نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

بعد از باز شدن در، براى دقیقه‏اى جلوى چشمانم كاملاً تاریك شد، نمى‏توانستم هیچ جا را ببینم. بعد از این كه به خود آمدم كیسه را بیرون فرستادم و خودم هم با فشار خارج شدم، بیرون در راهرویى بود كه به یك در نرده‏اى آهنى منتهى مى‏شد. خوشبختانه در باز بود، از آن عبور كردم و به یك حیاط رسیدم ...

آقای طالب جلیلیان

فرار نافرجام

براى گریختن قبل از هر چیز به آمادگى جسمانى احتیاج داشتم. لذا نرمش و ورزش را شروع كردم. در مرحله بعدى باید لوازم فرار را تهیه مى‏دیدم. یكى از پیژامه ها را به كیسه تبدیل كردم و مقدارى نان خشك و نمك در آن قرار دادم و قوطى پلاستیكى تاید را براى ظرف آب در نظر گرفتم. اما مسئله اصلى باز كردن در سلول بود. روزى ده بار، در را كاملاً بررسى مى‏كردم، بالاخره متوجه شدم زیر تسمه آهنى كه به صورت ضربدر پشت در نصب شده بود تا آن را محكم سازد و خود در كمى فاصله وجود دارد و جوشكارى خوب انجام نشده لذا به فكر افتادم طنابى از زیر آن رد كرده و به كمك طناب زاویه در را به سمت درون كج كنم. براى تهیه طناب مى‏خواستم از آستر پتو استفاده كنم كه پارچه پلاستیكى محكمى بود اما موفق نشدم حتى یك لایه آن را پاره كنم، براى همین آستر را ده، دوازه بار با فشار از تسمه آهنى رد كردم، اول امتحان كردم تا از استحكام آن اطمینان حاصل كنم، مى‏توانستم پاهایم را در دو سوى چهارچوب در قرار دهم تا از قدرت آن ها هم استفاده كنم. فقط منتظر لحظه مناسب بودم. از سر و صداى افراد و گرمى هوا حدس زدم كه باید ماه‏هاى فروردین یا اردیبهشت باشد، بالاخره یك روز صداى جشن و هیاهو از بلندگوها به گوش رسید. زندان غرق سكوت بود. به عنوان شام دو تخم‏مرغ آب‏پز برایم آوردند. تخم‏مرغ ها را خالى خوردم تا سبك باشم. بعد وسایلى را كه تهیه كرده بودم جمع كردم، با توكل به خدا با تمام قوا در را به طرف خودم كشیدم بالاخره موفق شدم گوشه پایینى در را خم كنم. در تمام مدت دلهره داشتم، اصلاً هیچ نوع تصورى از فضاى بیرون سلول نداشتم و نمى‏دانستم با چه چیزى روبه‏رو خواهم شد. بعد از باز شدن در، براى دقیقه‏اى جلوى چشمانم كاملاً تاریك شد، نمى‏توانستم هیچ جا را ببینم. بعد از این كه به خود آمدم كیسه را بیرون فرستادم و خودم هم با فشار خارج شدم، بیرون در راهرویى بود كه به یك در نرده‏اى آهنى منتهى مى‏شد. خوشبختانه در باز بود، از آن عبور كردم و به یك حیاط رسیدم، كف آن آسفالت بود و در سوى دیگرش باز هم ساختمان و اتاق به چشم مى‏خورد. وارد یكى از ساختمان ها شدم كه در آن باز بود به یك حیاط خلوت رسیدم كه دیوارهایى به ارتفاع چهار متر داشت كه روى لبه آن از سیم خاردار حلقوى و تیرك هاى آهنى مورب پوشیده شده بود و در كنار آن اتاقكى سلول مانند قرار داشت، در این اتاقك نزدیك سقف قفسه‏اى براى نصب كولر جاسازى كرده بودند بالاى قفسه كولر و لبه پشت بام هم سیم خاردار حلقوى كار گذاشته بودند. فكر كردم كه لباس هایم به سیم خاردار گیر مى‏كند و مانع عبور مى‏شود، ضمناً زمان را هم از دست مى‏دهم، براى همین برهنه شدم، رنگ سفید لباس هاى زیر هم از دور پیدا بود به ناچار آن ها را هم درآوردم و درون كیسه‏ام گذاشتم. ابتدا كیسه را روى پشت بام پرتاب كردم خودم را از قفسه بالا كشیدم و بدن برهنه‏ام را روى سیم هاى خاردار افكندم. آن قدر در تب و تاب و هیجان بودم كه درد را احساس نمى‏كردم، برایم فرقى نمى‏كرد زیر بدنم سیم خاردار است یا تشك. روى پشت بام چند لحظه دراز كشیدم تا محل خود و اطرافم را بسنجم. متوجه شدم زندان بسیار بزرگ است و دو طرف آن دو برج دیده‏بانى قرار دارد كه قرینه هم هستند. اتاقك برج ها آن قدر تاریك بود كه نمى‏توانستم ببینم نگهبان دارند یا خیر اما بنا را بر این گذاشتم كه نگهبان دارند. حصار دور زندان بسیار بلند و در فاصله سه مترى پشت بامى بود كه من رویش دراز كشیده بودم. روى دیوار بیرونى هم سیم خاردار حلقوى كشیده بودند. دیدم اگر از پشت بام پایین بیایم تا مجدداً از دیوار حصار بالا بروم نمى‏توانم. مجبور شدم از روى پشت بام روى سیم‏خاردارها بپرم. اول كیسه وسایلم را پرت كردم، بعد خودم روى سیم ها پریدم و از سیم ها آویزان شدم. بعد از كمى دست و پا زدن پایین افتادم. آن قدر هراسان بودم كه هیچى نمى‏فهمیدم فكر كردم دیگر فرار كرده‏ام امادیدم سیم خاردار حلقوى به اضافه یك تور سیمى به ارتقاع سه متر دورتادور دیوار زندان كشیده شده است، روى تور سیم خاردار حلقوى و رشته‏اى كشیده بودند. تورها با بلوك سیمانى به زمین متصل شده بود. وسایلم را به آن طرف پرت كردم و با هر سختى بود از این مانع هم عبور كردم. بلافاصله وسایلم را برداشتم و به سرعت از زندان فاصله گرفتم. چهارصدمترى كه دور شدم، ایستادم تا هم نفسى تازه كنم، هم لباس هایم را بپوشم. تازه متوجه شدم كه تمام بدنم پر از خون است، با خاك بدنم را تمیز و خون ها را خشك كردم، لباس هایم را پوشیدم. تصمیم داشتم به طرف یگان سابقم بروم، در انبار تداركات را بازكنم و یك جفت پوتین، چند لباس و وسایل مورد نیاز را بردارم. یك جفت دمپایى پلاستیكى كه از زندان برداشته بودم آن قدر خشك بود كه نمى‏توانستم با آن در علفزار راه بروم. در ضمن انگشت هاى پایم را هم اذیت مى‏كردند به همین دلیل آن ها را درون كیسه گذاشتم. به پاركینگ موتورى كه رسیدم جعبه ابزار خودروها را گشتم تا پیچ‏گوشتى یا وسیله دیگرى پیدا كنم و به وسیله آن در انبار را باز كنم. اما تمام جعبه ابزارها خالى بودند، ناگهان متوجه تعدادى خودرو شدم كه از میدان منشور (یكى از میدان هاى قرارگاه اشرف نزدیك یگان سابقم) به سمت من مى‏آمدند، عده‏اى هم با چراغ قوه محوطه انبارهاى اسلحه‏خانه و انبار تداركات را مى‏گشتند. فهمیدم، متوجه فرار من شده‏اند و حدس زده‏اند براى تهیه امكانات فرار به انبار تداركات مى‏آیم. با همان وضعیت به سمت ضلع شمالى قرارگاه فرار كردم. بین راه خودروهاى حفاظت قرارگاه را دیدم كه با پرژكتور سیم خاردارهاى اطراف قرارگاه را روشن مى‏كنند و خودروهاى دیگر با فاصله‏هاى معین در كنار سیم خاردار نفر پیاده مى‏كنند. مثل دفعه قبل بهترین راه فرار عبور از زاغه مهمات عراقی ها بود كه در ضلع شمالى قرارگاه جاى داشت. با پاى برهنه تمام موانع و سیم‏خاردارهاى زاغه را طى كردم و تا نزدیك صبح حدود شصت كیلومتر به سمت ارتفاعات حمرین طى كردم، پاهایم زخمى و خون‏آلود بود؛ سیم خاردارها و خار و خس راه حسابى پایم را مجروح كرده بود، نمى‏توانستم قدم از قدم بردارم، پاهایم آن قدر ورم كرده بودند كه حتى انگشتانم هم در دمپایى‏هاى پلاستكى نمى‏رفت. دم‏دم هاى صبح در گودالى پنهان شدم، آفتاب كه زد و هوا گرم شد، خوابم برد. وقتى بیدار شدم نزدیك ظهر بود، اطراف را تماشا كردم دیدم جایى براى حركت ماشین وجود ندارد، تنها كسى كه دیده مى‏شد، چوپانى بود كه حدود یك كیلومتر با من فاصله داشت. به خودم گفتم نزد او بروم و كمك بخواهم، شاید بتوانم كفش هایش را بگیرم. به طرف چوپان راه افتادم او هم به محض دیدن من به طرفم آمد. با عربى شكسته بسته‏اى گفتم از ایران آمده‏ام و مى‏خواهم نزد مجاهدین بروم اما كفش ندارم و از او خواستم كفش هایش را به من بدهد. چوپان به من حالى كرد كه همین جا باشم تا برایم كفش بیاورد. او به طرف الاغش رفت، یك كیلومترى كه از من فاصله گرفت متوجه شدم با بى‏سیم صحبت مى‏كند. گفتم اى واى، این پدرسوخته مزدور استخبارات است. شروع كردم لنگان لنگان از او دور شدن. یك ربع نگذشته بود كه افراد زیادى در ارتفاعات مرا محاصره كردند، زیر نظر آن ها بودم و حلقه محاصره لحظه به لحظه تنگ ‏تر مى‏شد. اولین كسانى كه به من رسیدند علیرضا اهل اهواز و بهادر و عظیم اهل شمال بودند. وقتى به من نزدیك شدند اطرافم را به رگبار گرفتند و گفتند: " مزدور دست هایت را ببر بالا". به آن ها گفتم: "اگر مى‏خواهید بزنید، خب بزنید دیگر رجز خواندن ندارد". وقتى كاملاً به من نزدیك شدند و عظیم مرا شناخت بهت‏زده شد. من و او با هم دوست بودیم. عظیم گفت: "اى بابا، اینكه طالب است، پاسدار نیست. بما گفتند یك پاسدار". علیرضا مسئول تیم بود و كاملاً در جریان امور قرار داشت او گفت: "طالب از صد تا پاسدار هم بدتر است". بعد او و بهادر با لگد و قنداق تفنگ به جان من افتادند. كمى بعد علیرضا با بى‏سیم اطلاع داد كه مورد دستگیر شد، حالا چه كار كنیم؟ صداى مهوش سپهرى كاملاً واضح به گوش مى‏رسید كه گفت: "او را نكشید، زنده بیاورید". بقیه افراد كه مى‏رسیدند هر كدام مرا زیر ضربات مشت و لگد گرفتند و كتك زنان تا ارتفاعات كشاندند. پشت ارتفاعات حدود پانزده الى بیست جیپ لندكروز ایستاده بود و همه منتظر من بودند. مرا سوار جیپ یكى از مسئولان رده بالاى مجاهدین كردند. او كه نامش را فراموش كرده‏ام، مرتباً با بى‏سیم تماس مى‏گرفت و كسب تكلیف مى‏كرد. این بار اطمینان یافتم كه طرف صحبت او مهوش سپهرى است. با گوش هاى خودم شنیدم كه مى‏گفت حق و حساب اهالى محلى را كه همكارى كرده‏اند بپردازید. فرمانده میزان مبلغى را كه باید پرداخت مى‏شد سؤال كرد و او گفت به هر نفر ده هزار دینار بدهید. نزدیك قرارگاه اشرف، محلی ها را دیدم كه براى گرفتن مزد خود تجمع كرده‏اند. مرا به زندان انداختند، اما این بار سلولم فرق مى‏كرد. وارد سلول كه شدیم یك گونى به سرم كشیدند و دست و پایم را بستند، قدرت كوچك ترین حركتى را هم نداشتم بعد چند نفر با لگد و چوب و كابل به سرم ریختند و تا در توان داشتند مرا كتك زدند. چند بار بیهوش شدم اما با ریختن آب سرد مرا به هوش مى‏آوردند و مجدداً كتك زدن را آغاز مى‏كردند. حتى به اندازه یك سكه 5 ریالى هم جاى سالم در بدنم باقى نمانده بود یكى از دندان هاى پایین و دو دندان بالاى من شكست و پرده گوش راستم پاره شد. از شدت ضربات حتى نمى‏توانستم ادرار و مدفوع خود را كنترل یا حتى تمییز كنم. عطش وحشتناكى داشتم اما هر چه تقاضاى آب مى‏كردم بى‏فایده بود.این نمایش چند روز متوالى ادامه داشت.

زندانى آدم بى‏دفاعى است كه مى‏توان هر بلایى سر او آورد، زیرا دستش به جایى بند نیست، بنابراین مى‏توان میزان ترقى و دمكراسى هر حزب یا حكومتى را از روى رفتارى كه با مخالفین، خصوصاً زندانیان دارد فهمید. در این جا دیگر هیچ شعارى به كار نمى‏آید.
.................................
ادامه دارد...




طبقه بندی: خاطرات اعضای جداشده،  خاطرات، 
برچسب ها: خاطرات، طالب جلیلیان، اشرف، کرمانشاه، فرار،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی