نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

زندان فُضَیلیه

یك دوش آب گرم، یك لیوان چاى داغ و یك شكم سیر نان  خشك  جزئى از رؤیاهاى ما شده بود. تازه متوجه حرف برخى از افراد فرقه شده بودیم، آن ها به بعضى از بچه‏ها گفته بودند شما را به جایى مى‏فرستیم كه حاضر شوید براى یك لقمه نان خشك دست به هر کاری بزنید!

آقای طالب جلیلیان

زندان فُضَیلیه

 باز هم زندان. همه ‏اش زندان و زندان و زندان. آخر پس كى تمام مى ‏شود.

زندان یا به عبارتى بازداشتگاه فضیلیه در حومه بغداد قرار دارد. ساختمان آن پوسیده و قدیمى است. خود عراقی ها مى ‏گویند پنجاه سال از ساخت آن مى‏گذرد. یكى از پیرمردهاى منطقه خودمان هم تعریف مى‏كرد وقتى در جوانى براى زیارت كربلا به عراق رفته بود، بازداشت شده و در فضیلیه زندانى بوده است. عراقی ها مى‏گویند صدام هم در جوانى مدتى در این زندان بوده. به هر حال زندانى با این قدمت داراى حصارى به طول دویست متر و عرض صد متر است. ساختمان زندان در وسط حصار قرار دارد. زندان داراى دو بخش است، یكى مخصوص عراقی ها و دومى مخصوص غیرعراقی ها. اطراف زندان محل گله‏دارى، كاه‏فروشى و بازار خرید و فروش دام است. به همین دلیل همیشه کثیف  است. قسمت غیرعراقی ها داراى حیاطى در وسط به ابعاد 15*20 متر است. سلول ها دور تا دور حیاط قرار دارند. مجموعاً شصت و هشت سلول به غیرعراقی ها تعلق دارد. دیوارهاى آجرى زندان از فرط رطوبت و كهنگى كج شده است. كف سلول ها و حیاط سیمانى است كه شكاف هاى آن به خاطر رطوبت پر از كرم است. فاضلاب زندان به چاه مى‏ریخت اما چاه پر شده بود و سرریز مى‏كرد، به همین علت رطوبت آن از كف زندان بیرون مى‏زد و بوى بد آن آدم را گیج مى‏كرد. در تمام زندان فقط یك شیر آب كوچك وجود داشت كه آب كمى از آن جارى مى‏شد. در تابستان ها هم اكثراً آب به كلى قطع مى‏شد. چندین مرتبه رئیس زندان براى تعمیر آن از زندانیان پول گرفته بود اما آن را درست نمى‏كرد. دفتر زندان بیرون از محوطه بود. دستشویى زندان مملو از كثافت بود و آفتابه نداشت. هر كسى باید براى طهارت خودش قوطى یا ظرفى پیدا مى‏كرد. تابستان كه آب قطع مى‏شد از رودخانه با گالن آب مى‏آوردند و به هر نفر مقدار كمى مى‏دادند. این آب كه پر از آشغال و  زالو  بود  مختص  آشامیدن بود و براى استحمام و طهارت آب نداشتیم.  رئیس زندان مى ‏گفت این جا  بازداشتگاه است سهمیه بهداشتى ندارد.

هیچ نوع وسیله نظافت و پتو و ظرف وجود نداشت. هر كسى زرنگ بود مى‏توانست براى خودش یك قوطى كنسرو پلاستیك گیر بیاورد. همه بدون پتو روى سیمان مى‏خوابیدیم. مدتى كه گذشت توانستیم از زندانیان غیرایرانى كه  ملاقاتى  داشتند  چند  تا پتوى  كهنه و پارچه پاره تهیه  كنیم. هر كس  به وسیله‏اى نیاز داشت باید پول مى ‏داد تا از  بیرون  زندان  برایش تهیه كنند.

غذاى ما عبارت بود از صبح ها نصف لیوان چاى با یك عدد نان سمون؛ ظهر هم اگر زمستان بود یك سمون با یك لیوان آب شلغم و اگر تابستان بود یك سمون با كدو یا بادنجان. براى طبخ كدو و بادنجان آن را با پوست و بدون آن كه تمییز كنند در دیگ آب مى‏انداختند، اگر از بالا درون دیگ را نگاه مى‏كردید مى‏توانستید كف آن را ببینید چون هیچ چاشنى دیگرى نداشت، از شام هم خبرى نبود. بدون در نظر گرفتن كیفیت غذا مى‏توان گفت تمام مواد غذایى كه در طول روز به افراد مى‏دادند حتى نمى‏توانست براى یك وعده هم كسى را سیر كند. از گرسنگى همیشه شكممان صدا مى‏كرد. بعضى‏ها از فرط گرسنگى گریه مى‏كردند. دست هاى همه به آسمان بلند بود و در حسرت كمى نان بودیم. هر وقت از این وضع شكایت مى‏كردیم جز دشنام هاى ركیك و حرف هاى زننده چیزى نصیبمان نمى ‏شد.

یك دوش آب گرم، یك لیوان چاى داغ و یك شكم سیر نان  خشك جزئى از رؤیاهاى ما شده بود. تازه متوجه حرف برخى از افراد فرقه شده بودیم، آن ها به بعضى از بچه‏ها گفته بودند شما را به جایى مى‏فرستیم كه حاضر شوید براى یك لقمه نان خشك دست به هر کاری بزنید!

به دلیل نبود وسایل بهداشتى موهاى سر و ریش ما بلند شده و انباشته از آشغال و كثافت بود؛ چون با كوچك ترین بادى محوطه زندان پر از خاك مى‏شد. لباس ها به شدت كثیف بود.  اما گرسنگى آن قدر به ما فشار آورده بود كه بهداشت و سلامتى را فراموش كرده بودیم.

زمستان از فرط سرما كبود مى‏شدیم و تابستان آن قدر گرم بود كه احساس مى‏كردیم استخوان‏هایمان مى‏سوزد. براى یك جرعه آب سرد له‏له مى‏زدیم. هر وقت اعتراض مى‏كردیم كتك مى‏خوردیم و دشنام مى‏شنیدیم. عراقی ها، ایرانیان را مجوس خطاب مى‏كردند. حتى رئیس زندان مى‏گفت اسرائیلی ها مذهب شیعه را به وجود آورده‏اند. ایرانی ها صد بار از یهودیان بدتر هستند. علاوه بر مسئولین باید تحقیر و توهین بقیه عرب ها را هم تحمل مى‏كردیم.

زندان فضیلیه هم زیر نظر استخبارات بود و فقط نگهبانهاى بیرون، از قواى انتظامى بودند. هر وقت مسئول بالاترى به زندان مى‏آمد درباره خودمان از او سؤال مى‏كردیم و او مى‏گفت به همین زودی ها مى‏روید. زمستان ها هر سه نفر یك حصیر از پوست خرما و یك پتو داشتیم كه چند سوراخ بزرگ روى آن بود. داخل سلول ها پر از كرم و شپش بود. همه هر روز صبح یك ساعت برنامه شپش‏كشى داشتیم. لاى ناخن هاى ما از خون شپش قرمز مى‏شد اما آبى نبود كه دستهای مان را بشوریم. با همان دست هاى خونى و كثیف غذا مى‏خوردیم.

بقیه زندانی ها از عرب هاى غیرعراقى بودند كه با ایرانی ها بد بودند و هیچ كمكى نمى‏كردند، حتى تعدادى عرب ایرانى هم كه در آب هاى مشترك دستگیر شده بودند، مى‏گفتند ما ایرانى نیستیم، اهوازى هستیم و دست به دست عرب ها داده، ما را آزار مى‏كردند. بیش تر زندانی ها مصرى بودند، و ملاقاتى‏هاى آنان برایشان مواد غذایى و سایر وسایل مورد نیاز را مى‏آوردند، اما ایرانی ها ملاقاتى نداشتند. جز پوست و استخوان چیزى از ما نمانده بود، حتى رمق راه رفتن هم نداشتیم. من دو ماه تمام تب كرده بودم اما حتى آن قدر پول نداشتم كه یك آمپول آنتى‏بیوتیك بخرم. قیمت آنتى‏بیوتیك به اندازه یك پاكت سیگار معمولى بود. از شدت تب تمام استخوان هایم، خصوصاً ساق پایم آن قدر درد مى‏كرد كه احساس مى‏كردم الان مى‏تركد. گاهى از شدت درد فریاد مى‏زدم. بالاخره یك اردنى 500 دینار (معادل یك پاكت سیگار) داد تا برایم یك سرنگ و دو آمپول پنى‏سیلین خریدند و یكى از بچه‏ها كه وارد بود آن را به من تزریق كرد. بعد از دو ماه سرانجام دردم آرام گرفت. گاهى پزشكى مى‏آمد و بچه‏ها را معاینه می كرد و نسخه مى‏نوشت اما دارو را باید خودمان تهیه مى‏كردیم. هر كسى پول مى‏داد تا چیزى از بیرون زندان برایش تهیه كنند، حداقل یك سوم پول را زندان بان ها برمى‏داشتند. به هر حال ما ایرانی ها كه هیچ پولى نداشتیم آن قدر بى‏رمق شده بودیم كه از ناتوانى چند روز یك بار به دستشویى مى‏رفتیم. تازه آن وقت هم از دیوار كمك مى‏گرفتیم. هر پنج نفر یك جفت دمپایى داشتیم كه فقط براى دستشویى رفتن از آن استفاده مى‏كردیم، زیرا بقیه دمپایی ها یا پاره شده بود یا در ازاى نان فروخته شده بودند. از فرط گرسنگى سه بار تا دم مرگ رفتم اما هر بار آدم خیرى پیدا مى‏شد و مقدارى مواد غذایى به ما هدیه مى‏داد. از فرط گرسنگى همه چیز را فراموش كرده بودیم حتى اگر یك قالب صابون هم به دست مى‏آوردیم آن را با نان عوض مى‏كردیم. در اثر نبود بهداشت و حمام و كثافت داخل زندان هر یازده نفر ما جرب (گرى) گرفته بودیم. در طول دو ماه آن قدر خودمان را خارانده بودیم كه بدن ما زخم شده بود. از فرط درد و خارش شب ها به گریه مى‏افتادیم. علاوه بر زخم ها، صبح كه بیدار مى‏شدیم درون زخمهاى ما تعداد زیادى شپش خانه مى‏كردند. خون و شپش با هم قاطى شده بود. تا این كه یك اردنى به نام محمد قطب در حدود دو كیلو  داروى كرم مانند به نام كبریت براى ما خرید. آن را به خودمان مالیدیم و بعد از  یك  هفته  بهتر شدیم. اما  حالا تمام  بدن و لباس هایمان چرب شده بود و حتى  آب  سرد هم براى شستن خودمان نداشتیم.

تمام فشارها باعث شد كه چند نفر از بچه‏ها براى مجاهدین نامه بنویسند و اظهار ندامت و پشیمانى كنند، بلكه بتوانند به سازمان بازگردند اما رئیس زندان نامه ی آن ها را قبول نكرد. عده‏اى هم از جمله خود من گفتیم اگر روزى صد مرتبه بمیریم و دوباره زنده شویم باز هم محال است از رجوى طلب بخشش كنیم!

سایر زندانی هاى فضیلیه بیش تر از دو ماه نمى‏ماندند و بعد به كشور خودشان فرستاده مى‏شدند. درواقع بیش تر آن ها عرب هایى بودند كه در زمان جنگ به عراق آمده بودند و اكنون دیگر به وجودشان نیازى نبود. بنابراین به بهانه‏هاى مختلف، ازجمله اتمام مهلت اقامت آن ها را در فضیلیه جمع مى‏كرد و پس از دو هفته تا حداكثر دو ماه به كشورهاى خودشان بازپس مى‏فرستاد.

نزدیك به یكسال بود كه در سخت ‏ترین شرایط مادون انسانى به سر مى‏بردیم. علاوه بر ما ایرانی هایى كه مى‏خواستند به طور قاچاق با قایق به كویت بروند و در اروندرود دستگیر شده بودند نیز در آن جا زندانى بودند، این افراد را قایقى مى‏نامیدند. عراق آن ها را به این نیت كه با اسیران خود مبادله كند دست گیر مى‏كرد، اكثر آن ها اهوازى و عرب بودند. عراقی ها آن هارا با ایرانی ها به صف نمى‏كردند بلكه صفى جداگانه داشتند و اهوازى خوانده مى‏شدند نه ایرانى، خود عرب ها هم مى‏گفتند ما ایرانى نیستیم، اهوازى هستیم. این افراد بعد از چند ماه مبادله مى‏شدند. هر وقت از رئیس مى‏پرسیدیم چرا ما را كه قدیمى‏تر هستیم مبادله نمى‏كنید مى‏گفت هنوز فرقه موافقت نكرده است.

در زندان فضیلیه دو خانواده ایرانى وجودداشت. یكى از آن ها ایرانى‏الاصل بودند اما از زمان هاى بسیار دور به عراق آمده بودند و دخترهاى آن ها همسرانى عراقى داشتند. آن ها مى‏خواستند به ایران بروند كه دستگیر شدند. مرد و یكى از پسرانش را به فضیلیه آوردند و زن او را به زندان كاظمیه كه محل حبس زنان ولگرد بود فرستادند. دختر او كه همسرى عراقى داشت به ملاقات مرد مى‏آمد. خانواده دیگر زن و مردى بودند كه دختر و پسر بالغى داشتند. آن ها به طور دسته‏جمعى به عراق آمده بودند تا به سازمان بپیوندند اما چون با مسئله طلاق مواجه شده بودند، مرد اعتراض كرده بود و گفته بود من صاحب فرزندان بزرگى هستم، اگر همسرم را طلاق بدهم پسرم كه مرد گردن كلفتى است مرا مى‏كشد. به هر حال زیر بار طلاق نرفته بود. فرقه هم او را نپذیرفته تحویل عراقی ها داده بود. آن ها هم مرد و پسرش را به زندان فضیلیه و زن و دختر را به زندان كاظمیه فرستادند. این زن هر هفته مقدارى نان و مواد غذایى از زندان كاظمیه براى همسرش مى‏فرستاد. این غذاها را دختر خانواده نیمه ایرانى، عراقى به زندان مى‏آورد. یكبار همراه غذا نامه‏اى هم فرستاد كه در آن فهرست مواد ارسالى ذكر شده بود. پسر خانواده نیمه ایرانى براى این كه خانواده دیگر از میزان اجناس فرستاده شده باخبر نشوند، نامه را به ما داد تا برایش بخوانیم. زن بعد از فهرست اجناس براى شوهرش نوشته بود: "تو مگر غیرت و شرف ندارى، ما را آوردى، دست این عراقی هاى از خدا بى‏خبر داده‏اى. من براى این كه حیثیت دخترم به باد نرود مجبورم كارهاى این زندان بان هاى سبیل كلفت را انجام دهم و برایشان نظافت كنم اما نمى‏توانم مدت زیادى به این كار ادامه دهم دیگر برایم هیچ آبرویى باقى نمانده. همین روزهاست كه حیثیت دخترمان به باد برود. هر چه زودتر به مجاهدین بگو فكرى براى ما بكند تا از این زندان خلاص شویم. بگو حاضریم از هم جدا شویم فقط ما را از این جا بیرون بیاورند".

نمى‏دانم با این وضع وقتى رجوى راجع به مصدق صحبت مى‏كند و ادعاى ملى‏گرایى مى‏كند باید به او چه گفت.

مدتى كه گذشت چهار نفر دیگر از اعضاى فرقه را هم به آن جا آوردند. آن ها همه لباس هاى شیك به تن داشتند و داراى ساك و چمدان و یك گونى خواربار بودند. ما خوشحال شدیم و فكر كردیم مى‏توانیم از امكانات آن ها استفاده كنیم. ولى آن چهار نفر را به سلول جداگانه‏اى بردند، در آن را بستند و گفتند احدى حق ندارد با آن ها صحبت كند یا نزدشان برود. ابتدا فكر كردیم به خاطر مسائل امنیتى چنین مى‏كنند. اما یك روز اعلام كردند، صحبت كردن با آن ها مانعى ندارد. وقتى نزد آن ها رفتیم، دیدیم رئیس زندان سرگرد ابوعبیده و معاونش ابوخالد تمام وسایل و پول هاى آن ها را برداشته‏اند، حتى لباس هاى آن ها را درآورد و جامه‏هاى ژنده به آن ها داده بودند. وقتى با آن ها حرف زدیم و پرسیدیم كه چرا اجازه دادید با شما چنین رفتارى بكنند. متوجه شدیم عقلشان را از دست داده‏اند. اسم یكى از آن ها هوشنگ و از اهالى ایلام بود. او به یك نقطه خیره مى‏شد و یك مرتبه از خنده غش مى‏كرد. بعد ناگهان دچار وحشت مى‏گردید. دیگرى بیژن و از اهالى دره‏شهر بود، هر چه به او مى‏گفتیم، مى‏گفت فرض كنید كه شده، فكر كنید كه شده. دیگرى مرتضى نام داشت و اهل مهران بود. او مرتباً براى مجاهدین گزارش مى‏نوشت و مى‏گفت برنامه كار من مشخص نیست، هر چه به او مى‏گفتیم این جا اشرف نیست، زندان است. مى‏گفت: چرا؟

دیگرى احمد و از اهالى اندیمشك بود. من قبلاً او را مى‏شناختم. وى اعتقادات ماركسیستى داشت. در زمان انقلاب ایدئولوژیك آن قدر او را تحت فشار قرار داده بودند كه دچار عدم تعادل روانى شده بود و مرتب در حیاط زندان، عقب عقب رژه مى‏رفت. نه تنهانتوانستیم از آن ها كمكى بگیریم بلكه باید آن ها را در انجام كارهاى روزمره ا‏شان یارى مى‏دادیم. این عده به همراه چند نفر از قایقى‏ها خیلى زود مبادله شدند.

جریان مبادله‏ها به این صورت بود كه ایرانی ها را تا لب مرز مى‏آوردند و به صلیب سرخ تحویل مى‏دادند. بعد صلیب از آن ها مى‏پرسید مى‏خواهند به ایران بازگردند یا نه. اگر  نمى‏خواستند بازگردند برایشان كارت پناهندگى صادر مى‏كردند و آن ها را به اردوگاه رمادیه مى‏فرستادند تا بعداً بتوانند به خارج اعزام شوند.

یك سال و اندى از زندگى ما در فضیلیه مى‏گذشت. اكثر افراد نفس هاى آخر را مى‏كشیدند. حتى حال صحبت با مسئولین عراقى را هم نداشتیم دور هم جمع شدیم تا راه حلى بیابیم. مى‏دیدیم كه داریم آرام آرام زجركش مى‏شویم، پس تصمیم گرفتیم حالا كه قرار است بمیریم یك مرتبه خود را راحت كنیم. به همین دلیل دست به اعتصاب غذا زدیم، فكر كردیم یا راحت مى‏میریم یا از این وضع فلاكت بار نجات پیدا مى‏كنیم. به جز دو نفر كه انسان هاى ضعیفی بودند و از اعتصاب مى‏ترسیدند بقیه عزممان جزم بود. این دو نفر قبلاً هم حاضر شده بودند در ازاى دریافت كمى غذا ظرف ها و لباس هاى اعراب را بشویند. در هر صورت اعتصاب را به اطلاع سرگرد ابوعبیده رئیس زندان رسانیدم. او گفت: "ضربت الطعام ممنوع". یعنى اعتصاب غذا ممنوع است و چند فحش آبدار نثارمان كرد. بعد گفت براى ما اهمیت ندارد كه شماها مثل سگ بمیرید. با این حال اعتصاب را آغاز كردیم. چهار روز از اعتصاب گذشته بود كه همه از پا درآمدند. مجبور شدند براى معاینه ما پزشك بیاورند. دكتر به رئیس زندان گفته بود كه فشار خون آن ها بیش از حد پایین است و در وضعیت خطرناكى هستند. بعد رئیس اقامة عراق آمد، اول كمى ما را تهدید كرد و داد و بیداد راه انداخت، بعد گفت: حالا چه مى‏خواهید؟ گفتیم اولاً ما را به جاى بهترى منتقل كنید. ثانیاً بعد از آن ما را آزاد كنید. رئیس اقامه گفت بسیار خب شما را به محل بهترى منتقل مى‏كنیم اما آن جا باید اعتصابتان را بشكنید تا بتوانیم شما را تحویل صلیب بدهیم. با این وضعیت جسمانى امكان تحویل دادن شما وجود ندارد. قبول كردیم. ما را سوار ماشین كردند و از زندان بیرون بردند. اكثر ما پابرهنه بودیم و با كمك دیگران توانستیم سوار ماشین بشویم. نیم ساعت بعد پیاده شدیم. آن جا زندان ابوغریب بود.

 




طبقه بندی: خاطرات اعضای جداشده، 
برچسب ها: خاطرات، جداشده، فرقه رجوی، طالب جلیلیان، کرمانشاه، فضیلیه، عراق،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی