نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

هنگامی که از دروازه های زندان مخوف ابو غریب عبور می کردم هرگز به فکرم هم نمی رسید اینجا دیگر آخر دنیا باشد ابوغریب با اسم خوفناکش که مو بر تن هر عراقی راست می کرد در مقابلم بود و من بعد از یک سابقه بیست ساله در کنار سازمان مجاهدین اکنون مجبور بودم در این زندان زندگی کنم تا ببینم رهبری سازمان و به ویژه مریم رجوی زن خود خواه و هوس باز مسعود رجوی چگونه میلش خواهد کشید که من را سر به نیست کند...
...اما هم اکنون که به گذشته خود باز می گردم می بینم که حتی هنگام ورود به ابو غریب به رهبری سازمان و کارکردها و عملکردهایش آن گونه که باید آشنا نبودم آن دو تن آدمخوارانی بودنند که واقعا از مرگ و خون  فرزندان سرزمین ایران روزگار می گذرانند، آنها مانند داستانهای قدیمی ایرانی که می گوید ضحاک مار دوشی وجود داشت که شیطان هنگامی که  شانه او را بوسیده بود دو مار روی شانه هایش ظاهر شده و سپس خود شیطان در نقش طبیب  بر بالین ضحاک رفته و به او گفته اگر چنانچه هر روز  دو مغز آدمیزاد به عنوان غذا به آن دو مار بدهد، بعد از مدتی آن دو مار خواهند مرد اما ضحاک سالیان سال بچه های مردم ایران را بقتل رساند و از گوشت مغز آنها برای تغذیه مارهای روی شانه اش استفاده کرد اما به نتیجه نمی رسید  و اکنون مسعود و مریم رجوی  برای رسیدن به قدرت آن هم قدرت کثیفی که از راه آدمکشی و آدم فروشی و وطن فروشی  بدست خواهند آورد داشتنند، دسته دسته فرزندان مردم ایران را تحویل عقید هاشم ها و نقیب محمدها می دانند، در آخرین روزی که قرار بود من را در قرارگاه اشرف تحویل شکنجه گران سازمان امنیت عراق بدهند  مهوش سپهری زنی وقیح و فاسد الخلاق  همراه بتول رجایی  و جواد خراسان از مسولین سازمان و تنی چند از رسواترین شکنجه گران سازمان مانند فرهاد الفت برای اتمام حجت به نزد من آمدند و خواستار این شدند که من سرم را پایین انداخته و با قبول رده معاون بخش به سر کار م بر گردم که جواب من بعداز آن شکنجه ها و گذراندن یکسال زندان انفرادی در اشرف  جزء تفی که بر زمین انداختم چیز دیگری نبود.

من در زندان ابوغریب بعد از چند روز متوجه شدم که فلقه یعنی چه اما نمی دانستم که اسم من در ابو غریب بعد از چندی در کنار اسم عباس یزدانی به وفاداران به فلقه معروف خواهد شد  زیرا دستگاه فلقه برای شکنجه زندانیان ساخته شده بود و تقریبا تمامی ایرانیان و بخصوص جداشدگان از سازمان مجاهدین که به اسم امانات مجاهدین خلق معروف بودنند باید به این دستگاه انسانساز از نظر مسعود رجوی  بسته می شدند، تا بدانند رهبر پاکباز مجاهدشان حتی در زیر شکنجه و برای شکنجه شدن نفرات جدا شده اش نیز دارد بهاء می پردازد.
 
نوبت من در زندان ابو غریب  برای آشنایی با دستگاه شکنجه  زیاد طول نکشید در یک بعد از ظهر گرم و سوزان در عراق  ناگهان یکی اززندانبانان ابوغریب من را خواست اما هنگامی که من به نزد او رفتم او به من حمله ور شد  و من را زیر ضربات مشت و چوب بزرگ و کلفتی که به همراه داشت قرار داد در ابتدای کار سرم شکست و خون جاری شد اما او بدون آن که توضیحی دهد همچنان به کتک زدن من ادامه می داد تا این که بعد از چند ثانیه دو نگهبان دیگر به او پیوستنند آنها بی وقفه می زدند من کم کم مقاومتم را از دست دادم و دیگر نفهمیدم چی شد فقط صدا های مبهم را به خاطر دارم  وقتی به هوش آمدم فکر کردم خواب دیده بودم ، اما درد آنقدر واقعی بود که همه چیز را از یاد بردم من غرق در خون در حالی که فک من هم از جایش در رفته بود روی زمین افتاده بودم آنها دوباره به من حمله کردند و با پوتین هایشان به تمامی نقاط بدنم ضربه می زدند  و من فقط فریاد می کشیدم اما نمی دانستم که باید سه ماه آینده را در یک توالت زندگی کنم آنها من را مجبور کردند تا روی پاهایم بایستم  سپس تازه از آن موقع بود که فهمیدم من  متهم هستم که قصد فرار داشته ام و چند نفر هم  به من در این کار قرار بوده کمک کنند و آنها اسامی آن نفراتی که وجود خارجی نداشته اند را از من می خواستنند اما من  نمی توانستم کسی را معرفی کنم  زیرا آنها وجود نداشته اند تنها دلیل  برای شکنجه من مبارزه در ابو غریب برای بدست آوردن آزادی بود  من به دیگران امید می دادم که روزی آزاد خواهند شد تسلیم شرایط سخت زندان نباید شد و نباید به سازمان مجاهدین رجوی فاسد برگشت و آنها این را می دانستند.

 اتهام فرار تهمت مسخره ای بود که برای این مواقع استفاده می شد. نفرات بسیاری بودند هنگامی که با این اتهام روبرو می شدند و تحمل شکنجه را نیز نداشتنند برای فرار از شکنجه شروع به نام بردن از دوستان خود می کردند تا شاید از شدت شکنجه ها کاسته شود اما من در آن لحظه حتی حاضر نبودم از آدم فروشهای داخل بند که با زندانبانان همکاری می کردنند و باعث به وجود آوردن موقعیت جدید من شده بود نام ببرم،  بنابرین می باید تنها تا به آخر شکنجه پیش می رفتم تمامی زندانبانان و زندانیان می دانستنند که اتهامت واهی و پوچ است اما دستگاه شکنجه و سر کوب باید اموراتش می گذشت و از بخت بد در آن دوران قرعه به نام من افتاده بود در شب اول ورودم به جایی به اسم مهجر تازه فهمیدم مهجر یک توالت بدون آب است که به زندانی در آنجا نه لباس می دهند و نه غذا و نه پتو و نه هیچ چیز دیگری حتی در شب هم چراغی برایش روشن نمی کردند  در گرمای عراق من می باید با حداکثر سه لیوان آب در روز آن هم برای مدت سه ماه هم بنوشم و هم نظافت کنم  در چهار روز اول از غذا هم خبری نبود، اما بعد از چهار روز فقط یک عدد نان برای تمامی روز  می دانند من شبها می باید در کنار کاسه توالتی که بارها از آن استفاده شده بود اما هرگز نظافت نشده بود می خوابیدم آنهم روی سیمان  بدون هیچ پوششی و زیراندازی طول و عرض توالت به مقداری نبود که من بتوانم پاهایم را برای خواب دراز کنم اما می باید زنده می ماندم اگر شکنجه های روزانه نبود و فقط ماندن برای سه ماه در توالت مجازاتم بود شاید تحملش ممکن بود اما زندانبانان هر روز بعداز گرفتن آمار زندانیان در دسته های سه تا پنج نفره به سلولم وارد می شدنند و من را با ضربات چوب به حیاط زندان می آوردند و سپس در جلو چشم سایر زندانیان به دستگاه فلقه می بستند و با ضربات چوب به کف پاهایم می زدنند و من هم فریاد می کشیدم  بعد از مدتی که هر روز صبح می باید دوان دوان به حیاط بند می آمدم و نگهبانی هم به دنبال می دوید تا چند ضربه دیگر بر بدنم وارد کند من باید در آنجا سریعا دراز می کشیدم تا دو کمکی شکنجه گر که خود از بین زندانیان انتخاب شده بودند پاهایم را در درون دستگاه فلقه قرار می دادند و سفت و محکم می بستند  تا زندانبانان به نوبت روی زخمهای پاهایم با چوب هایشان ضربه وارد می کردنند کم کم دیدن من در زیر شکنجه برای همه حتی دوستانم هم یک صحنه عادی مانند صد ها صحنه تکراری دیگر در زندان ابو غریب شد اما برای من هر روز یک شکنجه هولناک بود روزهایم را دائم در اضطراب به سر می بردم و منتظر شروع مجدد شکنجه بودم بارها در زیر ضربات چوب می دیدم که سایر زندانیان دارند با یکدیگر حرف می زنند و بعضا می خندند البته من آنان را سر زنش نمی کردم زیرا قبل از من هم کسانی مانند عباس یزدانی  همین وضعیت را داشتنند و من حتی برایم جالب نبود که بروم و تماشا کنم  اما در آن زمان نوبت من بود.

در یکی از روزهایی که شکنجه های تکراری من  شروع شد بر اثر شدت ضربات پایم شکست و من از هوش رفتم هنگامی که  به هوش آمد دیدم پایم را باند پیچی کرده اند اما به زخمهایم رسیدگی نکرده اند اما همین شکستن پا و ریختن ناخن های پایم باعث شد تا مدتی شکنجه متوقف شود اما نه برای همیشه من در مدت سه سالی که در زندان ابو غریب و به دستور مستقیم شخص مسعود رجوی زندانی بودم تنها برای دو تا سه ماه از دریافت شکنجه محروم ماندم  تمامی این جنایت ها برای این بود که مسعود رجوی گفته بود که دیگر نمی خواهد چیزی به اسم جداشده داشته باشد او امروز در خدمت سربازان آمریکای مشغول باز سازی سازمان امنیت عراق است او همچنان در کنار شکنجه گران آمریکایی زندان ابو غریب مشغول به خدمت باقی مانده هم صدام و هم بوش میدانند که او یک بی وطن است که برای خوشخدمتی از هیچ جنایتی رویگردان نیست بنابراین تاریخ مصرفش هرگز نخواهد گذشت زندگی او مانند شکنجه گر و جلاد دربار صفویه است که هنگام حمله اشرف افغان همچنان در شغل خودش باقی ماند تا به خدمت در دربار نادر رسید هنگامی که او مشغول رفتن به سر کار روزانه اش در اردو نادر شاه افشار بود دید که سر نادر بر بالای سر نیزه است او به سرعت خود را نزد کسانی که قرار بود  صبح همان روز سر از تنشان جدا کند رساند و گفت اگر دشمنانی دارند که باید مجازات شوند او در خدمت است و عجبا که بعد از نادر هم بر سرکار خویش باقی ماند . مسعود رجوی هم چون او تا به آخرین روز حیاتش اگر کسی او را به مجازات نرساند همچنان مشتری خواهد داشت .
 
اکبر اکبری شعر باف
23/7/2004
 ...............................
نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی 

http://www.nasimerahaee.mihanblog.com

نظر شما در باره مطلب ، انتقاد و پیشنهاد

نوید رهایی را به دوستان خود معرفی كنید

ارسال مطلب به ایمیل دوستان

ارسال مطلب به شبكه های اجتماعی  فیس بوك ، بالاترین ، توئیتر و ...





طبقه بندی: نقض حقوق اعضاء،  خاطرات اعضای جداشده، 
برچسب ها: خاطرات، زنان فرقه رجوی، نوید رهایی، خاطرات اكبر اكبری شعرباف، فرقه رجوی، ‌زندان ابوغریب عراق،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی