نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

مرتبه
تاریخ : سه شنبه 21 آذر 1391
خون با زمین قرارگاه عجین شده بود، دریاچه ها مرداب شدند و مادران حسرت روزهایی را می خوردند که بچه ها در آغوش و فردا در پیش، عشق را زمزمه می کردند. بچه ها ولی جدا از مادرهایشان، درد تنهایی را به وسعت همة خیال بر دوش می کشیدند و بسوی سرنوشت نابکاری که خفاش در ذهن برایشان رقم زده بود، گریان و سرگردان پیش می رفتند. مادران باید عشق و عاطفه و لبخند را پیش پای تندیس بی روح رهبری سر می بریدند...

مادر در فرقه رجوی
ابتدا گل بود و لبخند و ستاره. نوازش بود و امید. صبح بود و پرنده هایی که با ترنم سبزشان هزاران جوانه در دل های همیشه آبی مادران سر می زد. و بعد یک شب خورشید خانم خوابیده بود و افق هنوز طمع خاکی تلریکی را داشت مزه مزه می کرد خفاش هایی که هیچ وقت اسم عشق را نشنیده و به خون خورشید تشنه بودند، آمدند.

بال های سیاه شان آسمان را پوشاند و آفتاب با گل ها قهر کرد. صدایی اگر می شنیدی صدای قهقهة مستانة خفاش ها بود و نوری اگر می دیدی تنها برق دندان های آخته ایشان بود، آنگاه که به پژمردن شکوفه ها می خندیدند.

خون با زمین قرارگاه عجین شده بود، دریاچه ها مرداب شدند و مادران حسرت روزهایی را می خوردند که بچه ها در آغوش و فردا در پیش، عشق را زمزمه می کردند. بچه ها ولی جدا از مادرهایشان، درد تنهایی را به وسعت همة خیال بر دوش می کشیدند و بسوی سرنوشت نابکاری که خفاش در ذهن برایشان رقم زده بود، گریان و سرگردان پیش می رفتند. مادران باید عشق و عاطفه و لبخند را پیش پای تندیس بی روح رهبری سر می بریدند.

 آنگاه بود که یک نفر زمزمه کرد: تمتم گل های قرارگاه خون های به ناحق ریخته شده را می ماند و اتوبان قرارگاه جاده ای است که ما را می برد به وسعت تنهایی ها.

وبه نام درد می نویسم که چگونه هر روز شوکران بی عاطفه گی را به زور به حلق زنان، مادران کودکان تنهایی و حرمان می ریزند، بی آنکه بدانند قلب مادران هنوز گرم و سرخ و تپنده است. از آنهایی که می سوزند و می میرند تا مریم برکاخی که از استخوان هایشان بنا می شود تکیه زند و مسعود از جوی خون هایشان بنوشد. و این ها که سرنوشت شان را می خوانی تنها نمونه هایی از بسیار مادرانی هستند که جز یأس تقدیر دیگری ندارند.

نصرت . ج.
او یک پسر بنام آرش دارد، که در سال 69 فقط شش سال داشت و مادر بدون اینکه بداند فرزند دلبندش به کجای دنیا می رود و چه سرنوشتی در انتظارش است می بایست تن به خواسته رجوی می داد و از فرزندش دل می کند. او فضای سنگین آن سال را چنین ترسیم می کرد:

وضعیت خیلی بدی بود بچه ام از صدای مهیب بمباران ها از ترس لحظه ای آرام و قرار نداشت، به همین دلیل هر جه گفتند امضاء کردم و هر تعهدی خواستند، دادم. در این تعهد نامه ها مادر می بایست هر اتفاقی را که ممکن بود برای فرزندش از این به بعد بیفتد، را بپذیرد و خود مسئول آن باشد و سازمان هیچ مسئولیتی در قبال آینده این کودکان ندارد، مسئولین از قول رجوی می گفتند که به دلیل بمباران و وضعیت عراق می بایست بچه هاا را از عراق خارج کرد و این پرداخت رهبری در این موقعیت می باشد و نباید طلب فرزندانتان را داشته باشید. این در حالی بود که به راحتی می شد کودکان را به جای نگهداری در بغداد در بیابان های قرارگاه اشرف از بمباران در امان نگه داشت و نیازی به جدا کردن مادران از بچه ها نبود، اما رجوی که قصد نجات بچه ها را نداشت، او می خواست از شر آنها خلاص شود و بدین صورت تنها بقایای عشق و عاطفه را نیز در قرارگاه از بین ببرد. پس از رفتن کودکان، تا مدت ها شب و روز، مادران همچون عزاداری عاشورا می گریستند و زمان را سپری می کردند.

فرح. ش.
او دو پسر دو قلو زیر پنج سال داشت که به خاطر ترس از بمباران و دلایلی که نصرت می گفت مجبور شد آنان را به اروپا بفرستد، وی می گفت: لحظات جدایی و خداحافظی، بسیار سخت و غیر قابل تحمل بود، همه گریه می کردند هم مادران و هم کودکان، برخی از کودکان آن چنان بی تابی می کردند و از شیشه اتوبوس ها آویزان بودند که هیچکس نمی توانست آنها را آرام کند، ما همه نگران آیندة بچه ها بودیم و نمی دانستیم چه سرنوشتی در انتظار جگر گوشه هایمان می باشد، آیا آنان را دوباره خواهیم دید؟ آینده بسیار تیره و تار بود.

مریم. ن.
مریم یک پسر شش ساله و یک دختر پنج ساله، بنام رضوان داشت که در سال 69 او نیز مانند مابقی مادران مجبور شد که فرزندانش را به خارج از عراق بفرستد.مریم می گفت: دخترش رضوان ابتداء نزد عمویش در اروپا زندگی می کرده اما بدلیل مشکلات خانوادگی از آنجا فرار می کند، پس ازآن نزد خانواده های مختلف برده می شود اما رضوان که تشنه محبت مادر بود و فقط مادر خود را می خواست، مجدداً از پهلوی این خانوادها نیز فرار می کند، و مریم دیگر هیچ اطلاعی از دخترش ندارد، به همین دلیل در وضعیت روحی بدی قرار دارد. او همواره در حسرت و آرزوی دیدار فرزندانش بود.

اعظم. ت.
مادر دو فرزند است، که سال 69 او نیز فرزندانش را به دستور رجوی روانه سرنوشتی نامعلوم کرد و از آن زمان تا کنون اطلاعی از وضعیت آنان نداشت. این مادر زخم خورده برای به دست آوردن خبری از پاره های وجودش به هر دری می زد و از تک تک بچه هایی که از آلمان و سوئد به عراق آورده شده بودند، جویای وضعیت مجید 20 ساله اش می شد، البته در خفا و طوری که کسی متوجه نشود.، آخر جستجوی حال فرزند از سوی مادر در قاموس رجوی یک جرم محسوب می شود و یادآوری خاطرات کودک برای مادر حرام است.

طاهره. ز.
او با گریه می گفت: پس از سال ها انتظار، شنیدن صدای فرزندانم، وقتی به من اجازه تماس دادند بدلیل سالیان، دوری و نداشتن تماس بچه هایم مرا نمی شناختند و حتی زبان مادریشان رانیز بلد نبودند و نتواننستم با آنان صحبت کنم و فقط گریه می کردم و اسم آنان را صدا می کردم. او که انتظار چنین وضعیتی را نداشت پس از این تماس به شدت به لحاظ روحی شکسته شد، چون مجبور بود برای همیشه از فرزندانش قطع امید کند، آنچه که باعث فشار بیشتر بر وی می شد این بود که هرگز نمی توانست این درد را با کسی در میان بگذارد، زیرا متهم به وابستگی به فرزند می شد و او را تحت برخورد و توبیخ تشکیلاتی قرار می دادند لذا می بایست بغض خود را در گلو فرو می داد.

فخری. ا.
همسر وی از قربانیان رجوی بود که اعدام شده بود. او با فرزند 8 ساله اش به عراق رفت. او نیز همانند مابقی مادران مجبور شد تا حنیف 10 ساله اش را، در سال 69 نزد دایی اش به آلمان بفرستد.حنیف که تحمل دوری از مادر را نداشت نزد دایی اش دچار مشکلات زیادی بود، اما حنیف با تمام این مشکلات وقتی دستگاه رجوی به دنبال اعزام او به عراق برآمد، قبول نکرد و به عراق نرفت. او با خانواده مادری خود به ایران بازگشت . اما فخری که هیچ اطلاعی از وضعیت پسرش نداشت بسیار نگران او بود و از هر کس که فکر می کرد شاید خبری از او داشته باشد جویای وضعیت وی می شد. وی به یکی از نفراتی که عازم یک مأموریت در ایران بود در آخرین لحظات سفارش می کند تا در ایران وضعیت فرزندش را پیگیری کند و برایش خبر ببرد.برای او دیگر رده و مسئولیت در تشکیلات مهم بنود و از توبیخ شدن به خاطر وابستگی به فرزند هراسی نداشت و او با توجه به سابقه زیادش به همین دلیل در رده تشکیلاتی پایینی قرار دارد.

پروین. ف.
او به همراه همسرش در سال 77 به عراق می رود. وی یک پسر دو ساله به نام سپهر داشت. نحوه جدا شدن پروین از پسرش بسیار سخت بود، چون او می بایست خودش پسرش را به خانه مادر بزرگ ببرد و بدون اطلاع آنها، به بهانه خرید برای همیشه از خانه بیرون رفته و پسرش را ترک کند. در تمام این مدت پروین بیاد فرزندش بود، پروین از جمله کسانی بود که وقتی به عراق آمد از دیدن وضعیت سازمان بسیار تعجب کرده بود و با حسرت می گفت: این سازمان آن سازمانی نیست که به خاطرش 9 سال زندانی کشیدم و دوستانم اعدام شدند. اما جرأت ابراز اینها را علناًٌ نداشت چون بلافاصله مارک طلبکاری از سازمان می خورد. پروین همواره قلبش برای پسرش می تپید و اشک از چشمانش جاری بود اما هرگز نمی توانست این احساسات پاک مادرانه اش را بیان کند.

مرضیه. م.
مرضیه که زندگی خود را سالیان در زندان سپری کرده بود پس از آزادی از زندان ازدواج کرد و به هلند رفت. او دارای یک دختر 13 ساله و یک پسر کو چکتر می باشد.دستگاه رجوی از ابتداء دنبال این بود تا بتواند مابقی عمر مرضیه را در اختیار داشته باشد و از آن سوء استفاده کند، آخر رجوی همه چیز افراد را می خواهد و به بخشی از عمر یک انسان هم بسنده نمی کند، در هر حال آنها موفق می شوند تا مرضیه، این مادر درد کشیده را بفریبند و با فشار و تهدید او را در مقابل انتخاب مبارزه و زندگی به اصطلاح عادی قرار دهند و نهایتاً در سال 76 نقشة آنان عملی شد و مرضیه را از فرزندان و همسرش جدا کردند، حتی در دورانی که هنوز به عراق فرستاده نشده بود، نمی گذاشتند تا فرزندانش را ببیند. لحظات و روزهای جدایی او از فرزندانش که آن زمان زیر 10 سال بودند برایش بسیار سخت و تحمل ناپذیر بود و تا آخرین لحظه خروج از هلند بدنبال دیدار فرزندانش بود. در عراق نه تنها پیوند و علاقه اش به فرزندانش کم نشد بلکه بیش از پیش بیشتر و محکم تر شد، او همواره علی رغم اینکه جرأت ابراز علاقه به فرزندانش را نداشت، اما دور از چشم فرمانده انش همیشه پیگیر آنان بود، مرضیه نشریه مجاهد را فقط به دلیل اینکه شاید عکسی از بچه هایش در آن به چاپ رسیده باشد و از آنان با اطلاع شود، نگاه می کرد. یکبار عکس دختر خود را در بین تظاهر کنندگان پیدا کرد ابتداء خیلی خوشحال شده بود و در پوست خود نمی گنجید، زیرا پس از مدت ها توانسته بود نور چشمش را ببیند، اما دیری نپایید که اشک از چشمانش جاری شد و او به پهنای صورت می گریست لباس دخترش را نشان می داد و می گفت: تا زمانی که من در هلند بودم، هیچگاه او با این سر و وضع نمی گشت، حس مقدس مادرانه ی او، آرام و قرار را روزها از وی گرفت، او به شدت نگران آینده دخترش بود. علی رغم اینکه او می توانست برای فرزندانش نامه بنویسد و این کار را می کرد. اما هیچ گاه تشکیلات جواب نامه های فرزندانش را به او نمی دادند و او در حسرت دیدن دست خط فرزندانش و عکس آنها روزها را در غم و اندوه سپری می کرد. و تنها دلخوشی اش این بود تا افراد تازه واردی که از هلند می آمدند خبری از بچه هایش بگیرد.

مرضیه (مریم). س.
او دارای دو دختر 6 و 8 ساله بود که در سال 76 با فشار و برخورد مجبور شد آنان را در هلند بگذارد و به عراق برود، زمانی که می خواستند او را به عراق اعزام کنند مسئولین سازمان به وی گفتند بچه هایت را می بایست نزد خانواده ای در هلند بگذاری و بعد به عراق می توانی بروی. او نیز به یکی از دوستانش مراجعه کرده و موضوع را در میان می گذارد دوستش در جواب به او می گوید:«بشرطی می پذیرم که دیگر هیچوقت حتی وقتی برگشتی نباید اسم آنان را بیاوری» مریم بعد از این جواب حسابی به هم ریخت و با گریه اظهار عجز می کرد که نمی تواند دختر کوچکش را رها کند، اما از آنجا که نمی خواست مارک اهل مبارزه نبودن را از طرف تشکیلات بخورد باز در تلاش پیدا کردن خانواده مناسب بود، که نهایتاً قرار شد تا همسرش که بعد از وی به عراق اعزام می شد بچه ها را نزد یک خانواده بسپارد. مریم همیشه و در همه جا انگیزه پیوستن به سازمان را اینطوری بیان می کرد: « من تنها برای دختران خودم و سایر بچه های ایرانی می خواستم آزادی راببرم تا آینده ای خوب داشته باشند.» در یک کلام تنها انگیزه مریم بچه هایش بودند. او به لحاظ روحی در وضعیت بدی قرار داشت و با فرماندهان خود همواره مشکل داشت. او را به عنوان مادر تنها درک نمی کرد بلکه مسئولین مربوطه می خواستند او این مشکل را فراموش کند و به آن بهایی ندهد، اما مگر می شد مادری با این همه علاقه و عاطفه، فرزندانش را فراموش کند، در نتیجه او هر روز بیشتر از تشکیلات فاصله می گرفت، و آروزهایش را تنها سرابی بیش نمی دید.

            وضعیت مادرانی که پس از سالیان بچه هایشان را به عراق آوردند و آنان را دیدند از این بهتر نیست، این مادران غیر از چند روز اول اجازه دیدار فرزندانشان را نداشته و ندارند و حتی برخی مراسم عمومی که هم مادر و هم فرزند حضور دارند، از ترس برخورد و توبیخ مادر و فرزند، نمی توانند با هم حتی چند کلامی صحبت کنند و مادرانی که دیگر طاقت فراغت فرزند را ندارند بطور مخفیانه چند دقیقه ای با فرزند خود در گوشه ای صحبت می کنند البته با اضطراب و ترس.

برای یک مادر جدا شدن از فرزند سخت ترین لحظات زندگی می باشد، در آن لحظات مادر، قلبش نمی تپد و نفسش بر نمی آید و سنگین ترین فشارها را بر قلب خود احساس می کند و رمرگ برای او در آن لحظه شیرین ترین است. آخر واژه زندگی و زنده ماندن برای یک مادر بدون فرزند بی معنی ترین کلمه دنیا می باشد، مشاهده این صحنه ها دل هر انسانی را که بویی از شرف و انسانیت برده باشد را به درد خواهد آورد، اما نمی دانم که رجوی چگونه دلی دارد که از سنگ هم سخت تر است و اینگونه بی رحمانه شاهد این صحنه ها می باشد و لذت می برد. در چنین شرایطی که برای مادران ایجاد کرده است خود مریم شقاوتمندانه فرزند خود را، در برابر هزاران مادر داغدیده و تشنه دیدار فرزند، در آغوش می کشد بی آنکه سر سوزنی شرم و حیا داشته باشد و به صورت نمک بر دل زخم خورده مادران می پاشد.

آری، این است پرداخت رهبری به زنان، به ویژه مادران!
 
.........................
منبع : آقای كریم حقی

91/09/21



طبقه بندی: پرونده،  زنان،  آقای كریم حقی - غفور فتاحیان ،  نقض حقوق خانواده ها،  نقض حقوق اعضاء، 
برچسب ها: مادر، خانواده در اشرف، بچه ها در اشرف، فرقه رجوی، نقض حقوق بشر، نوید رهایی،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی