نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

دلیل این كه به اعدام من رغبت نشان نمى‏دادند این بود كه همه افراد سازمان  و عراقی ها از فرار من اطلاع داشتند و اعدام من انعكاس خوبى پیدا نمى‏كرد، وگرنه خیلى راحت مرا به قتل مى‏رساندند و روى سنگ قبرم مى‏نوشتند "در راه جامعه بى‏طبقه  توحیدى به شهادت رسید" آب هم از آب تكان نمى‏خورد...

آقای طالب جلیلیان


دادگاه رجوى

 دست ها و چشمانم را بستند و بعد از گذر از راهى پر پیچ و خم سوار ماشین كردند. باران مى‏بارید. فهمیدم فصل زمستان آغاز شده است. نمى‏دانم مرا به كجای قرارگاه اشرف بردند. در یك اتاق بزرگ چشمان مرا گشودند و دست بسته روى یك صندلى نشاندند. چند دقیقه بعد مهناز شهنازى و عادل (محمدسادات دربندى)، منوچهر (فرهاد الفت)، مجید عالمیان و جواد خراسانى وارد اتاق شدند. هیچ یك از این افراد در علوم حقوقى و قضایى تخصص ندارند.

مهناز پشت میزى قرار گرفت كه عكس ترازو روى آن نصب بود. فهمیدم او قاضى دادگاه است. جواد قبل از خواندن كیفرخواست، ضوابط دادگاه را به من گوشزد كرد و گفت هر نوع اغتشاش در نظم دادگاه مجازات دارد. سپس بیست و پنج برگ كیفرخواست را علیه من خواند. در این كیفرخواست جرم من خیانت به خون شهدا، خیانت به انقلاب نوین، افشاى اطلاعات ارتش انقلاب آزادیبخش، برهم زدن نظم و انضباط، تشویق و هدایت اعضاى ارتش به فرار از تشكیلات و محفل‏گرایى، اتلاف نیروى تشكیلات و ارتش آزادى‏بخش و.... بود. جواد اضافه كرد: "ما ضربات سختى از دولت ایران خورده‏ایم و شهداى زیادى داده‏ایم كه همه ناشى از خیانت هاى افرادى مثل این فرد است. به نظر من اعدام كم ترین مجازاتى است كه مى‏توان براى او در نظر گرفت". مهناز شهنازى از من پرسید: "اتهامات را قبول دارى؟" گفتم: "بله". یك مرتبه همه ساكت شدند و به یكدیگر نگاه كردند. مثل این كه منتظر عكس‏العمل دیگرى بودند و نمایش را بر آن اساس ترتیب داده بودند. من تمام نقشه‏هاى آن ها را به هم ریخته بودم. آن قدر از زندگى بیزار شده بودم كه اصلاً برایم مهم نبود چه بر سرم مى‏آید. از صمیم قلب راضى بودم اعدامم كنند.

ناگهان اعلام كردند كه دادگاه وارد شور مى‏شود. همه از اتاق بیرون رفتند و وارد اتاق روبه‏رویى شدند. صداى مهوش سپهرى و بتول رجایى از اتاق مى‏آمد. فهمیدم صحنه گردان اصلى نمایش آن دو هستند. بعد از مدتى دوباره به اتاق برگشتند. جواد و عادل نقش هیئت منصفه را بازى مى‏كردند. مهناز از من پرسید: "به حكم اعدام اعتراض ندارى؟" گفتم: "نه، خیلى هم خوب است". هیأت منصفه گفت: "ما به این حكم اعتراض داریم. حبس ابد كافى است". مهناز پرسید: "به حكم ابد اعتراض ندارى". گفتم: "نه، هر طور كه دوست دارید". دوباره اعلام كردند كه دادگاه وارد شور مى‏شود و به اتاق روبه‏رویى رفتند تا از نسرین و بتول تعیین تكلیف كنند. بعد از برگشتن فرهاد الفت كه قبلاً با هم دوست صمیمى بودیم، برخاست و گفت: "من طالب را از قبل مى‏شناسم، مدت ها با هم كار كرده‏ایم، حكم ابد براى او منصفانه نیست، ده سال كافى است". مهناز پرسید: "به این حكم اعتراض ندارى؟" گفتم: "هر طور میل شماست".

دلیل این كه به اعدام من رغبت نشان نمى‏دادند این بود كه همه افراد سازمان  و عراقی ها از فرار من اطلاع داشتند و اعدام من انعكاس خوبى پیدا نمى‏كرد، وگرنه خیلى راحت مرا به قتل مى‏رساندند و روى سنگ قبرم مى‏نوشتند "در راه جامعه بى‏طبقه  توحیدى به شهادت رسید" آب هم از آب تكان نمى‏خورد.

جریان افشاى فرار من به این صورت بود كه عباس داورى در حین جست وجوى ردپایى از من نزد على اشرفى مى‏رود. او راننده لودر بود و كنار سیم خاردار قرارگاه خاك‏ریز درست مى‏كرد. عباس به او مى‏گوید: "على، طالب مرتكب حركت زشتى شده و فرار كرده، شما كه این جا كار مى‏كنید، برحسب اتفاق او را ندیده‏اید"؟ به این ترتیب على از فرار من آگاه شده، آن را به دوستانم اطلاع داده بود، به علاوه اضافه كرده بود كه مرا اعدام كرده‏اند. به همین دلیل عده‏اى سراغ مرا از مسئولین گرفته بودند و حتى حسین فرقانى به مهدى ابریشم‏جى گفته بود: "چرا طالب را اعدام كرده‏اید؟" مهدى هم جواب داده بود این حرف ها دروغ است. سازمان كسى را اعدام نمى‏كند. ناگفته نماند كه من بعدها در جریان مسائل قرار گرفتم. در آن موقع چیزى نمى‏دانستم.

به هر حال، بعد از تثبیت حكم ده سال زندان به سلول بازآورده شدم. عادل چند كاغذ و خودكار به من داد و گفت: "اگر مى‏خواهى چیزى بنویسى یا اعتراضى دارى مى‏توانى بنویسى". مى‏دانستم منظور او این است كه از رهبرى طلب عفو و بخشش كنم و مسعود هم بگوید دوباره به خواهر مریم دست بدهم و توبه كنم تا گناهانم بخشیده شود به همین دلیل پاسخ دادم: "نه: حرفى براى زدن ندارم" و هیچ ننوشتم. عادل رئیس زندان و یكى از افراد ایدئولوژیك خالص رجوى بود. نوع رفتار با زندانیان را او تعیین مى‏كرد اما وقتى خودش رو در روى زندانى قرار مى‏گرفت، رفتارش را تغییر مى‏داد و سعى مى‏كرد با زندانى رابطه خوبى داشته باشد. عادل فردى مكار، شقى و دو رو بود كه ظاهرى موجه داشت.

یك روز منوچهر دریچه سلول را باز كرد و از من پرسید: "به چیزى نیاز ندارى؟" من از قبل با منوچهر دوست بودم؛ او زمانى فرمانده من بود اما امرز یكى از شكنجه‏گران و بازجوهاى سازمان است. تمام افراد دستگاه قضایى مانند یك تن واحد در راه اجراى اهداف خود عمل مى‏كنند اما نحوه برخورد آن ها با زندانى هم متفاوت است. وظیفه هر كدام را مسئول نشست معین مى‏كند. منوچهر مى‏خواست از دوستى سابق ما سوءاستفاده كند و غافل از این بود كه من رجوى و دوستانش را به خوبى شناخته‏ام و فریب نمى‏خورم.

چند ماهى گذشت، حوصله‏ام سر رفته بود، از نظر روحى و عصبى در وضعیت فوق‏العاده بدى به سر مى‏بردم. احساس مى‏كردم دارم تعادل روانى خود را از دست مى‏دهم. كم‏كم ورزش را شروع كردم اما به نحوى كه از عدسى چشمى روى در دیده نشوم. اما ورزش هم مرا آرام نساخت. دچار ترس و توهم شده بودم. وقتى چشم هایم را مى‏بستم تصاویر عجیب و غریبى در برابرم مجسم مى‏شد، حتى زمانى كه سرم را زیر پتو مى‏بردم باز هم تصویر حیوانات درنده، صحنه‏هاى جنگ و... از مقابل چشمانم دور نمى‏شد. مى‏دانستم سعى دارند مرا دیوانه كنند. زندان بان ها هر چند وقت یك بار هوش و حواس مرا امتحان مى‏كردند. مثلاً از من مى‏پرسیدند، میدانى كى  سرت  را  تراشیده‏ایم؟  گاهى  فكر  مى‏كردم  اگر  تعادل  روانى  خود  را از دست  بدهم  چه  بر  سرم  مى‏آید،  چه  كسى  به  فریادم  مى‏رسد.  مرا به كجا مى‏فرستند.

چند ماه دیگر گذشت عادل از دریچه سلول به من گفت: "خودت را جمع و جور كن كاك صالح با تو كار دارد." هزار فكر و خیال به سرم زد، از خودم مى‏پرسیدم كاك صالح (ابراهیم ذاكرى) با من چه كار دارد؟ چشم هایم را بستند و به اتاق شیك و تمیزى بردند. كاك صالح پشت میزى نشسته بود كه روى آن یك بشقاب خرما و یك بشقاب شیرینى و یك بشقاب میوه قرار داشت. ابراهیم ذاكرى بالاترین مسئول امنیتى سازمان و مسئول كمیسیون امنیت و ضد تروریسم شوراى ملى مقاومت بود. به محض این كه در برابر او روى صندلى نشستم. برخاست و در حالى كه یك تعلیمى در دست داشت شروع به قدم زدن كرد، بعد از چند بار طى عرض اتاق یك خرما در دهان گذاشت و با قیافه‏اى فیلسوفانه گفت: "كه این طور، خوب بگو ببینم در چه وضعى هستى؟" گفتم: "متشكرم، خوبم". گفت: "باید هم خوب باشى، پدر سازمان و رهبرى را درآوردى، این همه نیرو را تلف كردى و افراد را به دنبال خودت كشاندى، چرا خوب نباشى". او همان طور كه خرما مى‏خورد، اجزاى صورتش را كج مى‏كرد و شكل هاى مختلفى درمى‏آورد. بعد نفس عمیقى كشید و گفت: "ببین، نیامده‏ام كار تشكیلاتى انجام دهم. این جا هم تشكیلات نیست. آمده‏ام خیلى رك، مشكلات سازمان را براى تو بگویم، به شرط آن كه خودت را به خریّت نزنى. ببین ما خروجى[1] یا بریده[2] نداریم. دَرِ این كار را گِل گرفته‏ایم. ما از این بریده‏ها لطمات زیادى دیده‏ایم. یك بریده در خازج از كشور یك حرف معمولى مى‏زند اما مخالفان سازمان آن قدر آن را بزرگ مى‏كنند تا به كوهى تبدیل شود. بعد سازمان مجبور است تمام نیرویش را بسیج كند تا حملات سیاسى خنثى شوند. مى‏دانى افرادى مثل كریم حقى، حیدر بابایى، فریدون گیلانى و ... چه قدر نیروى سازمان را تلف كرده‏اند. همین حبیب خرمى همشهرى خودت به سازمان ملل از دست ما شكایت كرده است. مگر ما دیوانه‏ایم كه براى خودمان مشكل درست كنیم. تو اگر به جاى  ده سال، تا ابد هم در زندان بمانى تفاوتى نمى‏كند. هیچ راهى براى خروج از این جا وجود ندارد، مگر این كه به یگان بازگردید یامشكل سیاسى سازمان را حل كنى تا بتوانى بروى. اگر بتوانى مشكل سیاسى سازمان را حل كنى ما پاسپورت هر كشورى را كه بخواهى همراه با هر مقدار دلار كه نیاز داشته باشى به تو مى‏دهیم. تو كه خودت مى‏گویى كارى به سیاست ندارى و مى‏خواهى دنبال زندگى خودت بروى. تو مشكل سیاسى ما را حل كن ما هم مشكل زندگى تورا حل مى‏كنیم".

من متوجه منظور آن ها از بازگشت من به یگان شدم اما نفهمیدم كاك صالح از مشكلات سیاسى چه منظورى دارد.

به كاك صالح گفتم: "من آدم نظامى و تفنگ به دستم، ما را چه به سیاست". گفت: از اول قرار گذاشتیم خودت را به كوچه على چپ نزنى. من با تو رك صحبت كردم، تو حرف مفت تحویل من نده. هر كس با سازمان در تماس باشد نمى‏تواند ادعا كند سیاسى نیست. به فرض اگر سیاسى هم نباشى مخالفان سازمان و گروه‏هاى ولگرد خارجه تو را باد مى‏كنند و به كوهى تبدیل مى‏سازند كه روى سر ما خراب مى‏شود".

به كاك صالح گفتم: "من متوجه نشدم، برادر مسعود و دیگر مسئولین تا به حال مى‏گفتند ما مشكل امنیتى داریم، چه طور حالا به مشكل سیاسى تبدیل شد". او گفت: "این حرف ها مربوط به زمانى است كه تو در تشكیلات بودى. هر حرفى را كه نمى ‏شود در جمع مطرح كرد. اگر مشكلات سازمان به گوش دشمنان مابرسد، سوءاستفاده مى ‏كنند. در ضمن مشكل امنیتى و اطلاعاتى چه مى‏تواند باشد، مگر شما چه چیزى را مى‏توانید افشا كنید. ما تمام خبرنگارهاى دنیا را به قرارگاه آوردیم و آن ها از همه چیز فیلمبردارى كرده‏اند چه چیزى باقى مانده كه بخواهى افشا كنى. در عملیات راه‏گشایى هم تعدادى اسیر و پناهنده به ایران داشتیم كه مى‏توانستند هر چه مى ‏دانند بگویند. مگر اطلاعات چند بار لو مى ‏رود. از نظر من شما آزادید هر چه مى‏خواهید افشاكنید. به فرض هم دولت ایران با استفاده از اطلاعات تو، چند پاسدار را وارد قرارگاه كرد و صد مجاهد را هم كشت، مگر چه چیزى از سازمان كم مى‏شود؟ هیچى، تازه به افتخارات و شهداى آن هم اضافه مى‏شود. اما یك بریده تا پایش به خارج مى ‏رسد، تمامى خط مشى ‏هاى سازمان و رهبرى را به لجن مى ‏كشد و خون صدهزار شهید هدر مى ‏رود. مى‏فهمى چه مى‏ گویم؟"

به او گفتم: "من چه طور مى ‏توانم مشكلات سازمان را حل كنم. خیلى خب اگر به خارج رفتم به نفع سازمان حرف مى‏زنم". كاك صالح نیشخندى زد و گفت: "این كار را مى‏توانید بكنید اما تضمین لازم دارد، باید تضمین بدهى". واقعاً نمى‏دانستم منظور كاك صالح چیست. به او گفتم "متوجه نمى‏شوم باید چه كار كنم". او گفت: "باید كارى كنى كه نتوانى بر علیه سازمان موضع گیرى كنى". گفتم: "مى‏فهمم اما نمى ‏دانم باید چه روشى را پیش بگیرم". كاك گفت: "اگر خوب فكر كنى، مى ‏فهمى. بنابراین تا فردا فرصت دارى خوب فكر كنى. فردا مجدداً احضارت مى ‏كنم".

بعد از بازگشت به سلول هر چه قدر فكر كردم، نفهمیدم باید چه كارى انجام دهم. روز بعد مجدداً احضار شدم. كاك صالح از من پرسید: "به كجا رسیدى؟" گفتم: "حقیقتاً نمى ‏دانم باید چه كار كنم. بهتر است روشن و واضح حرفت را بزنى". گفت: "پیشنهاد خوبى است، تو باید تعهد بدهى؛ تعهد". گفتم: "چه تعهدى؟ خوب، تعهد مى‏دهم كه نتوانستم شرایط سخت مبارزه را تحمل بكنم و سازمان در تصمیم من هیچ دخالتى ندارد و راه سازمان، راه درستى است". گفت: "این  حرف ها دیگر جواب گو نیست، همین حرف ها را افراد قبلى هم نوشته ‏اند اما به محض این كه پایشان به خارج رسید كارى را كه نباید، كردند. تو باید گواهى دهى كه مزدور وزارت اطلاعات دولت ایران هستى و از جانب آن ها وارد سازمان شده‏اى". وقتى این حرف را شنیدم، واقعاً شوكه شدم تا مدتى بهت ‏زده به او نگاه مى ‏كردم بعد گفتم: "چه طور وجدانت اجازه مى‏دهد چنین حرفى را بزنى. من جوانى، همسر، فرزند، دارایى و زندگى ‏ام را در راه سازمان و به خاطر مبارزه داده ام حالا بگویم مزدور وزارت اطلاعاتم". گفت: "آمدى نسازى معلوم است كه هنوز هم از سازمان طلبكارى. مگر نمى‏خواهى دست از سازمان بكشى و بروى سراغ زندگیت، خیلى خوب ما هم زندگى ‏ات را تأمین مى‏كنیم و چیزى علیه تو نمى‏گوییم مگر این كه تو علیه ما حرف بزنى". پاسخ دادم: "اگر به جاى ده سال، صد سال در سلول انفرادى بمانم و سرانجام هم استخوان هایم را بیرون بریزید چنین تعهدى نخواهم داد". ابراهیم ذاكرى گفت: "هر طور خودت مى ‏دانى. من آمده بودم كمكى به تو بكنم. بالاخره به حرف من مى ‏رسى".

او رفت و مرا هم به سلولم بازگرداندند. از همه جا ناامید شده بودم. مثل همه انسان هاى دیگر كه وقتى دستشان از همه جا بریده مى‏شود، دست به سوى خدا دراز مى‏كنند، رو به سوى او كردم و یارى طلبیدم. فكر كنید آدم دور از وطن در كشورى مثل عراق باشد كه به یك زندان بزرگ مانند است، در تشكیلاتى مثل سازمان هم باشد كه تبدیل به یك زندان شده با همه این تفاصیل در سلول انفرادى هم محبوس باشد، واقعاً چه احساسى مى‏تواند داشته باشد. فشار روحى و روانى وارده آن قدر شدید بود كه داشتم مشاعرم را از دست مى‏دادم. كاملاً ناامید بودم و مى‏دانستم اگر كمى دیگر بگذرد عقل خود را از دست مى‏دهم. به فكر چاره بودم. هیچ راهى به جز فرار به ذهنم خطور نمى‏كرد باید هر طورى بود از این قلعه الموت مى‏گریختم اما چه طورى؟

با خودم گفتم اگر بتوانم فرار كنم كه صددرصد موفق مى‏شوم. اگر حین فرار كشته شوم كه از این همه فشار راحت مى‏شوم. اگر دستگیرم كنند و آزارم دهند لااقل مدتى با هواى آزاد تماس پیدا كرده و تجدید روحیه نموده‏ام. تصمیم داشتم این بار به سمت شمال عراق یعنى منطقه كردنشین فرار كنم و در صورت موفقیت خود را به صلیب سرخ معرفى نمایم.

.....................................................

[1]   خروجی:  سازمان به زندان درون تشکیلات خروجی می گفت .

[2]   بریده : فردی که از مبارزه بریده باشد می گویند منظور همان جدا شده است.
 
 ادامه دارد...
29 مرداد 91




برچسب ها: خاطرات، طالب جلیلیان، دادگاه رجوی، جداشده، نوید رهایی،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی