نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

مرتبه
تاریخ : شنبه 21 مرداد 1391

فرار

به سمت ضلع شمال قرارگاه به راه افتادم. بین زاغه و قرارگاه یك كانال ضد تانك بود. بعد از چند بار بالا و پایین رفتن از آن عبور كردم تا به سیم هاى خاردار رسیدم. عبور از سیم ها ساده نبود اما هر طورى بود از آن ها هم گذشتم. آخرین مانع نگهبانان عراقى بودند كه توانستم با خوش‏شانسى از كنار آن ها هم بگذرم. حالا من بودم و دشت پر از گیاه و گندم كه به استتار بهتر من كمك مى‏كرد. به سمت ارتفاعات حمرین در شمال قرارگاه به راه افتادم و...

طالب جلیلیان

فرار

مدت زیادى بود كه به عنوان افسر موتورى در سازمان كار مى‏كردم. قبلاً مهدى مفیدى این وظیفه را انجام مى‏داد اما چون خودروها در حین مأموریت مرتباً دچار مشكل مى‏شدند، من را بر اساس تجاربى كه در ایران داشتم به این پست گماردند، مهدى یكى از افراد ایدئولوژیك[1] سازمان بود اما اطلاع چندانى درباره این كار نداشت. چند روز بعد از آخرین صحبت هایى كه با بتول و جواد كردم پست افسر موتورى را از من گرفتند و مرا در بخش تعمیرات  خودروهاى دیزلى به كار گماشتند و هادى لقمانى را به جاى من منصوب كردند. در حقیقت هادى وظیفه نگاهبانى از من را بر عهده داشت و باید تمام حركات من را زیر نظر مى‏گرفت. سازمان تعداد زیادى خودرو اوراقى را دور و بر من جمع كردند تا هم كار بیش ترى از من بكشند و هم مرا سرگرم سازند. من هم سعى مى‏كردم مسئولیتم را درست انجام دهم و ضمناً در حین كارها هم لوازم فرار را مهیا مى‏كردم. یك كوله‏پشتى در تعمیرگاه سیار گذاشته بودم و براى رفع سوءظن داخلش را از آچار و پیچ‏گوشتى و سایر ابزار پر كرده بودم. در قسمت هاى مختلف تعمیرگاه هم نخ و سوزن، چاقو، فندك، قند، چاى، خرما و نان خشك پنهان كرده بودم. هادى شدیداً مراقب من بود اما گاه به بهانه‏هاى مختلف او را اغفال كرده و به كار خود مى‏پرداختم از طرف دیگر هر وقت براى مأموریت خودرو نفر مى‏خواستند و هادى نمى‏دانست باید كدام را انتخاب كند به او كمك مى‏كردم و در حقیقت  وظیفه او را  انجام  مى‏دادم آن هم به‏گونه‏اى  كه  سایرین  متوجه نشوند،  به  این  ترتیب  هادى  خیلى  شرمنده  مى‏شد  و به  من  بیش تر اعتماد مى‏كرد.

در حدود ده روز به نوروز 1376 باقى مانده بود، هوا براى فرار از هر نظر مساعد بود. از چند ساعت قبل تمامى وسایل را در كوله‏پشتى گذاشته بودم و آماده حركت مى‏شدم. هوا گرگ و میش بود. كفش كتانى به پا كردم و منتظر زمان شام شدم. آهنگ شام نواخته شد، به پاركینگ موتورى رفتم، كوله‏پشتى را برداشتم و با سرعت دویدم. مى‏دانستم بیش تر از نیم ساعت فرصت ندارم. حتماً بعد از آن متوجه غیبت من مى‏شدند، از طرف دیگر خارج شدن از قرارگاه اشرف در  این مدت كم امكان نداشت؛ به همین دلیل به سمت ساختمان هاى اسكان[2] رفتم تا حداقل شب اول را در آنجا بمانم و بعد از آرام شدن اوضاع ، راهم را ادامه دهم. ده دقیقه بعد به دومین مجموعه اسكان در شمال قرارگاه رسیدم. براى دیده‏بانى بالاى یكى از ساختمان ها رفتم. هنوز یك ربع نگذشته بود كه دیدم عده‏اى با چراغ قوه ساختمان ها را مى‏گردند. نیم ساعت نشده بود كه خودروها در اطراف لشگر و قرارگاه به گشت‏زنى مشغول شدند. فهمیدم متوجه غیبت من شده‏اند. در این گیرودار چند جیپ و بارى را دیدم كه به سمت ساختمان مى‏آمدند با عجله پایین آمدم و وارد ساختمان شدم. تعدادى كمد و یخچال و فریزر اسقاطى در آن جا انبار شده بود. یك میز پینگ پنگ هم بود كه به جاى پایه، زیر آن بلوك چیده بودند. روى میز با شن ماكت زمین و نقشه مانور درست كرده بودند. با هر زحمتى بود خودم را لابه‏لاى بلوك هاى زیر میز پنهان كردم. از سروصداى باز و بسته شدن درها فهمیدم كه ساختمان ها را یك به یك مى‏گردند. یك باره در باز شد، چند نفر وارد شدند و تمام گوشه، كنارها و درون كمدها و یخچال ها راگشتند. قلبم به شدت مى‏زد، اگر مرا مى‏یافتند تكه‏تكه‏ام مى‏كردند. اما مرگ آن قدر اهمیت نداشت كه تحقیر و توهین هاى قبل از آن تنم را مى‏لرزاند. در حین حركت درون اتاق پاهاى آن ها را مى‏دیدم كه در نیم‏مترى سر من قرا رداشتند. به فكر هیچ كدامشان هم خطور نمى‏كرد كه كسى بین بلوك ها پنهان شده باشد. تمام شب سروصداى افراد و نفربرها كه گوشه و كنار را مى‏گشتند، مى‏آمد. فردا صبح باز هم ساختمان ها را گشتند. بیش از پنج بار ساختمانى را كه من در آن پنهان شده بودم جست وجو كردند، هربار از فرط نگرانى وزن كم مى‏كردم. آن شب و روز بعد هم این وضعیت ادامه داشت. چهل و هشت ساعت به همان وضعیت ناراحت كننده زیر میز ماندم. بالاخره ساعت چهار روز دوم دست از جستجوى داخل قرارگاه برداشتند. فهمیدم از یافتن من در قرارگاه مأیوس شده‏اند. هوا كمى تاریك شده بود كه به زحمت از زیر میز بیرون آمدم. بدنم خشك شده بود و نمى‏توانستم تكان بخورم. آرام آرام خودم را حركت دادم تا توانستم قدرى از خشكى بدن بكاهم. بعد كمى نرمش كردم، حالم كه بهتر شد چند جرعه آب و چند تكه شكلات خوردم و حركت كردم. ابتدا روى بام رفتم تا اوضاع را بررسى كنم همه جا آرام بود اما پرژكتورهاى دور قرارگاه روشن بودند و خودروها، گشت مى‏زدند. شمال قرارگاه اشرف زاغه مهمات عراقی ها بود كه اطراف آن از سیم‏هاى خاردار پوشیده شده بود اما نگهبانى عراقی ها چندان جدى نبود و می توانستم از آن عبور كنم. به سمت ضلع شمال قرارگاه به راه افتادم. بین زاغه و قرارگاه یك كانال ضد تانك بود. بعد از چند بار بالا و پایین رفتن از آن عبور كردم تا به سیم هاى خاردار رسیدم. عبور از سیم ها ساده نبود اما هر طورى بود از آن ها هم گذشتم. آخرین مانع نگهبانان عراقى بودند كه توانستم با خوش‏شانسى از كنار آن ها هم بگذرم. حالا من بودم و دشت پر از گیاه و گندم كه به استتار بهتر من كمك مى‏كرد. به سمت ارتفاعات حمرین در شمال قرارگاه به راه افتادم و مسیر خود را با قدرى تمایل به شرق ادامه دادم. از شادى در پوست خود نمى‏گنجیدم. با خودم مى‏گفتم رجوى ، بهتر نبود خودت مرا آزاد مى‏كردى. آن شب حدود هفتاد كیلومتر راه‏پیمایى كردم. صبح به چند كیلومترى دریاچه حمرین رسیدم. وارد دره عمیقى شدم كه مى‏دانستم راه ماشین‏رو ندارد. سازمان هم نمى‏توانست وجب به وجب كوهستان را بگردد. در این دره نهرى روان بود، سر و صورت خود را شستم، چاى درست كردم و مقدارى نان خشك و خرما خوردم. بعد در پشت سنگى كه رو به آفتاب بود جاى گرفتم و خوابیدم. حدود چهار بعدازظهر بود كه بیدار شدم، كمى خودم را به بالاى كوه كشیدم تا اوضاع را بسنجم، خودروهاى سازمان را دیدم كه با دوشكا و B.K.C گشت مى‏زنند. متوجه شدم كه هنوز امیدوارند مرا بیرون قرارگاه پیدا كنند. به همین دلیل تصمیم گرفتم روزها استراحت كنم و شب ها به راه ادامه دهم. فصل بهار بود و در هر گودالى آب پیدا مى‏شد، بنابراین مشكلى از جهت تأمین آب نداشتم. هوا گرگ و میش بود كه به سمت دریاچه حركت كردم. براى عبور از دریاچه باید عرض یك كیلومترى آن را شنا مى‏كردم. هوا سرد بود و با آن بار و بنه انجام این كار برایم مقدور نبود. به همین دلیل مسیرم را به سمت شرق ادامه دادم تا به سد رسیدم. عراقی ها در اطراف سد نگهبان گماشته بودند. كمى به اطرافم نگاه كردم، چشمم به كنده پوسیده درختى افتاد كه سیل با خود به دریاچه آورده بود. با كمك تنه درخت توانستم از دریاچه بگذرم. بعد از عبور از دریاچه به سمت مرز ایران و عراق از طرف خانقین به راه افتادم. بعد از دو شب به مرز ایران رسیدم. هوا روشن شده بود و روبروى خود كوه هاى بازى دراز را مى‏دیدم. ارتفاعات ایران از برف پوشیده شده بود. وقتى چشمم به كوه ها افتاد حالت عجیبى به من دست داد، قلبم فشرده شده بود، حس غریبى داشتم اما ناگهان ترس سراسر وجودم را گرفت، به خودم گفتم طالب دارى وارد خاك ایران مى‏شوى. خوب فكرهایت را بكن، یك اشتباه، یك عمر پشیمانى به همراه مى‏آورد. آیا مطمئنى با ورود به خاك ایران بلایى به سرت نمى‏آید[3]. دیدى كه مجاهدین با تو چه كردند، آن ها كه رفتارشان به آن شكل بود دیگر چه توقعى از دولت ایران دارى. اما باز به خودم نهیب زدم در ایران نمى‏مانم از راه ایران وارد تركیه یا كویت مى‏شوم. چند لحظه بعد مى‏گفتم: از كجا معلوم كه دستگیر نشوى، اصلاً چه طورى مى‏خواهى وارد خاك تركیه یا كویت بشوى. خوب فكر كن طالب تو نظامى بودى نه یك فرد عادى و در هنگام جنگ به دشمن پناهنده شده‏اى، این ها جرم كمى نیست. فرار از ارتش آن هم در زمان جنگ حكم اعدام دارد، پناهنده شدن به دشمن هم مستوجب اعدام است. در عملیات فروغ هم كه شركت كرده‏اى و قصد براندازى دولت ایران را داشته‏اى كه حكم آن هم اعدام است. عضو مجاهدین هم بوده‏اى كه جرمى بزرگ است. فكر مى‏كنى كدام یك از جرم هایت بخشوده مى‏شود؟ از همه بدتر این كه قبل از اعدام مجبورت مى‏كنند جلوى دوربین تلویزیون قرار بگیرى و اظهار ندامت كنى، در برابر همه مورد تحقیر و توهین قرار مى‏گیرى و بالاخره بعد از اعدام هم جسدت را به خانواده‏ات تحویل نمى‏دهند و تو را در لعنت آباد دفن مى‏كنند. رجوى هم نوار مصاحبه تو را ضبط مى‏كند و به بقیه نشان مى‏دهد و مى‏گوید: "این فرد یك خائن بود. دیدید كه به خاطر فرار خودش را به لجن كشید و سر از تلویزیون دولت ایران درآورد. سرانجام هر كس به مریم پشت كند چنین است". حماقت نكن، بهتر است كه پیش عراقی ها بازگردى. اما نه، مگر قبلاً یك بار از آن ها كمك نخواستى و پاسخ رد نشنیدى. باز مى‏گفتم: آن ها مجبور بودند. عراقی هایى كه در قرارگاه مستقر بودند نمى‏توانستند به من كمك كنند و مرا از آن جا خارج كنند اما این بار فرق مى‏كند من بیرون قرارگاه هستم و با عراقی هاى دیگرى سروكار دارم، از مشكلات خودم در سازمان سخن مى‏گویم و به آن ها مى‏گویم قانون پناهندگى مقدس است، من هم پناهنده شما هستم و باید حق پناهندگى مرا رعایت كنید. اگر مرا به رمادیه بفرستند مى‏توانم به كمك صلیب به خارج بروم و از دوستانم كه خارج از كشور هستند كمك بخواهم. چرا وارد ایران شوم و دست به كارى بزنم كه عاقبتش معلوم نیست. اصلاً از كجا معلوم اگر به ایران برگردم اعضاى بدنم را قطعه قطعه نكنند و مثل لوازم یدكى ماشین به دیگران پیوند نزنند. تا بعدازظهر با خودم كلنجار مى‏رفتم نمى‏دانستم چه كنم. سال هاى سال بود كه سازمان چه راست، چه دروغ ما را از دولت ایران ترسانده بود. بالاخره تصمیم گرفتم به نزد عراقی ها بازگردم. بغض گلویم را گرفته بود و با چشم هاى اشك آلود و افسوس فراوان راه بازگشت را در پیش گرفتم.
ادامه دارد...

91/05/21




طبقه بندی: خاطرات اعضای جداشده، 
برچسب ها: خاطران، طالب جلیلیان، جداشده، اشرف، فرار، کرمانشاه،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی