نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

مرتبه
تاریخ : یکشنبه 12 آذر 1391

من یك تـفـنگ هستم . تاریخ تولد اجدادم به تاریخ خلقت بشر برمیگردد ، زمانی كه قابیل قصد ِ جان ِ هابیل را كرد ، نیاز به من احساس شد – مدتها بعد ، این احساس ِ نیاز ، به تولد من تحت عنوان اختراع تُفنگ انجامید و به ثبت رسید ! از تاریخ خلقت آدم تا كنون، خانواده بزرگ ِ تفنگ ، خدمات زیادی برای تعدیل ِ نسلها ، انتقامجویان ، عدالتخواهان ، زیاده طلبان ، دیكتاتورها ، آزادیخواهان ، سلطه طلبان و قس علیهذا انجام داده اند كه بنوبه خود جای تعریف و تمجید و همچنین نكوهش و تقبیح دارد ! ...

تروریست

من یك تـفـنگ هستم . تاریخ تولد اجدادم به تاریخ خلقت بشر برمیگردد ، زمانی كه قابیل قصد ِ جان ِ هابیل را كرد ، نیاز به من احساس شد – مدتها بعد ، این احساس ِ نیاز ، به تولد من تحت عنوان اختراع تُفنگ انجامید و به ثبت رسید !

از تاریخ خلقت آدم تا كنون، خانواده بزرگ ِ تفنگ ، خدمات زیادی برای تعدیل ِ نسلها ، انتقامجویان ، عدالتخواهان ، زیاده طلبان ، دیكتاتورها ، آزادیخواهان ، سلطه طلبان و قس علیهذا انجام داده اند كه بنوبه خود جای تعریف و تمجید و همچنین نكوهش و تقبیح دارد ! !

من از نوادگان « طپانچه » هستم و اكنون تحت نام كُلت ( كولت ) شناخته می شوم - در كارخانه ای در غرب متولد شدم ، پس از بسته بندی دقیق و ظریف مرا سوار بر كشتی كردند تا راهی عراق شوم ، به اهالی بغداد پیوستم تا در جماعت بعثیها به وظیفه خطیر نسل كُشی بپردازم -- در یك میهمانی خصوصی ( كه فیلم آن از شبكه SKY NEWS پخش شد ) ، آقای حبوش ( رئیس اطلاعات ِ رژیم عراق ) مرا به بركت افتخارات ِ یك فرقه ، به رهبر عقیدتی سازمان مجاهدین خلق ، برادر مجاهد مسعود رجوی اهداء نمود تا از اینطریق تشكری از زحمات او برای وقایع شمال و جنوب بعمل آورد !

رجوی ، مرا به پادگان اشرف بُرد و در نشستها شركت داد تا از تابش ِ تشعشات انقلاب ایدئولوژیك آبدیده شوم – شبها برایم دردودل می كرد ، او به مانند عُرفا كه آرزوی پرواز داشتند و یا شعرائی كه عین ِ سروده هایشان می شدند ، همواره اشاره می داشت كه اگر تفنگ بودم ، میتوانستم رسالت تاریخی خود را بهتر پوشش دهم ، از من به نیكی یاد میكرد و مرا مقدس میخواند .

در ماموریتهائی كه به ایران داشتم جان عده ای را گرفتم ، در شمال ِ عراق كُردزنی و در جنوب ، شیعه ها را با گلوله هایم آشنا كردم – اگر چه وظیفه ذاتی خود را بعنوان یك تفنگ عمل می كردم اما از اینكه عده ای از ماهیت من برای اهداف ِ كثیف خود به شكل افراطی و كور بهره می جستند ، احساس شرم داشتم و آرزو می كردم در بیابانی دور رها گردم تا زیر تیغ آفتاب و در طوفان ِ خاك ناپدید شوم .

عملیات ِ دمكراسی !

( خاطره ای از دوران جنگ ِ چریك شهری )

برادر مجاهد بهنام ، آموزش دیده بود تا با خمپاره ، راهی تهران شود ، در این ماموریت ِ سازمانی قرار شد ، من ( تفنگ ) صرفا مسئول حفاظت برادر ِ رزمنده ارتش آزادیبخش باشم تا او خمپاره را با خیالی آسوده رها سازد – مامور اطلاعاتی عراق ما را تا مرز ایران هدایت كرد – دو روز طول كشید تا به تهران رسیدیم و در مسافرخانه ای فرود آمدیم – نقشه شهر پهن شد تا یكی از مراكز مخابرات در شمال تهران كه قرار بود خمپاره باران شود ، شناسائی گردد .

برادر مجاهد ، جلوی تنها آئینه ای كه در توا لت ِ اتاق مسافرخانه بود ، ایستاد و با سرودن شعار همیشه جاودان ِ « ایران رجوی ، رجوی ایران » خود را برای عملیات ِ دمكراسی شارژ می نمود – همراه با بهنام و بدون خمپاره راهی شهر شدیم تا پروسه شهرشناسی تكمیل و منطقه عملیاتی برای تزریق دمكراسی بررسی گردد .

مغرورانه در خیابانهای شهر قدم می زد و بر مردمی كه بوئی از انقلاب ایدئولوژیك نبرده و نسلهائی كه مسعود و مریم را از یاد برده اند ، تاسف می خورد – چگونه می توان متصور بود كه مردم ، رهبر عقیدتی و پاكباز خود را نشناسند ؟ ! - و هرگز ندانند كه رئیس جمهور برگزیده ای دارند كه در بغداد ، برا ی آزادی آنها تلاش شبانه روزی دارد ؟ !

اما این همه مانع از قدمهای سنگین و پُر صلابت برادر بهنام نمی شد ، زیر لب سرود ِ رهائی و انرژی بخش ِ « مریم مسعود ، مسعود مریم » را می خواند و به دقت به اطراف نگاه می كرد .

او اكنون متوجه شده بود كه فردی را دوبار دیده است ، یكبار حدود ده دقیقه پیش زمانی كه از میدان اصلی عبور و وارد خیابان شرقی شده بود و حالا كه قصد داشت به خیابان غربی باز گردد -- صدای قلب برادر مجاهد قابل شنیدن شده بود ولی سعی داشت درهم ریختگی خود را با سرود خوانی ِ مضاعف ، تلطیف بخشد ، صدا یش می لرزید ، سرود را قطع كرد و آموزشهائی را كه به او داده شده بود را با صدای بلند تكرار می كرد :

« درس ششم از مباحث جنگ چریك شهری : اگر به فردی مشكوك شدید كه شما را تعقیب میكند ، ریسگ نكـنید – راجع به او تحلیل و تفسیر نكـنید – بلافاصله او را یه جائی خلوت كشانده و با بهره گیری از اصل حداكثر تهاجم طلائی ، او را از سر راه بردارید »

باین ترتیب در خیابان ِ غربی بدنبال محیط خلوت گشت و آن را یا فت – به اطراف نگاه كرد تا آخرین وضعیت ِ فرد مشكوك را مجددا دریابد ، دقایقی بعد سروكله او پیدا شد ، كیسه ای بزرگ كه در دستانش بود را به سختی حمل میكرد – برادر مجاهد وانمود میكرد بدنبال آدرسی است تا از اینطریق مجبور نباشد در مسیر مشخصی حركت كند و با این محمل وقت كُـشی را آغاز كرد تا سوژه با پای خودش به قتلگاه بیاید – دست ِ بر قضا صید نیز به روش صیاد عمل میكرد ! – او هم به درب ِ هر خانه ای سَـرك میكشید و لختی جلوی خانه ای می ایستاد و سپس حركت میكرد – برادر مجاهد مرا از شكم بند خود خارج نمود و مسلح كرد و لوله صدا خفه كُـن را بر دهان ِ من بست – با قدمهای سریع به سمت سوژه حركت كرد ، سوژه هیچ اعتنائی به اطراف نداشت و از فرط خستگی بعضا كیسه همراه خود را بر روی زمین می كشاند .

اكنون برادر مجاهد در برابر سوژه ایستاده و چشم در چشم او دوخته و مرا در برابرش نشانه رفته است – سوژه مات ومبهوت از رفتارهای طرف ِ مقابلش ، خیره و ایستاده است ، می خندد و می پرسد : اسباب بازی است ؟ - فیلم بازی می كنید ؟ ...

برادر مجاهد فریاد بر آورد : بنام مسعود و مریم ، بنام رهبر عقیدتی و بنام مریم رهائی – و به نا گاه دوبار به سینه او شلیك كرد – سوژه به آرامی و با خنده ای كه نشانگر ناباوری او بود ، نقش برزمین شد – آرامش صید در برابر مرگ ، صیاد را عصبانی كرد – لحظه ای شك كرد كه شاید او مامور نبوده ، اما به خود نهیب زد كه حالا فرصت اینگونه بحثها نیست – خون كمی از زیر لباس سوژه بیرون زده بود – خیابان خلوت و هیچ ترددی در آن نبود – من در دستان ِ عضو ارتش آزادیبخش شروع به لرزیدن كردم ، از شدت تكان خوردن من ، او فهمید كه بر اعصابش مسلط نیست ، سراغ جنازه رفت تا با یافتن سلاح ، مطمئن شود كه او یك مامور بوده -- حالا همه وسائل او را گشته بود ولی چیزی پیدا نكرده است – كیسه او را خالی كرد تا شاید در لابلای لباسهای كهنه ، دمپائی های پاره و نان ِ خشك .. بتواند چیزی یافته تا آرام گردد ، اما .......

صحنه را به سمت پایگاه ( مسافرخانه ! ) ترك كرد و در بین را با خود حرف می زد :

« نباید شك كنم – شك از من انرژی میگیرد – هنوز كار اصلی ام مانده است ، »

« شك و تردید ضدانقلاب هستند ، این اولین درس ایدنولوژیك ما بود و كاركرد »

« آن در اینجا معلوم میشود . »

اكنون در خلوت شب ، برادر مجاهد یقین یا فته ا ست كه مقتول ، مامور نبوده ، اما بایستی این تضاد را به نفع مصالح عالیه سازمان حل و فصل نماید و نبایستی بیش از این پشت یك اشتباه بماند .

وجدان را به دادگاه ِ نفسش احضار نمود تا آن را ذبح كند ، او آموزش دیده است تا گناهانش را به رهبر عـقیدتی واگذارد تا سبكبال شود و برای انجام ماموریت انرژی داشته باشد ، با خواندن سرود سعی در آرامش خود دارد و درسهای انقلاب ایدنولوژیك را چندین بار دوره می كند .

صبح ِ فردا با چفت ِ ارتباطی با سر پُـل ِ استكهلم ، گزارش عملیات بر روی یك مزدور را چنین ارسال می كند : « مزاحمی برنامه خرید را بر هم زد – نتوانستم دمكراسی را توزیع كنم ،

« اگرچه مزاحم خوابش بُـرد ولی عملیات ِ دمكراسی در فضای امنیتی فعلی

« خالی از دردسر نخواهد بود ، دمكراسی را بتعویق انداخته و در اسرع وقت

« به مَـهد دمكراسی بر خواهم گشت – پایان پیام .............. »
بازگشت به صفر !
اكنون برادر مجاهد مایوسانه در حال ِ بازگشت است – دمكراسی را در شیارهای كوهستان دفن كرده و علامتی به شكل مترسك برآن نهاد تا قبر دمكراسی را ازیاد نبرد ! شبانه به نقطه صفـر مرزی می رسد و در انتظار نفر اطلاعاتی عارفی ( عراقی ) است تا جهت انتقال او اقدام نماید .

عجب شب ِ ظلمانی است ، گویا همه عالم متحد شده اند تا از یك چریك انتقام بگیرند ! من را از شكم بند خود خارج ساخت تا قوت ِ قلبی برا یش باشم – پریشان حالی او به برخوردهای تشكیلات با وی برمی گشت ، باید خود را آماده چه نوع برخوردی می كرد ؟ آیا به او بعنوان یك مجاهد شكست خورده كه كارش را نیمه تمام گذاشته است می نگرند ؟ ! مگر قرار نبود به هرقیمتی كه شده گلوله های خمپاره را كه نوید آزادی و دمكراسی بود را بر سر رژیم فرودآورد، حال چگونه توجیه نماید كه یك پاپتی مانع از رساندن پیام ِ خلق شده است ؟ !

صدای زوزه شغالها در تاریكی شب ، درد او را مضاعف می ساخت ، ناگهان مرا به شقیقه خود گذاشت و فریاد برآورد : شاید این راه حل ِ مناسبی باشد ؟ -- تردید كرد و به سرعت مرا كنار كشید و شروع به خواندن سرود نمود .... از مجاهدین گلوله ها را بگیر .. بگیر ...

او برای عملیات ِ دمكراسی كوك شده بود و چون از روی ریل برنامه ریزی شده خود خارج شده بود ، خط ِ كاری نداشت و دچار سردرگمی محض شده بود ، خصوصا اینكه یقین داشت فردی را كه كشته است ، مامور نبوده و او باید جوابی برای آن نیز داشته باشد .

اكنون او یافته بود كه ادامه این كلنجاری با خود نتیجه ای جز شك كردن به ادامه و ضرورت مبارزه مسلحانه نخواهد داشت و باید مفری برای خروج از آن می یافت ، اما چگونه ؟ ترجیح داد سخنان برادر مجاهد مسعود رجوی را در سیاهی شب و با صدای بلند تكرار كند :

مقاومت قهرآمیز تردید بردار نیست !

هرگونه نقد استراتژیك مبارزه مسلحانه گسترده و سراسری ، متخذه از سوی مجاهدین در فاز نظامی كه براساس رد ضرورت مقاومت قهرآمیز صورت گیرد ، از هیچ مشروعیتی برخوردار نیست !

از اینكه توانسته است بعنوان یك مجاهد خلق واقعی مشكلاتش را با كلام رهبر عقیدتی خود حل و فصل نماید ، مسرور شد و از جا برخاست و چند قدمی راه رفت تا مطمئن شود پاهایش نیز بر توجیهات مذكور ثابت قدم هستند .

حالا باید راه حلی برای خلاصی یافتن از كُـشتن یك شهروند غیرنظامی می یافت تا پُرانرژی به نقطه صفر بر گردد تا خود را آماده نبرد قهرمانانه دیگری نماید ، عبور از این مشكل صرفا از راه همزاد سازی مقتول با نیروهای بدنه رژیم تحقق می یافت ، او بایستی تلاش میكرد تا از آن شهروند فقیر ، یك مامور قوی بسازد تا از اینطریق ، مرگ او را توجیه و برخود مباهات نماید كه توانسته است در قطع سرانگشتان رژیم نقشی داشته باشد .

صحنه عملیات را چندین بار مرور كرد تا فاكتی در تائید خواسته اش پیدا كند ، اما بیهوده بود ، مسئله چنان روشن است كه هرگونه راه گریزی را می بندد و او بناچار باید این تضاد را تا رسیدن به نقطه صفر حمل كند تا شاید كسانی كه انقلاب را به سهولت بیشتری از خود عبور داده اند ، راه حلی بر این افتادن ارائه نمایند .

تصمیم می گیرد در این فرصت به آینده فكر كند و گذشته را بفراموشی بسپارد .

رابط ِ عراقی به مجاهد خلق چفت میشود تا او را به قرارگاه تاكتیكی سازمان برساند ، اكنون برادرمجاهد بهنام بعنوان یك رزمنده می رود تا به همرزمان خود ملحق شود ، بدون اینكه تحلیلی از برخوردهای خواهر مژگان در رابطه با خودش داشته باشد ، آنچه مهم است عمل به دستورات بوده كه مو به مو صورت گرفته و همین مبین یك مجاهد تمام و كمال است كه فردیت و جنسیت را در خود سلاخی كرده است .

خسته از راه به قرارگاه رسیدیم ، خواهر مژگان ، رزمنده ارتش آزادیبخش را از رابط عارفی تحویل گرفت -- با درونی شكست خورده و ظاهری پیروز ، خود را آماده اولین سئوال خواهر مژگان نمود ، مسئول تشكیلاتی اش بدون كلامی او را به قرنطینه ای هدایت كرد ، خیلی دوست داشتم تا مرا از او جدا نكنند تا شاهد ی بر ادامه ماجرا باشم و چنین شد ، ما به یك اتاق متروكه رفتیم ، خواهر مژگان روبروی برادر بهنام نشست و گفت : تفنگ ات را بده ...........
برادر مجاهد اكنون برون و درون ِ رنگ پریده ای پیداكرده بود ! – من را از شكم بند خارج و تحویل خواهر مژگان داد -- بر من بوسه ای زد و گفت : بر قداست و اصالت این تقنگ قسم می خورم كه تو از نجات یافتگانی و می توانی بر خود ببالی كه انقلاب رهبر عقیدتیمان را از خود عبور داده ای و تو اكنون از قبر بیرون آمده ای و از مُـردگی خارج شده ای و من از طرف خواهرمریم موظف شده ام كه به تو تبریك گفته و تو را برای استثمار گران رده كه مثل زالو و بختك از سازمان انرژی می گیرند ، تـیـز كنم .

خواهر مژگان مرا از اتاق خارج كرد و من در حسرت سوختم كه از حضور در نشستهائی كه قرار بود برادر مجاهد بهنام از لاف زدنهای خود در عملیات دمكراسی بگوید ، محروم شده ام .

این خاطرات حقیقی است و صرفا از اسامی مستعاراستفاده شده است .

منبع: سایت ایران دیدبان

.....................................

91/09/12





طبقه بندی: خاطرات، 
برچسب ها: خاطرات، تفنگ جداشده، فرقه رجوی، نوید رهایی،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی