مشغول فیلمبردارى است. مرا تحت‏الحفظ به طرف رجوى بردند، برخاست و بعد از روبوسى كمى با من شوخى كرد. اما این بار براى من وضع فرق مى‏كرد، چهره واقعى او براى من روشن شده بود. خیلى رك و پوست كنده به او گفتم: "دیگر توان ندارم، مرا بفرست بروم". رجوى گفت: "مى‏خواهى كجا بروى؟ پس كى مرا بفرستد. شما پدر مرا درآورده‏اید، در ازاى هر كدام شما، ده تا شهید داده‏ام". "من الان مشكل امنیتى دارم، هیچ كشورى حاضر نیست به ما پناهندگى بدهد. یكسال صبر كن تا اوضاع روبه‏راه بشود، بعد ترا مى‏فرستم به این شرط كه در طى این مدت مشكل درست نكنى و وظیفه‏ات را درست انجام دهى". قبول كردم.

رجوى مى‏دانست به خاطر آن چه پیش آمده پر از كینه هستم و امكان دارد دست به اقدام خطرناكى بزنم، به همین دلیل مى‏كوشید آن خاطرات تلخ را از ذهن من پاك كند. قبلاً هم چند بار پیش آمده بود كه با رجوى روبوسى كنم اما وضع فرق مى‏كرد. آن موقع واقعاً به او علاقه داشتم اما این بار احساس مى‏كردم با خود شیطان مواجهم.

 

نشست حوض

چند ساعت بعد از این كه از پیش رجوى بیرون آمدم، اعلام كردند كه براى رفتن به نشست آماده بشویم. نشست در تالار گلستان بود. بعد از تفتیش بدنى در جایگاه خود قرار گرفتیم، كمى بعد هم رجوى آمد. وسط سالن گلستان گود بود و حالت حوض داشت به همین دلیل این نشست به حوض معروف شد. افراد باید یك به یك روبه‏روى مریم و مسعود مى‏ایستادند و با صداى بلند سه بار فریاد مى‏زدند: حاضر. حاضر. حاضر. دلیل برپایى نشست عدم توانایى فرماندهان در كنترل نفرات بود. با وجود همه نشست هایى كه قبلاً برپا شده بود باز هم افراد همكارى نمى‏كردند، مشكلات زیاد شده بود روزبه‏روز بر تعداد بریده‏ها افزوده مى‏شد. كار به جایى كشیده بود كه خود رجوى باید پا به میدان مى‏گذاشت. او در آغاز سخنرانى‏اش مثل همیشه از مسائل بین‏المللى و سیاسى منطقه صحبت كرد و نتیجه گرفت هیچ كس دلش به حال سازمان نمى‏سوزد. ما خودمان باید به فكر خودمان باشیم و چون افراد دست به كم‏كارى مى ‏زنند و وظایف خود را درست انجام نمى‏دهند، بنابراین وجود ارتش بى‏فایده است به همین جهت آن را منحل اعلام كرد و افزود اگر كسى مى‏خواهد ارتش پابرجا بماند باید دوباره عضو شود و با توانى دو چندان در آن خدمت كند. بعد از اتمام سخنرانى او یك یك افراد را به داخل حوض (گودى میان سالن) فراخواند تا از آن ها براى تشكیل دوباره ارتش تعهد بگیرد. اعضاى هر محور به طور جداگانه در این نشست شركت مى‏كردند و مجدداً تعهد مى‏دادند.سرانجام نوبت به من رسید هر چقدر نام مرا خواندند از جا بلند نشدم. هر چه افراد و مسئولین به من نهیب زدند فایده نداشت، شدیداً از سازمان نفرت داشتم مطمئن بودم رفیعى‏نژاد بدون اطلاع و رضایت سازمان چنان رفتارى با من نمى‏كرد. با خودم گفتم حتى اگر بعد از نشست تكه‏تكه‏ام هم بكنند باید الان همین جا، در برابر سایرین حرفش را زمین بیاندازم و اعتنا نكنم. بعد از اتمام جلسه رجوى به همه درجه افسرى داد. بعد سوسن (عذرا علوى طالقانى) رده‏هاى جدید افراد را نوشت و به آن ها ابلاغ كرد. با این كه از قبل اعلام كرده بودم كه مجاهد نیستم اما سوسن رده مرا نیز ارتقاء داد، هر چه اعتراض كردم كه من رزمنده‏ام، مجاهد نیستم فایده نداشت. با اشاره جواد از نشست خارج شدم. بیرون در جواد با حالتى پدرانه به من نگاه كرد و گفت: "تو غلط مى ‏كنى كه مى‏گویى عضو سازمان نیستم، رهبرى پدرش درآمده تا شما به اینجا رسیده‏اید". سرانجام گفتم: "در حال حاضر در وضعیتى نیستم كه مجاهد باشم".

بعد از پایان گرفتن جلسه رجوى چمدانى را باز كرد تا به افراد هدیه بدهد. همه به صف از جلوى او عبور مى‏كردند و شى‏اى را مى‏گرفتند، ابتدا تصور كردم كلوچه است، من هم همراه سایرین از برابر او گذشتم وقتى هدیه را گرفتم متوجه شدم مهر نماز است كه رجوى مدعى بود تبرك كربلاست. از رفتار خودم خیلى پشیمان شدم زیرا این كار ناقض تمامى ادعاهایم بود. فكر كردم لابد دوباره خیال مى‏كنند من مجاهد شده‏ام و باید در نشست دیگ شركت كنم.

بعد از نشست تا حدودى خیالم راحت شده بود و تصور مى‏كردم بعد از یكسال از این جهنم رها مى‏شوم. روى قول رجوى حساب مى‏كردم و مى‏كوشیدم در تمام مدت یكسال كارهاى خود را با دقت انجام دهم و مشكلى به وجود نیاورم. بالاخره یكسال به پایان رسید، گزارشى براى رجوى نوشتم و قولش را به او  یادآورى كردم. یك هفته گذشت، لیلا دشتى نزد من آمد و نامه را به من بازگرداند. او گفت: "مگر نمى‏دانى نامه‏نگارى براى برادر[4] ممنوع است، هر چه مى‏خواهى باید به سایر مسئولین بگویى. حالا بگو براى رهبر چه نوشته‏اى؟" با شنیدن این حرف ها اعصابم به هم مى‏ریخت، احساس مى‏كردم سرم منفجر خواهد شد، به سختى خودم را كنترل كردم. مطمئن بودم كه همه مسئولین نامه را بارها از اول تا آخر خوانده‏اند و از مضمون آن آگاهند اما بازى درمى‏آورند. دوبار همان دردسرها شروع شد، مدام باید با افراد مختلف حرف مى‏زدم و به روح و روان خود سمباده مى‏كشیدم. اعصابم به كلى به هم ریخته بود با هر كس صحبت كردم، هر چه مى‏گفتم خود رجوى به من قول داده، مى‏گفتند تو بعد از نشست حوض تعهد داده‏اى، این جا سازمانى است كه مبارزه سیاسى مى‏كند نه خانه خاله كه هر روز یك حرف بزنى. سپس یكى از تعهداتى را كه رفیع‏نژاد، قاضى‏القضات رجوى به زور از من گرفته بود نشانم دادند؛ او پاى برگه تاریخ بعد از نشست را زده بود. در پایان به بتول رجائى و جواد خراسانى گفتم: "من توان این جا ماندن را ندارم، از عهده كارها برنمى‏آیم". بتول در جواب من گفت: "مگر دست خودت است، بچه‏ها از حق رهبرى نمى‏گذرند، تكه‏تكه‏ات مى‏كنند و در گودالى مى‏اندازند. آب هم از آب تكان نمى‏خورد". به آن دو گفتم: "حرف آخر شما همین است؟" گفتند: "بله". گفتم: "پس حرف آخر مرا بشنوید، من به اراده و با پاى خودم به اینج ا آمدم و به اراده و با پاى خودم هم از این جا مى‏روم". آن دو بهت‏زده مدتى به من نگاه كردند بعد جواد گفت: "تو مى‏خواهى با پاى خودت به ایران برگردى؟! بسیار خوب برو! اگر موفق شدى شایسته یك جایزه هستى. آن وقت ما هم باید ارتش را تعطیل كنیم و دَرِ آن را گِل بگیریم". بعد از پایان صحبت هایم با بتول و جواد به یگان برگشتم. سه ماه بود كه وقت مرا با بحث هاى بیهوده تلف كرده بودند. تصمیم داشتم فرار كنم اما زمان مناسبى نبود. حدود دو ماه صبر كردم تا اوضاع آرام بشود و آب ها از آسیاب بیفتد. در این مدت در حالى كه شدیداً تحت مراقبت بودم كارهاى عادى خود را انجام مى‏دادم.

شاید عجیب باشد كه چرا با این تفاصیل افراد در سازمان مى‏مانند. علت آن این است كه اعضاء در قرارگاه به طور بیست و چهار ساعت حضور دارند و تحت پوشش امنیتى شدیدى است. دور تا دور قرارگاه و محل استقرار افراد سیم خاردار كشیده شده و نگهبانان به سختى از آن حفاظت مى‏كنند. این قرارگاه در خاك عراق است و نیروهاى نظامى عراقى آن را فراگرفته‏اند. عراق هم مرز ایران است و اعضاء از آمدن به ایران وحشت دارند، زیرا سازمان مى‏گوید، دولت ایران اول شکنجه و بعد از اعدام بدن آن ها را قطعه قطعه مى‏كند و در لعنت آباد به خاك مى‏سپارد. به علاوه از لحاظ فكرى و روحى شدیداً تحت فشار هستند و سازمان آن قدر از آن ها تعهدات و اعترافات ضد اخلاقى گرفته كه همه مى‏ترسند با رها شدن از سازمان نه تنها از نظر سیاسى نابود شوند بلكه حتى نتوانند به یك زندگى ساده اجتماعى دست یابند. اما با همه این احوال من مى‏خواستم نخستین كسى باشم كه از آن جهنم مى‏گریزد.

 


-----------------------------------------------------------------------

[1]   در این سال ها لشکر به محور تبدیل شده ولی تعداد  نیرو همان استعداد 200 نفر بود.

[2] سازمان اعترافاتی مبنی بر همکاری با ایران را از همه ی اعضای مسئله دار می گیرد و در صورتی که از طرف فرد جداشده اعتراضی صورت گرفت اقدام به چاپ و به اصطلاح افشاگری مطالب فوق مینماید.

[3]   مرضیه از خواننده های زمان شاه بود که به دلیل عدم اجازه برای خواندن به خارج از کشور رفته و به علت فشارهای مالی برای مجاهدین برنامه اجرا می کرد .

[4] رجوی القاب و عناوین مختلف دارد از جمله " برادر" شخص رجوی می باشد.
 




طبقه بندی: خاطرات اعضای جداشده، 
برچسب ها: خاطات، طالب جلیلیان، جداشده، نوید رهایی، کرمانشاه،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی