نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

با همه فراز و نشیبهایی كه پشت سر گذاشتم، توانستم در كنار پدرخوانده ام و خاله و داییهای مهربانم و مادرم، خود را به سن پنج سالگی برسانم . آن سال مرا در مهد كودك ثبت نام كردند. در آنجا من با همبازیهای خودم بازی می كردم و صفا می كردم . دوستان جدید بسیاری هم پیدا كردم . هر روز به مهد می رفتم و از بازی با بچه ها لذت می بردم . از تغذیه ای كه در مهد به ما می دادن خیلی خوشحال می شدم . و از آن با آب و تاب برای پدرم تعریف می كردم . او هم با حوصله تمام به حرفهای من توجه می كرد و دست نوازشش را بر سرم می كشید...

نوید رهایی

مامان، یتیم یعنی چه ؟


در مسیر خانه تا مهد كودك آدمهای زیادی را می دیدم كه همه مرا می شناختند، برای همین با من با مهربانی رفتار میكردند و مواظب بودند كه كسی مرا اذیت نكند. بعضی مغازه دارها و بقالیها از دوستان پدرم بودند و هر وقت مرا می دیدند به من پفك یا آدامس می دادند. راستش من پفك را خیلی دوست دارم . و از این كار مغازه داران خیلی صفا میكردم .

درمهد كودك خیلی چیزها به ما می آموختند درباره حیوانات ، مطالبی را میگفتند كه برایم تازگی داشت . درباره رنگها و خیلی چیزهای دیگر یا در مورد آدمها می گفتند كه هركس خانوده ای دارد. پدری دارد و مادری كه باید به آنان احترام بگذاریم .تا اسم پدر رامی شنیدم ، بلافاصله تصویر پدرم جلوی چشمانم می آمد ، دستم را زیر چانه ام می گذاشتم و با او درخیالم زندگی میكردم. واینكه چقدر اورا دوست دارم و به همدیگر علاقه مند هستیم.

لحظات خوب و خوش با همدیگر بودن را مرور می كردم واز این خیال و تصور لذت بسیاری می بردم. بله ،كم كم آموختم كه اگر سئوالی هم داشته باشم می توانم از مادر یا اطرافیانم بپرسم . چیزهایی را كه در خانه فامیلها و بستگان و از هم بازیهایم می شنیدم ، یاچیزهایی را كه میدیدم و به نوعی ذهنم را مشغول میكرد.
در یكی از روزها كه از مهد كودك به طرف خانه می رفتم یكی از دختران همسایه كه اتفاقا همبازی من هم بود با همان لحن خودمان به من گفت كه: نرجس،میدونی كه این بابای تو نیست ؟ مادرم به من گفت بابای تو یكی دیگراست !! با شنیدن این حرف ، با سرعت و گریه كنان به طرف خانه دویدم ، درب منزل را با لگد باز كردم و شروع به گریه كردن كردم تا همه را خبركنم .

صدای گریه مرا كه شنیدند سراسیمه به طرفم آمدند و از من علت گریه ام را پرسیدند و من هم گفتم . به خوبی خشم را در چشمان و چهره آنان می توانستم ببینم .و از آن به بعد بود كه دیگر مرا از رفتن به خانه دوستی كه این حرف را زده بود محروم كردند و تا مدتها پایم را در خانه آنها نگذاشتم. بعدا هم متوجه شدم كه پدرم به خانه دوستم رفته بود واز آنها گلایه كرده بود كه این چه حرفی بود كه به دخترم نرجس زده اید ؟ چرا این حرفها را جلوی بچه هایتان میزنید ؟ مگر نمی دانید كه اینها همبازی هستند و ممكن است كه از زبان دخترتان در رود و این صحنه را برایمان درست كند ؟ راستش در اطرافم اتفاقات زیادی می افتاد ، صحبتهای زیادی را می شنیدم كه معنایش را نمی فهمیدم ، چیزهای زیادی می دیدم كه درك آنها برایم مشكل بود ، در مهد كودك كه بودم می دیدم كه خیلی از همبازیهایم را كسانی می آوردند كه به آنها عمو می گفتند . معنای آنرا از مربی مهدم پرسیدم كه برایم توضیح داد.

تصمیم گرفتم تا پایم به خانه برسد از مادرم بپرسم. مادر،عموهای من چه كسانی هستند ؟ چرا به ما سر نمی زنند تا آنها را ببینم ؟ چرا آن زن همسایه با نگاه ترحم آمیزی به من گفت كه این پدرت نیست ؟ چرا در مهد كودك ،اخلاص (یكی ازهمبازیهایم درمهد كودك بود)به من یتیم می گفت ؟ مامان ؛ من بی اختیار بدون آنكه معنای حرفش را بدانم دستم را روی او بلند كردم و سرش جیغ كشیدم .معنای حرفش را نمی دانستم اما تعبیری كه پشت چهره اش بود مرا آزرد .احساس ترحم نسبت به من مرا سخت می رنجاند احساس می كنم كه پیام این نگاهها به من این است كه چیزی یا كمبودی دارم .راستی مامان ، یتیم یعنی چه؟

متوجه شدم كه این سئوالات مادرم را سخت می آزارد . حتی اشكهایش را دیدم كه برگونه اش جاری شد. مرا در بغل گرفت وبه آرامی دست نوازش بر سرم كشید و به من گفت: دخترم ، به حرفهای این وآن توجهی نكن . هركس این حرفها رابه تو زد به او جواب بده كه من هم پدر دارم هم مادر، كه مهربانترین پدر و مادرهای دنیا هستند .اصلا به آنها و حرفهایشان توجه نكن . و از من خواهش كرد كه دیگر از این سئوالها از او نپرسم. و درمراحل بعدی با لحن ناراحت و صدای بلندی به من گفت: دختر،مگر خودت بلد نیستی كه به آنها جواب بدهی؟ ونهیب می زد كه چقدر باید به تو یاد بدهم ؟ دیگر نمی دانم از دست تو چكاركنم ؟من فقط یادم می آید كه سرم را به زیرگرفته بودم و به حرفهای او گوش می دادم. بالاخره آن روزها با همه اتفاقات تلخ و شیرینش و البته به یاد ماندنی اش را پشت سر گذاشتم .

احساس میكردم صحنه هایی كه برایم دراین سن و سال پیش آمده بود نوید خبری بزرگتر را میداد.خبر از پرده برداشتن از رازی بزرگ كه همانند پتك برسرم كوبیده می شد و اگر پدر ومادرم و محبت دایی هایم را دركنارم نداشتم به این راحتی نمی توانستم آنها را پشت سر بگذارم . چند هفته بعد پدرم برایم یك دوچرخه خرید . خیلی خوشحال شدم چون هیچ یك از همبازیهایم دوچرخه نداشتند و من می توانستم جلوی آنها محبت پدرم را به رخ آنها بكشم . ازاین كارم احساس رضایت سرشاری میكردم. و روز به روز محبت و مهر پدر و مادرم و دایی ها وخاله هایم بیشتر و بیشتر در دلم می نشست .هر وقت به آنها وحضور آنها دركنارم فكر میكردم هیچگاه احساس تنهایی نمی كردم .

هیچ خلائی در زندگیم احساس نمی كردم و خودم را خوش شانس ترین دختر دنیا می دیدم . جشن تولد و ورودم به شش سالگی را با دعوت از دوستان و همبازیهایم و افراد خانواده ام و یك كیك بزرگ و قشنگ شروع كردم .درهر جشن تولدی خاطرات جالبی برایم رقم می خورد. جشن تولد گرفتن را دوست دارم چون درآن كیك به مقدار زیادی پیدا می شود و دلی از عزا در می آورم . عكسهای قشنگ و به یاد ماندنی هم می توانم با كسانی كه همدیگر را دوست داریم بگیرم و خاطرات خوشم را به ثبت برسانم .در این سن و در پایان سال 86 در تعطیلات عید نوروز و سیزده بدر توانستیم یك روز به یاد ماندنی دیگری را به كارنامه زندگیم اضافه كنم .

در سیزده بدر سال 86 به اتفاق خانواده ام به دشت سرسبز و زیبای شهرستان شوش دانیال رفتیم. یادم می آید كه دوچرخه زیبایم را هم با خود برده بودم ودرمیان شاخ و برگهای درختان تنومند آنجا هم تاب بزرگی درست كردیم و همه بدون استثنا تاب بازی میكردیم .لحظات خوشی داشتیم . اتفاقا درآن روز بود كه پدر دیگرم را كه در اهواز زندگی میكرد را به اتفاق چند تا از فرزندانش دیدیم كه داشتند از شهرستان زیبای دزفول بر میگشتند. برای چند دقیقه ای دركنار جاده ایستادیم تا دیدار مختصری داشته باشیم. دیدم كه همه افراد خودروی آنها (خانواده پدر پدرم و عموها وعمه هایم) پیاده شدند و سلام و روبوسی خاصی با من كردند وهر كدام مقداری پول به عنوان عیدی به من دادند كه مرا بسیار خوشحال كردند زیرا كه می توانستم هرچه دلم میخواست برای خودم بخرم . با دیدن آنها احساس شیرینی پیدا كرده بودم .احساس نزدیكی بسیاری با آنها میكردم . شاید برای همین بودكه آن دیدار را فراموش نكردم .

ادامه دارد....

منبع:  انجمن نجات مرکز خوزستان

سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۱
یوسف




طبقه بندی: خانواده اسرای فرقه رجوی،  نقض حقوق خانواده ها، 
برچسب ها: خانواده ها، خوزستان، بجه ها، نوید رهایی،
دنبالک ها: درد دل دختری كه سالها پدرش را ندیده بود - قسمت دوم،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی