نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

مرتبه
تاریخ : جمعه 21 مهر 1391

در یکی از روزها پس از اینکه حشمت و دوستانش خیلی پافشاری کردند و اصرار داشتند تا پسرم سعید را از من جدا کنند و مدام تاکید داشتند که اینجا زندگانی نیست و تو نمی توانی فرزندت را در اینجا نگه داری ، ناگهان احساس کردم سرم گیج رفت و حالم به هم خورد ، بی حال شدم و به زمین افتادم . چهار روزی که در مقر بودم مستمر گریه می کردم . آرام سعی داشت به من دلداری دهد او می گفت : " چرا گریه می کنی ؟ به او گفتم تو خودت خوب می دانی که اینها می خواهند سعید را از من جدا کنند...

خانم مرضیه قرصی

من و همسرم در سال 73 در شهرستان میاندوآب با هم ازدواج کردیم آن موقع من نوزده سالم بود و با کلی آرزو با همسرم ازدواج کردم پس از یک سال پسرمان سعید به دنیا آمد هنگام ورودم به پایگاه مجاهدین در بغداد در سال 1376تا آن موقع هیچگونه شناختی از سازمان نداشتم ، اصلا آدمی سیاسی نبودم زیرا اقتضای سن من ایجاب نمی کرد که با عقاید و اندیشه های سیاسی و ایدئولوژیکی آشنا بشوم . همسرم «آرام گفتاری» که بعدها در عملیات تروریستی در تهران کشته شد نیز هوادار سازمان مجاهدین نبود . در مدتی که با او زندگی کردم احساسم این بود ، او گرایش خاص سیاسی یا ایدئولوژیکی به هیچ گروه یا جریان سیاسی ندارد و به خصوص در طول زندگی مشترکمان هیچ تمایل ذهنی و یا احساسی نسبت به سازمان مجاهدین از خود بروز نداد . همسرم یک فرد عادی بود و شغل خاصی هم نداشت و بیشتر به فروشندگی مشغول بود پس از اینکه در معامله ای چند فقره چک همسرم برگشت خورد و تحت تعقیب قضائی قرار گرفت چون شاکی خصوصی داشت مجبور شدیم مخفی بشویم و به مشهد فرار کنیم. همسرم مدتی در مشهد در یک نانوایی کار کرد و سپس به سنندج رفتیم و طی یک اتفاق ، گیر تورهای شکار سازمان در یکی از شهرهای کردستان افتادیم و سر انجام از طریق یک قاچاقچی وارد عراق شدیم . به این ترتیب رابط های مجاهدین، من و همسرم و نیز فرزندم سعید را با وعده گرفتن پناهندگی در یکی از کشورهای اروپایی به بغداد منتقل کردند. تاریخ ورود ما به پایگاه مجاهدین در بغداد اواخر فروردین ماه سال 1376 بود.

در بغداد نیروهای سازمان ما را تحویل گرفتند . در مقر سازمان در بغداد افرادی به نام های مستعار حشمت که ترک اهل ارومیه بود و چهل ساله به نظر می رسید و خانمی به نام مرضیه که بعدها خودش برایم گفت : هفده سال سابقه حضور در مناسبات سازمان را دارد. و اما او چند سال بعد در بمباران ( جنگ امریکا علیه عراق) کشته شد ، به اتفاق دو نفر دیگر که یکی زن و دیگری مرد بود ما را تحویل گرفتند .

ورود به مقر سازمان در بغداد

شب هنگام وقتی به مقر سازمان در بغداد رسیدیم مرا از همسرم «آرام» جدا کردند و ما را به اتاق های جداگانه بردند . برای مدتی تحت بازجویی قرار گرفتیم . حشمت از من بازجویی کرد . او گفت : در اینجا زندگانی نیست و ازدواج معنا ندارد و نمی توانی فرزند خود را در اینجا نگه داری . دستور تشکیلاتی است ، او افزود شما دو گزینه داری یا باید پسرت سعید را به هواداران سازمان در اروپا و یا آمریکا بسپاری ، یا اینکه به ایران بفرستیم . به او گفتم هیچوقت با سخن او موافقت نخواهم کرد و به هیچ وجه نیز مایل نیستم سعید را به ایران ببرید و از من دور کنید زیرا فرزندم فقط دو سال دارد . اما حشمت به راحتی می گفت : " تو نمیتوانی پسرت را پیش خودت نگه داری ." من در حین شنیدن سخنان حشمت به گریه افتادم او گفت تو تنها نیستی همه زنان سازمان از بچه هایشان جدا شدند و از فردی به نام مریم مثال زد که دخترش را اینجا آورده بود و سپس او نیز بچه اش را فرستاد به بیرون از عراق و به اروپا . اما من به این توجیهات مسخره حشمت گوش نمی کردم و از احساس مادرانه ام نسبت به سعید حرف می زدم. حشمت که مقاومت مرا دید و فهمید به این سادگی سعید را به آنها تحویل نخواهم داد. نوار ویدیوئی را برایم نشان داد که صحنه های جدا شدن زنان سازمان را از بچه هایشان نشان می داد. لحظاتی که خیلی غم انگیز بود و زنان سازمان مجبور بودند بنا به اوامر رهبران تشکیلات از فرزندانشان جدا شوند . عین این حرف ها را به همسرم نیز زده بودند و سوالاتی که از من می پرسیدند از آرام نیز پرسیده بودند . در یکی از روزها پس از اینکه حشمت و دوستانش خیلی پافشاری کردند و اصرار داشتند تا پسرم سعید را از من جدا کنند و مدام تاکید داشتند که اینجا زندگانی نیست و تو نمی توانی فرزندت را در اینجا نگه داری ، ناگهان احساس کردم سرم گیج رفت و حالم به هم خورد ، بی حال شدم و به زمین افتادم . چهار روزی که در مقر بودم مستمر گریه می کردم . آرام سعی داشت به من دلداری دهد او می گفت : " چرا گریه می کنی ؟ به او گفتم تو خودت خوب می دانی که اینها می خواهند سعید را از من جدا کنند ، من سعید را خیلی دوست دارم چرا مرا به این جور جاها آوردی ، من هیچوقت فکر نمی کردم در چنین فضایی گیر کنم و چنین اتفاقی بیفتد ، شما مرا به جایی آوردید که اختیار و آزادی نگهداری پسرم را نداشته باشم و آنها می خواهند هر طور شده است ما سه نفر را از هم جدا کنند . " آرام در واکنش گفت بالاخره این اتفاقی است که افتاده و ما دیگر نمی توانیم از اینجا خارج شویم و امکان تصمیم گیری از ما سلب شده است . او گفت هر کس به اینجا وارد شود در واقع گیر افتاده و به هیچوجه امکان خارج شدن را ندارد . آرام نیز به خاطر ناراحتی و اندوه من خیلی ناراحت بود زیرا می دانست که مقصر اوست . آرام خیلی غمگین بود و احساس می کرد به بن بست رسیده است .

شب ها ما را از مقر به هتلی سه طبقه در بغداد منتقل می کردند و آنجا می خوابیدیم . شب دوم در حالی که بسیار ناراحت بودم و حس می کردم در جای عجیب و غریبی خود و همسر و فرزندم گیر افتاده ایم . قادر نبودم شرایط و فضای خاص و غیر طبیعی آنجا را تحمل کنم به تراس هتل در طبقه سوم رفتم و قصد داشتم خودم را به پایین پرت کنم . قبل از آن که اقدام به خودکشی کنم به همسرم گفتم نمی خواهم این صحنه را ببینم که ما را از هم جدا کنند و من خودم را می کشم . اما آرام با التماس از من خواست تا خودم را کنترل کنم او نیز می دانست که خیلی اشتباه کرده که ما را به عراق آورده و فریب رابط های سازمان را خورده است . در واقع او نیز غافلگیر شده بود و هرگز تصور نمی کرد در چنین شرایط طاقت فرسا و وحشتناکی گیر کند همسرم به بن بست رسیده بود زیرا آرام برای فرار از دست طلبکاران و رهایی از بدهی و مشکلات مالی که در ایران داشت در این دام افتاده بود همسرم در اوایل ازدواجمان به لحاظ مالی در مضیقه و تنگنا قرار داشت او برای اینکه ما را از زندگی مرفه برخوردار کند فریب سازمان را خورد ، به خیال اینکه می تواند از طریق سازمان در یکی از کشورهای اروپایی پناهندگی بگیرد و سرنوشت خوبی برای ما تدارک ببیند ما را به عراق برد اما در مقر سازمان در بغداد بود که با نگاهش و رفتارش به من فهماند ، دچار اشتباهی فاحش شده است . همسرم در آن چند روزی که در مقر سازمان در بغداد بودیم ، مات و حیران در فکر فرو رفته بود و همانند پرنده ای بود که در قفسی گیر کرده و راه فراری نداشته باشد . سعید نیز بسیار بی قراری می کرد او مدام گریه می کرد در این دو سال هیچوقت چنین بیقراری نکرده بود . من میلی به غذا خوردن نداشتم ، اشتهای من کاملا کور شده بود . حتی نمی توانستم آب بخورم ، تا سه روز قطره ای آب نخوردم واقعا شوکه شده بودم ، مدام گریه می کردم تا آنجائیکه اشک در چشمانم خشک شد و دیگر اشکی برایم نماند .

ادامه دارد...

........................

91/07/21

 




طبقه بندی: خاطرات اعضای جداشده، 
برچسب ها: خاطرات، جداشده، مرضیه قرصی، فرقه رجوی،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی