نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

...به خانه پدرى‏ام در روستا كه رسیدم با دو جوان رو به رو شدم از من پرسیدند: "ببخشید شما كى هستید؟" گفتم: "من طالبم". آن ها باور نمى‏كردند از پسرم میلاد سراغ گرفتم. یكى از آن دو با بهت و حیرت در حالی كه بغض گلویش را مى‏فشرد با صداى گرفته‏اى گفت: "من میلادم". میلاد تا مدتى نمى‏توانست حرف بزند. بعد از مدتى كه حالش بهتر شد زیر گریه زد. بعد... 
 

آقای طالب جلیلیان

دو سالى بود كه از فضیلیه به این جا منتقل شده بودیم و تحت بدترین شرایط روزگار مى‏گذرانیدیم. حالا تعداد مجاهدین به چهل نفر رسیده بود. بعد از دو سال مسئولین به ما گفتند تا زمانى كه ایران اسراى ما را آزاد كند شما در این جا هستید، هر یك از شما را در ازاى یك اسیر آزاد مى‏كنیم در غیر این صورت این جا خواهید ماند، هر چه قدر هم كه مى‏خواهد طول بكشد. كاملاً دریافته بودیم كه رجوى ما را در ازاى دریافت ادوات جنگى به عراقی ها فروخته است. فكر كردیم باید به این معامله اعتراض كنیم و وجود خودمان را مطرح سازیم. با تعدادى از بچه‏هاى مطمئن به شكلى كه خبرچین هاى زندان نفهمند، جمع شدیم و تصمیم گرفتیم به اعتصاب غذا دست بزنیم. در نهایت پنهان‏كارى و به دور از چشم دیگران با افراد صحبت كردیم، مراقب بودیم در انتخاب خود اشتباه نكنیم، سرانجام حدود شانزده نفر از چهل مجاهد حاضر شدند دست به اعتصاب بزنند. به آن ها گفتیم، ما ایرانى هستیم و این جا عراق است بنابراین هر كدام حاضرید باید از حالا اشهد خود را بگویید و آماده سخت ‏ترین شكنجه‏ها و عذاب ها باشید زیرا اعتصاب یعنى درگیر شدن با سیاست حكومت عراق. بعد از تصمیم‏گیرى یك صبح زود نامه‏اى نوشتیم و در آن اقدام به اعتصاب و هدف از آن را اعلام كردیم و نامه را به وكیل بند دادیم. یك ساعت بعد از بلندگو اعلام كردند كسانى كه قصد اعتصاب غذا دارند جلوى دژبانى جمع شوند. هر شانزده نفر جلوى دژبانى به خط شدیم. رئیس زندان مترجم آورد و ما علت اعتصاب غذا را به او توضیح دادیم. رئیس گفت: "دو میلیون نفر در جنگ ایران و عراق كشته شدند. فرض كنید شما هم بمیرید مى‏شود دو میلیون و بیست نفر، با این كار به جز آزار خودتان هیچ اتفاقى نمى‏افتد. ضمناً طبق قوانین عراق اعتصاب ممنوع است". گفتم: "آیا طبق قوانین عراق زندانى كردن بدون هیچ جرم و محكومیتى ممنوع نیست؟ طبق كدام قانون سال ها ما را در بدترین شرایط روحى و جسمى محبوس ساخته‏اید؟" پاسخ داد: "كار شما به ما مربوط نیست، این سؤالات را از مجاهدین بپرسید". گفتم: "اما این زندان مال حكومت عراق است و ما در خاك عراق هستیم". او فریاد زد: "خفه شو"، و چند لگد و كشیده نثار ما كرد.

ساعت چهار بعدازظهر بود كه رئیس زندان رفت و نقیب محمد (سروان محمد)اعتصابیون را صدا زد. او مسئول امنیت زندان و مسئول زندانیان ایرانى بود، یعنى ما باید مشكلاتمان را از طریق او دنبال مى‏كردیم. نقیب محمد قبلاً از بازجویان و شكنجه‏گران اداره اطلاعات عراق بود و تعداد زیادى از افراد خانواده‏اش را در جنگ ایران و عراق از دست داده بود. خلاصه كلام او تشنه خون ایرانی ها بود و مى‏گفت نماز آن ها قبول نیست. ایرانی ها مجوسند. نقیب مرتباً و به بهانه‏هاى مختلف ایرانی ها را وادار مى‏كرد به خودشان دشنام بدهند. به هر حال نقیب محمد مارا به خط كرد. پشت سر او همه نگهبان ها با چوب و كابل ایستاده بودند و جلویش چوب‏فلك  و طناب و سطل آب و كابل قرار داشت. فهمیدیم چه چیزى در انتظارمان است. او همه را یك به یك نگاه كرد، نخست جاسم را صدا زد او از اعراب اهل خرمشهر بود. فریاد زد: "مگر تو عرب نیستى؟" گفت: "چرا". گفت: "مگر با عرب ها برادر نیستى؟" گفت: "چرا". گفت: "پس چرا با مجوس ها اعتصاب غذا كرده‏اى؟" گفت: "ببخشید سیدى، اشتباه شد"، جاسم یكى از افرادى بود كه فریاد اعتراضش به آسمان بلند بود و سوگند مى‏خورد تا پاى مرگ مقاومت مى‏كند. اما خیلى زود تسلیم شد. به این ترتیب نقیب یكى یكى افراد را از صف بیرون كشید و زیر فلك شكنجه كرد طورى كه بیهوش مى‏شدند و بعد با آب سرد آن ها را به هوش مى‏آورد و غذا در دهانشان مى‏گذاشت اگر از خوردن امتناع مى‏كردند دوباره به فلك مى‏بست. همه ما مرگ را جلوى چشممان مى‏دیدیم.

بالاخره او دو نفر را به فلك بست و مرا صدا زد تا سر تیرك را بگیرم. گفتم هرگز این كار را نمى‏كنم. گفت: "من به تو دستور مى‏دهم". گفتم: "مگر سرباز تو هستم كه دستورت را اجرا كنم". یكى از آن دو را بلند كرد و مرا به جایش به فلك بست. سه بار زیر فلك بیهوش شدم اما هر بار با ریختن آب سرد به هوشم مى‏آوردند و مى‏پرسیدند "غذا مى‏خورى؟" گفتم: "بكشید هم نمى‏خورم". بار آخر با چند ضربه به كف پا و شكم به سرعت از هوش رفتم، وقتى مرا به هوش آوردند نه مى‏توانستم حرف بزنم و نه تكان بخورم. زندانیان را صدا كردند، آن ها دست و پاى مرا گرفته به سلول بردند. در سلول فهمیدم از شانزده نفر نُه نفر مقاومت كرده‏اند و اعتصاب را نشكسته‏اند. ده روز اول اعتصاب ما نُه نفر مجبور بودیم همه كارهاى زندان را انجام دهیم. ده روز دیگر كه گذشت توان كار كردن را از دست دادیم. بعد از سى روز، روزى سه بار یعنى صبح و ظهر و عصر هنگام آمارگیرى كتك مى‏خوردیم. بعد از سى و پنج روز، چهار نفر دیگر اعتصاب را شكستند. فقط پنج نفر باقى مانده بودیم. حتى نمى‏توانستیم از روى زمین بلند شویم. رئیس زندان دستور داده بود براى آمارگیرى ما را تا محل آمار روى زمین بكشند. چند روزى هم به این ترتیب گذشت اما دیدند فایده‏اى ندارد و ما در حال مرگ هستیم. رفتار مسئولین تغییر كرد و سعى كردند با وعده و وعید ما را به شكست اعتصاب راضى كنند. اما ما از آن ها تضمین مى‏خواستیم، باید اطمینان پیدا مى‏كردیم كه آزاد مى‏شویم. رئیس زندان به شرف سید رئیس -صدام حسین- قسم خورد كه تا شش ماه دیگر آزاد مى‏شویم. به علاوه یكى از اعتصابیون كه در حال مرگ بود چهار فرزند داشت، و سایر زندانی ها هم به خاطر اعتصاب ما تحت فشار قرار داشتند و مرتباً كتك مى‏خوردند. به همین دلیل تمام آن ها با التماس از ما خواستند اعتصاب را بشكنیم، مى‏گفتند حداقل به خاطر زن و فرزندان رفیقتان دست از اعتصاب بردارید. نقیب محمد هم قسم خورده بود كه حتى اگر تبادل هم صورت نپذیرد به شرف سید رئیس ما را آزاد كند. بالاخره پذیرفتیم.

روى هم رفته اعتصاب ما چهل روز طول كشید. در این مدت به جز آب چیزى نخورده بودیم. از ما جز پوست و استخوان چیزى باقى نمانده بود. قبل از اعتصاب خودم را با ترازوى آشپزخانه كشیده بودم، هشتاد و دو كیلو وزن داشتم، یك هفته بعد از اعتصاب وزنم به پنجاه و دو كیلو تقلیل یافته بود. رسیدگی هاى پزشكى شروع شد و بالاخره توانستیم روى پا بایستیم.

شش ماه گذشت اما خبرى از آزادى نشد. شرف نداشته صدام حسین را زیر پا گذاشتند. اما بعد از اعتصاب كمى وضع فرق كرد سایر زندانیان با احترام به ایرانی ها نگاه مى‏كردند و از مواد غذایى خود كه طى ملاقات به دست مى‏آوردند به ما هدیه مى‏دادند. حتى مسئولین هم به ما احترام مى‏گذاشتند و هر چند روز یك بار كه كتك كارى عمومى بود ما را از كتك خوردن معاف مى‏كردند، درست مثل افرادى كه پول داشتند.

نزدیك به سه سال بود كه در ابوغریب محبوس بودیم از بعد از اعتصاب به این طرف چند گروه دیگر از مجاهدین به آن جا منتقل شده‏بودند حالا تعداد نفرات قدیمى ما به شصت نفر مى‏رسید. از هر گروه به محض ورود وسایلشان را مى‏گرفتند و آن ها را كتك جانانه‏اى مى‏زدند تا به اصطلاح زهر چشم گرفته باشند. غیر از ما حدود صد نفر ایرانى بودند كه براى پیوستن به سازمان وارد عراق شده بودند این افراد اكثراً در ایران مشكلات قانونى و یا خانوادگى داشتند و براى فرار از مشكلات به سازمان پناه آورده بودند، هیچ كدام از آن ها سیاسى نبودند اما در این جا آنقدر تحت فشار قرار داشتند كه حاضر بودند به ایران بازگردند و براى صد سال در زندان بمانند اما در عراق نباشند. آن ها از صبح تا شب  رجوى را به ناسزا و نفرین مى‏بستند كه در رادیو اعلام مى‏كند هر كس توان برداشتن سلاح را دارد به آن ها بپیوندد و بعد افراد جدیدالورود را تحویل عراق مى‏دهد.

در آن زمان حدود سیصد و هفتاد و دو ایرانى در ابوغریب بودند. از این عده شصت نفر مجاهد بودند، ده نفر پناهنده كه به جرم دعواى قبیله‏اى و دزدى در رمادیه به آن جا منتقل شده بودند، صد نفر اعضاى جدیدالورود سازمان كه حكم تجاوز حدود[1] گرفته بودند و بقیه كسانى بودند كه خیال داشتند با قایق از اروندرود به كویت بروند.

عراق براى دستگیرى هر ایرانى هفتاد هزار دینار جایزه تعیین كرده بود. او در ازاى هر ایرانى، ده اسیر عراقى را مبادله مى‏كرد، بنابراین به تعداد زیادى ایرانى احتیاج داشت. براى رسیدن به این هدف سازمان هم با دولت عراق همكارى مى‏كرد. سازمان با تبلیغ رادیویى از ایرانیان مى‏خواست به عراق بیایند و عضو مجاهدین شوند، اما به محض ورود آن ها را به عراقی ها تحویل مى‏داد تا آن ها را به جرم تجاوز به حدود زندانى كنند. بعد از این كه تعداد ایرانی ها به حد مورد نظر رسید، بدون حضور صلیب سرخ آن ها را تحویل ایران مى‏داد. تنها راه رهایى زندانیان ایرانى ابوغریب مبادله بود. حتى اگر مدت مجازات آن ها هم به پایان رسیده باشد آزاد نمى‏شوند تا روزى براى تبادل مورد استفاده قرار بگیرند، افرادى مثل غلام رشیدى، حاج رمضان، كاظم موتورى و خیلی هاى دیگر از جمله افرادى بودند كه بى‏دلیل و فقط به خاطر مبادله بیش از یكسال محبوس بودند.

سه سال گذشت، هر بار كه ایرانی ها را از بلندگو صدا مى‏كردند، خوشحال مى‏شدیم و تصور مى‏كردیم زمان آزادى فرا رسیده است. شرایط واقعاً سخت بود، یك بار هم اعتصاب غذا كردیم كه بى‏نتیجه بود و با توجه به روحیه افراد انجام دوباره این كار ممكن نبود. سرانجام یك روز اعلام كردند، ایرانی ها جلوى دژبانى جمع شوند، آن گاه اسامى پنجاه نفر از مجاهدین را خواندند و گفتند شما آزاد مى‏شوید.


تبادل

 چند روز بعد از این كه اسامى ما را خواندند، دوباره صدایمان زدند و در محوطه دیگرى به خط كردند، بعد از چند دقیقه تعدادى عكاس و فیلمبردار عراقى آمدند و از ما عكس گرفتند، بعد ما را تك به تك جلوى دوربین فیلمبردارى بردند و متنى را دادند تا بخوانیم. مضمون نوشته این بود كه باید مى‏گفتیم من فلانى هستم و تقاضا دارم به ایران برگردم. من با كمال میل مى‏خواهم به ایران برگردم.

همه اعتراض كردیم و گفتیم باز هم رجوى دسیسه دیگرى چیده و با اطلاعات عراق هم دست شد. وقتى صداى اعتراض ما بلند گردید رئیس زندان و زندان بان ها آمدند و بازار تهدید و دشنام گرم شد، هر چه ما را تهدید كردند فایده نداشت. وقتى ما را جلوى دوربین مى‏بردند مى‏گفتیم: "نمى‏خواهیم به ایران بازگردیم[2]، باید ما را تحویل صلیب سرخ بین‏المللى بدهید". بالاخره فیلمبردارها كه متوجه شده بودند ماندن فایده‏اى ندارد، اسبابشان را جمع كردند و رفتند. آن گاه مسئولین زندان ما را زیر مشت و لگد گرفتند و ناسزاگویان مى‏گفتند هر كدام از شما كه از لب مرز بازگردد، دوباره او را به همین جا مى‏آوریم و چنان رفتارى با او مى‏كنیم كه از زنده ماندن پشیمان بشود. بعد ما را به محوطه دیگرى بردند. رئیس زندان گفت هر كس حاضر است به ایران برود، سمت چپ و بقیه سمت راست بایستند. هیچ كس به سمت چپ نرفت. دوباره دشنام و كتك آغاز شد. سرانجام گفتند اگر حاضر نشوید بروید، پنجاه نفر دیگر را مى‏فرستیم، بنابراین بیست دقیقه فرصت دارید كه تصمیم بگیرید. همه با هم مشورت كردیم و به این نتیجه رسیدیم كه بهتر است با مسئولین زندان درنیفتیم و خودمان را درگیر نكنیم. هر وقت به مرز رسیدیم، در موقع تبادل به افراد صلیب مى‏گوییم نمى‏خواهیم به ایران برویم. عراقی ها نمى‏توانند در حضور صلیب ما را بزنند و زور بگویند. صلیب هم براى ما كارت پناهندگى صادر مى‏كند و عراقی ها در مقابل عمل انجام شده قرار مى‏گیرند. بعداً اگر ما را زدند اشكالى ندارد لااقل یك بار كتك مى‏خوریم. همه توافق كردیم و به عراقی ها گفتیم، ما در ایران مشكل داریم، فقط در صورتى حاضریم به ایران بازگردیم كه زیر نظر صلیب باشد. عراقی ها هم گفتند صلیب در كنار مرز حضور دارد و شما را با تضمین به داخل ایران مى‏فرستند.

روشن بود كه این بار مسئله جدى است و واقعاً قصد تبادل دارند. از طرفى شاد بودم كه پس از پنج سال تحمل زندان هاى سازمان و عراق بالاخره آزاد مى‏شوم و درد و رنج هایم پایان مى‏پذیرد، از سوى دیگر از آینده در هراس بودم. تنها من مضطرب نبودم همه ما پنجاه نفر در اضطراب و ناراحتى به سر مى‏بردیم.

چند روزى گذشت، دوباره ما را صدا كردند و گفتند براى یك ساعت دیگر آماده شوید. با سایر بچه‏هاى سازمان خداحافظى كردیم. آن هایى كه باقى مى‏ماندند ما را قسم مى‏دادند كه فراموششان نكنیم. در بین آه و درد و اشك از ما مى‏خواستند تا صداى آن ها را به گوش دنیا برسانیم تا همه بدانند رجوى چه بر سرشان آورده است. آن ها مى‏گفتند: امید ما اول به خدا و بعد به شماست. ما را از یاد نبرید. بعد از یك ساعت، همه جلوى دژبانى بودیم. ما را از سر تا پا بازرسى كردند حتى زیر كفش هاى ما را هم گشتند بعد به جز لباسهاى تن‏مان همه چیز را از ما گرفتند. سوار اتوبوس شدیم. در هر اتوبوس دو نظامى مسلح عراقى قرار داشت، یكى در  جلو و دیگرى در عقب، چند خودروى سوارى هم اتوبوس ها را اسكورت مى‏كردند. روز به یاد ماندنى‏اى بود، دوباره آزاد مى‏شدیم.

نزدیك منظریه (مرز خسروى) مردم عراق براى استقبال از اسراى خود تجمع كرده بودند. اتوبوس ها كنار یك مجموعه ساختمانى توقف كردند. هیجان و دلهره ما را فراگرفته بود. از عراقی ها پرسیدیم "چرا توقف كردیم؟". گفتند اول باید اسراى عراقى از مرز بگذرند و صلیب آن ها را تحویل بگیرد، بعد شما را تحویل مى‏دهیم. هنوز هوا روشن بود كه اسراى عراقى از برابر ساختمان گذشتند. ما را تا تاریكى هوا نگه داشتند. سپس دوباره از ما آمار گرفتند و اعلام كردند حركت مى‏كنیم. فاصله ما تا مرز یك كیلومتر بود. كم‏كم به مدخل مرز ایران و عراق نزدیك مى‏شدیم. ورودى كه به شكل یك طاق نصرت بود از دور پیدا مى‏شد اما هر چه به طاق نزدیك تر مى‏شدیم سرعت اتوبوس ها بیش تر مى‏شد. به محل طاق نصرت كه رسیدیم خبرى از نیروهاى صلیب نبود. اتوبوس ها بدون توقف و با همان سرعت وارد خاك ایران شدند. همه سراسیمه شده بودیم و داد مى‏زدیم، توطئه، خیانت. ناگهان اتوبوس ها ایستادند و در هر اتوبوسى چند ایرانى سوار شد. ایرانی ها مسلح نبودند بلكه هر كدام یك تلفن همراه داشتند، فهمیدیم مامورین اطلاعات هستند. پشت سر ما تعدادى جیپ لندكروز به راه افتاد. ایرانی ها به محض سوار شدن با تك‏تك ما سلام و  احوالپرسى  كردند و به  ما خوش‏آمد گفتند. آن ها  مى‏گفتند  اصلاً  ناراحت  نباشید شمابه خاك و كشور خودتان بازگشته‏اید. 

اتوبوس ها با همان سرعت تا قصر شیرین رفتند. در شهر مقابل یك مجتمع آپارتمانى توقف كردیم. عده زیادى با خودرو و بى‏سیم در انتظار ما بودند، آن ها ما را به آپارتمان ها بردند. یكى از ایرانی ها وارد سالن شد و گفت: "برادران با عرض معذرت توجه بفرمایید! چون وضعیت بهداشتى زندان هاى عراق مناسب نیست بنابراین بین شما لوازم بهداشتى و لباس توزیع مى‏شود. بعد از تحویل وسایل مى‏توانید از حمام داغ استفاده كرده استحمام كنید. سپس هنگام صرف شام است".

همگى حمام كردیم و شام خوردیم، لباس هاى زندان را درآورده و به زباله دانی پرت كردیم. بعد از شام در همان جا خوابیدیم. روز بعد ما را از قصر شیرین به تهران آوردند و به یكى از هتل ها منتقل كردند. مدت یك ماه در هتل تحت نظر مراقبت هاى پزشكى و غذایى بودیم. سرانجام نشانى خانواده‏هایمان را از ما گرفتند و هر كدام از ما را به شهر خودش انتقال دادند. قبل از انتقال در هتل طى یك سخنرانى به ما گفتند كه رهبرى و ریاست جمهورى ما را عفو كرده است.

دیدار با خانواده

 از تهران به كرمانشاه و نزد یكى از بستگانم رفتم. او با ناباورى به من نگاه كرد و گفت: "مى‏دانم كه طالب هستى اما نمى‏توانم باور كنم. ما همه مطمئن بودیم تو كشته شده‏اى". از وضعیت خانواده‏ام پرسیدم. مى‏خواستم كمى درباره آن ها اطلاعات كسب كنم. قدرى من و من كرد و گفت: "اگر ناراحت نمى‏شوى برایت بگویم". گفتم: "ناراحت مى‏شوم، اما تحمل مى‏كنم، فقط حقیقت رابگو".

از پدر و مادرم پرسیدم، گفت: "پدرت بعد از رفتن تو و تصادف برادرت، نتوانست تحمل كند. از طرفى غصه تو و از سوى دیگر مرگ پسر دیگرش او را درهم كوبید، عاقبت سكته كرد و درگذشت. مادرت هم مریض است. او در خرمشهر با برادر بزرگ ترت زندگى مى‏كند. او هم سكته مغزى كرده و حالش خوب نیست. بهتر است هر چه زودتر او را ببینى چون مدام تو را صدا مى‏كند". از همسرم پرسیدم. گفت: "همسر بیچاره‏ات تقصیرى ندارد. ما همه فكر مى‏كردیم تو مرده‏اى. او سال ها بدنبال ردى از تو بود، بالاخره توانست با سرپل هاى مجاهدین در خارج تماس بگیرد. آن ها به او گفتند تو كشته شده‏اى. او هم بالاخره ازدواج كرد و الان هم صاحب یك فرزند است". یادم آمد كه وقتى در اشرف بودم بارها مسئولین سازمان به من گفته بودند مسئولیت زن و فرزند تو با رجوى است. آن ها به من گفتند خانواده‏ام در خارج از كشور است در حالى كه اصلاً سراغ آن ها هم نیامده بودند. واقعاً نمى‏دانم با چه كلماتى باید خصلت هاى ضد بشرى رجوى را توصیف كرد.

از پسرم پرسیدم. گفت: "او هم در خرمشهر است. اما الان به روستا آمده". تصمیم گرفتم اول به روستا بروم، سپس راه خرمشهر را در پیش بگیرم. به خانه پدرى‏ام در روستا كه رسیدم با دو جوان رو به رو شدم از من پرسیدند: "ببخشید شما كى هستید؟" گفتم: "من طالبم". آن ها باور نمى‏كردند از پسرم میلاد سراغ گرفتم. یكى از آن دو با بهت و حیرت در حالی كه بغض گلویش را مى‏فشرد با صداى گرفته‏اى گفت: "من میلادم". میلاد تا مدتى نمى‏توانست حرف بزند. بعد از مدتى كه حالش بهتر شد زیر گریه زد. بعد هم خواهرهایم آمدند، هر كدام با دیدن من بناى گریه و زارى را گذاشتند. آن ها را دلدارى دادم. كمى بعد به خرمشهر رفتم، مادر در بستر بیمارى بود. او را بوسیدم. گفت: "بالاخره آمدى. سال هاست از خدا مى‏خواهم اول ترا ببینم بعد بمیرم". گویى فقط منتظر من بود. با آمدن من، سه روز بیش تر زنده نماند و دار فانى را وداع گفت.

 آن چه بر من گذشت یك استثنا نبود، رجوى با وعده‏هاى پوشالى خودش خانواده‏هاى بسیارى را متلاشى كرد و به تمامى كسانى كه هستى‏شان را در راه آرمانى واحد ایثار كرده بودند، خیانت كرد. او براى دست یابى به یك قدرت بلامنازع از هیچ كارى فروگذار نمى‏كرد؛ حتى تحمل یك شریك ظاهرى و غیرفعال را در تصمیم‏گیری هایش نداشت به همین دلیل هم شوراى ملى مقاومت را كه در ظاهر از چند حزب تشكیل شده بود و در تصمیم‏گیری ها به راى‏گیرى متوسل مى‏شد با بهانه‏هاى واهى و هزار نوع ترفند منحل كرد، این شورا متشكل از چریك هاى فدایى خلق به رهبرى مهدى سامع، جمعیت دفاع از دمكراسى به رهبرى جلال گنجه‏اى و افرادى چون محمدرضا روحانى و منوچهر هزارخانى بود. تمامى این افراد یا به مجاهدین وابسته بودند یا نان خور آن به حساب مى‏آمدند. در ظاهر به هنگام تصمیم‏گیری ها هر حزب حق یك راى داشت و بنابراین رجوى هم یك راى بیش تر نداشت. مدتى كه گذشت مسعود رجوى به بهانه این كه با یك بال نمى‏توان پرواز كرد، اعلام كرد شورا بال سیاسى گروه است و باید با بال نظامى تركیب شود تا كامل گردد و به این بهانه چهارصد و هشتاد نفر اعضاى شاخه نظامى را وارد شورا كرد و به هر كدام یك راى داد درنتیجه سازمان صاحب چهارصد راى شد. به‏این ترتیب عملاً قدرت را در دست خود گرفت.


------------------------------------------------------

[1]   تجاوز به حدود منظور افراد ایران یکه بدون مجوز وارد خاک عراق شده بودند اطلاق می شد . یکی از رایج ترین جرایم اعضای مجاهدین ، تجاوز به حدود بود.

[2]   مجاهدین آن چنان تصویر سیاهی از ایران ساخته بودند که هر یک از ما ترجیح می دادیم سالها در زندان ابوغریب بمانیم ولی به ایران فرستاده نشویم.
 
...................................

نوید رهایی

24 شهریور 91




طبقه بندی: نجات یافتگان،  خاطرات اعضای جداشده، 
برچسب ها: خاطرات، طالب جلیلیان، جداشده، کرمانشاه، تبادل، ابوغریب، خانواده، نوید رهایی،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی