نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

متن زیر درد دلها و صحبتهای دختری است كه پدرش را تا سن 7 سالگی ندیده بود . صحبتهایی است كه اگر در آن سن قادر به صحبت بود حتما بر زبان جاری می ساخت . او نوزادی چهل روزه بود كه پدرش او را ترك كرد و به عراق و نزد فرقه مجاهدین رفت . این دیالوگها از زبان این دختر كه الان 9 سال دارد ، بیان شده است.البته پدرش توانست بعد از تحمل 7سال اسارت در زندان فرقه رجوی و اسارتگاه اشرف آزادی خود را بازیابد و به آغوش گرم خانواده اش برگردد.

قلعه رنجباران اشرف
مثل سایه پدر بسیار است اما ....

متن زیر درد دلها و صحبتهای دختری است كه پدرش را تا سن 7 سالگی ندیده بود . صحبتهایی است كه اگر در آن سن قادر به صحبت بود حتما بر زبان جاری می ساخت . او نوزادی چهل روزه بود كه پدرش او را ترك كرد و به عراق و نزد فرقه مجاهدین رفت . این دیالوگها از زبان این دختر كه الان 9 سال دارد ، بیان شده است.البته پدرش توانست بعد از تحمل 7سال اسارت در زندان فرقه رجوی و اسارتگاه اشرف آزادی خود را بازیابد و به آغوش گرم خانواده اش برگردد. وی اكنون با همسر و دخترش كه برای آخرین بار او را در سن چهل روزه دیده بود زندگی می كند و توانست به پاس دعاهای خیر دختر و همسرش دوباره با همدیگر زندگی كنند و از نعمت كنار هم بودن و دیدن همدیگر لذت ببرند .

تازه چشم به جهان گشوده بودم . واقعآ دنیای شلوغی است .دراین دنیای شلوغ و عجیب من تنها بوی مادرم را حس میكردم.آغوش گرم و مهربان او برای من تنها جای امنی بود كه دردنیا می شناختم . صداهای زیادی را در اطرافم می شنیدم .ابتدا همه برای من مثل هم بود ولی كم كم تفاوت بین صداها و صاحبان آن را فهمیدم .با اینكه نمی توانستم صحبت كنم اما محیط اطرافم را درك میكردم. چهره ها را می شناختم . احساس پشت این چهره ها را هم می توانستم حس كنم و لذت می بردم . لذت می بردم ازاینكه مادرم را دارم و مرا نوازش میكرد .لذت می بردم ازاینكه مهمانان زیادی برای دیدن من می آمدند وبه من هدیه تولد می دادند . تمامی اینها را حس میكردم .دریكی از شبهایی كه مادرم دركنارم نبود ومن تنها در گهواره بودم شنیدم كسی آهسته درگوشم گفت ، دوستت دارم . صدای غریبی بود .خیلی به دلم نشست. اما بعد از آن دیگر آن صدا را از زبان این فرد نشنیدم و تا سالها دیگر او را ندیدم .كم كم به نشنیدن و ندیدن صاحب آن جمله قشنگ عادت كرده بودم .سن یك سالگی را هم پشت سر گذاشتم . الان درخانه پدری مادرم زندگی می كنیم . نفهمیدم چرا مادرم مجبور بود كه به آنجا برود ! وخانه ای كه در آن متولد شده بودم را ترك كرد !!من درخانه پدر بزرگم توانستم پدرم را ببینم !!!(به من گفته بودند كه پدربزرگم بابای توست).او هم خیلی به من محبت میكرد .وهرچه می خواستم برایم تهیه میكرد. درحضور پدرم هیچ كس جرات نداشت نگاه چپ به من بكند. و من او را تنها حامی خودم می دانستم . تازه داشتم راه رفتن را می آموختم . خیلی تلاش كردم تا بالاخره باكمك مادر و دایی هایم توانستم راه رفتن را بیاموزم .مهمانان زیادی را می دیدم كه به خانه مان می آمدند و می رفتند ولی همه بدون استثناء از مادرم سراغ پدرم را می گرفتند .من خیلی تعجب میكردم كه چرا سراغ پدرم را می گیرند ! پدرم كه اینجاست مگر او را نمی بینند؟ ولی هیچگاه نتوانستم ازمادرم بپرسم كه چرا مهمانان و بستگان هر وقت به خانه ما می آیند سراغ بابا را می گیرند؟ دایی ها و خاله هایم به من القاء كرده بودند كه پدرشان پدر من نیزهست .ومن باورم شده بود كه حقیقت را به من میگویند. وشبهه ای درسخنان آنان ندارم .هركس هم ازمن می پرسید كه پدرت كیست ؟ پدربزرگم رانشان میدادم.روزها و ماهها گذشت و سن دوسالگی ام با بازیگوشی های كودكانه سپری شد.از غم دنیا هیچ نمی دانستم .هرچه میخواستم پدرم برایم تهیه میكرد.هیچ كس جرات نداشت به من اخم كند ومن از این موقعیت بی نهایت لذت می بردم . دراین مقطع سنی ، چیزی كه هیچگاه از خاطرم نمی رود این بود كه گاه به گاه مادرم را میدیدم كه وقتی دراتاقش تنها می شد به عكسهایی نگاه میكرد، و اشك می ریخت . منهم هیچگاه نتوانستم بفهمم كه به عكسهای چه كسی نگاه میكرد و چرا اشك می ریخت ؟ وقتی متوجه حضور من میشد سریع اشكهایش را پاك میكرد و دستم را میگرفت و به بیرون ازاتاق هدایت میكرد. دراین مدت چنان به پدرم كه همان پدربزرگم باشند علاقه مند شده بودم كه شبها حتما باید كنار او می خوابیدم . قبل ازخوابیدن ازمن می پرسید درطول روز كه كسی تو را اذیت نكرد؟ تو هم مادرت را اذیت نكردی كه ؟ و من هم از او می خواستم كه فردا برایم هله هوله بگیرد و تا ازاو قول نمی گرفتم به خواب نمی رفتم . روزهایم را با بازی با همبازیهایم درحیاط خانه سپری میكردم و شبهایم را دركنار بستگانم و مادرم .بعضی وقتها می دیدم كه مادرم با پدرم دعوا میكرد كه چرا اجازه نمی دهد كه من شبها را نزد او بخوابم؟می گفت، من مادرش هستم. از این زندگی چه چیزی برایم باقی مانده ؟لااقل دخترم را به من بدهید !!راستش خیلی دلم برای مادرم می سوخت . ته دلم احساس همدردی شدیدی با او میكردم . و زبانش را خیلی خوب می فهمیدم . اكثر اوقاتش را تنها سپری میكرد. تنها مونس او شده بود كتاب خواندن .احساس میكردم دارد تلاش میكنداز چیزی كه ذهنش را گرفته خلاص شود . واز چیزی فرار كند.
تا اینكه روزی از روزها اتفاق جالبی برایم افتاد .
قرار گذاشتیم كه روز جمعه به اتفاق دایی هایم و پدر ومادرم به شهرستان اهواز برویم .من خیلی خوشحال شدم .چون می توانستم از اهواز اسباب بازیهای قشنگی بگیرم .به اهواز كه رسیدیم و خریدمان تمام شده بود پدرم گفت كه بهتر است كه یك سری هم به خانه عمویتان بزنیم و حال واحوالی از او بپرسیم . مادرم درابتدا موافقت نكرد اما با اصرار پدرم سرانجام پذیرفت كه به خانه عمویم (خانه پدربزرگم یعنی پدر پدرم )برویم . چهره هایی كه درآنجا می دیدم برایم غریبه بودند و من قبلا آنها درجایی ندیده بودم .درآنجا استقبال گرمی از ما كردند . مادربزرگم خیلی با من مهربان بود و برایم هدایای زیادی كنارگذاشته بود كه به من داد. پدربزرگم هم خیلی به من محبت میكرد .اما دیدم كه بعداز چند دقیقه مرا سخت بغل كرد و می بویید .می گفت چقدرشبیه پدرت هستی . بوی اورا میدهی . بازهم تعجب كردم كه كدام پدر را می گوید ؟!! بعد از مادرم پرسید كه این آقا كه بود ؟ گفت پدرت است .او هم پدرت است . من با خودم گفتم مگر من چندتا پدر دارم ؟ به هركه میرسم می گویند این پدرت است !!؟سرانجام آنروز به خوبی و خوشی گذشت و باهم به شهرستان شوش دانیال برگشتیم. به خانه پدری ام .آشنایی با خانواده دیگر، و با پدر جدید دیگری، برایم فراموش ناشدنی بود.
ادامه دارد ...

منبع:  انجمن نجات مرکز خوزستان

چهارشنبه ۶ دی ۱۳۹۱

............................................
نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی 

http://www.nasimerahaee.mihanblog.com

نظر شما در باره مطلب ، انتقاد و پیشنهاد

نوید رهایی را به دوستان خود معرفی كنید

ارسال مطلب به ایمیل دوستان

ارسال مطلب به شبكه های اجتماعی  فیس بوك ، بالاترین ، توئیتر و ...





طبقه بندی: خانواده اسرای فرقه رجوی،  نقض حقوق خانواده ها،  نامه خانواده ها ، 
برچسب ها: درد دل، خانواده، پیام خانواده، انجمن نجات خوزستان، نوید رهایی،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی