نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

مرتبه
تاریخ : یکشنبه 1 بهمن 1391

ناگزیر آنها را تهدید کردم در صورت موافقت نکردن با تقاضای خروج از قرارگاه اشرف فرار خواهم کرد . فرماندهان واهمه عجیبی از این بابت داشتند به این دلیل خیلی حواسشان به من بود در کنترل تمام وقت آنها بودم . هرجا می رفتم مرا همراهی می کردند . تمامی رابطه هایم را با افراد کنسل کردم حتی جواب سلام کسی را نیز نمی دادم . تا شاید مجبور شوند به تقاضای خروج من از قرارگاه اشرف تن در دهند و سریع زمینه خروج مرا فراهم کنند ...

خانم مرضیه قرصی


روزهای سرنوشت ساز جنگ امریکا و عراق

 تقاضای خروج از قرارگاه اشرف

بچه هایی که در بیمارستان مثل من بستری بودند را وادار کردند به هر ترتیبی شده در کلاس تئوری اپورتونیسم شرکت کنند . آنها بعداز خاتمه کلاسها دوباره به بیمارستان بر می گشتند در حالی که همه ناراحت و ناراضی بودند . اما من مقاومت کرده و به کلاس نمی رفتم. آنها دست بردار نبودند و می گفتند بایستی از طریق ویدیو در امداد به نوارهای ضبط شده مربوط به بحث های تئوری اپورتونیسم نگاه کنی تا بعدا از تو امتحان بگیریم .

در اسفند ماه و چند روز قبل از عید نوروز سال 1385 از بیمارستان مرخص شدم . فرماندهانم گفتند باید در امتحان بحث تئوری اپورتونیسم شرکت کنی و توجیه آنها این بود که هر کسی وارد این بحث ها نشود ، مجاهد نیست و همه لایه ها کنسل شده است و تاکید داشتند این دستور و پیام مسعود است . ناگزیر امتحان دادم اما قبول نشدم زیرا به هیچوجه علاقه ای به مباحث مطرح شده در کلاس تئوری اپورتونیسم نداشتم. در آن روزها همه دغدغه من خروج از قرارگاه اشرف و بازگشت به ایران بود. دلم برای فرزند بیگناهم سعید خیلی تنگ شده بود. احساس گناه می کردم که چرا ده سال پیش به تور رابطین سازمان افتادیم و به عراق آمدیم تا چنین سرنوشت شومی پیدا کنم و وادارم کنند از پسر نازنینم سعید که هنوز شیر می خورد برای همیشه جدا شوم و دیگر او را نبینم . به خودم می گفتم می بایست در آن روزها با همسرم آرام حرف میزدم و اجازه نمیدادم به راحتی فریب رابطین بیرحم سازمان را بخورد. اما سرزنش های درونم نیز شاید منطقی نبود چون من خود زنی ساده و هفده ساله بودم که هیچ شناختی از سازمان و سیاست نداشتم و فکر می کردم اگر همراه همسرم شوم به نوعی به کشورهای اروپایی راه یافته و سر انجام زندگی راحتی را با هم خواهیم داشت. اما افسوس اینگونه شد و خانواده من این چنین از هم پاشید. فرماندهانم پس از امتحان به من گفتند افرادی که در امتحان بحث اپورتونیسم قبول نشده اند دوباره باید امتحان دهند . به ثریا ظهیری یکی از مسئولین قرارگاه اشرف گفتم : امتحان نخواهم داد هر اتفاقی می خواهد ، بیافتد . به او تاکید کردم دیگر حوصله ی ادا و اطوارهای سازمان را ندارم اما ثریا چیزی نگفت و از اتاق او بیرون آمدم . چند روز بعد از اینکه همه امتحان دادند ، نشست های" تز نویسی " شروع شد . نشستها را چند لایه ای کردند تحت عناوینی چون ST – MB – U – K .

مسئول نشست یکسری قوانین را برای افراد مطرح کرد از جمله اینکه کسی در نشست حرف بی ربط نزند ، نباید پرخاشگری کند ، روابطش را فردی تنظیم نکند و ... . سپس مسئول نشست گفت : چه کسی برای خواندن تز ، داوطلب است تا اسم او را در لیست بنویسم . در بین پنجاه نفر از خانم های حاضر در نشست فقط یکی ، دو نفر دست بلند کردند که تِزشان را بخوانند . مسئول نشست شوکه شد اما چیزی نگفت . تریبونی هم در سالن بود برای اینکه بچه ها باید پشت تریبون می رفتند و تِزَشان را می خواندند .

مقارن با نشست تز نویسی در اسفند ماه سازماندهی ها دوباره شروع شد. در همین روزها بود که نسرین مسیح گفت : باید به دفتر زهرا نوری فرمانده مقر برویم با ماشین او به سمت دفتر زهرا رفتیم. وقتی وارد دفتر فرمانده مقر شدیم زهرا نوری از نسرین خواست در بیرون اتاق منتظر شود . بعد به من گفت : آیا با مسئولت نسرین مسیح راحت هستی ؟ دوست داری همچنان او مسئولت باشد ؟ با او مشکلی نداری ؟ به زهرا گفتم : مشکلی با نسرین ندارم و به این ترتیب نسرین مسیح فرمانده جی اف من شد (FG)

آنها مرا به طوبی بزرگمهر وصل کردند با او رابطه خوبی نداشتم بیشتر سعی می کردم با نسرین مشکلاتم را مطرح کنم و حرفهایم را به او می گفتم . نسرین هم اصرار داشت اگر با طوبی میانه ای ندارم مشکلاتم را با او در میان بگذارم و تاکید داشت از طرح مسائل و تناقضاتم با سایر افراد خودداری کنم و با کسی جز او حرف نزنم . در همان روزها به طور کامل پاسیو شدم و منفعل . بشدت از نظر روحی تحت فشار بودم ، خودم را در تنگنا حس می کردم محیط قرارگاه اشرف و مناسبات سازمان هیچگونه جذبه ای برایم نداشت. حس می کردم در زندانی به نام اشرف اسیرم. این دقیقا حس من در آن روزها بود. نمی خواستم حتی لحظه ای در اشرف بمانم. ولی مسئولین با روش های متفاوت و گاه متضاد با من رفتار می کردند آنها سعی داشتند به هر شکلی مرا در اشرف ماندگار کنند. از جمع کناره گیری می کردم و به غیر از نسرین میسح با هیچ کس حرف نمی زدم .

سازماندهی 4 به شکل FG به FG بود . تحت عناوینی چون کامپیوتر، داخله ، اجتماعی ، سیاسی . قبل از سازماندهی به من گفتند : هر جا مایلی شما را سازماندهی کنیم . با این نوع برخوردهای عاطفی سعی داشتند مرا تحت تاثیر قرار دهند . نسرین مسیح بعد از مدتی سازماندهی اش تغییر کرد و قرار بود به مقر دیگری برود . اما به علت رابطه عاطفی ام با نسرین ، مجبور شدند او را همچنان در مقر ما نگه دارند.

بچه های جدید الورود را نیز در آسایشگاه مجزا جمع کردند و قصد داشتند برای آنها کلاسهای نظامی بگذارند . پس از سازماندهی به نسرین گفتم : تصمیم خودم را گرفتم من به هیچوجه حاضر نیستم در اشرف بمانم . از شما مسئولین سازمان می خواهم مرا هر چه زودتر به ایران بفرستید تا به پیش سعید پسرم بر گردم . به توصیه نسرین نامه ای به زهرا که F مقر بود ، نوشتم از نسرین خواستم از زهرا بخواهد هر چه سریع تر جواب دهد . ولی زهرا پاسخ نامه را نداد . ناگزیر آنها را تهدید کردم در صورت موافقت نکردن با تقاضای خروج از قرارگاه اشرف فرار خواهم کرد . فرماندهان واهمه عجیبی از این بابت داشتند به این دلیل خیلی حواسشان به من بود در کنترل تمام وقت آنها بودم . هرجا می رفتم مرا همراهی می کردند . تمامی رابطه هایم را با افراد کنسل کردم حتی جواب سلام کسی را نیز نمی دادم . تا شاید مجبور شوند به تقاضای خروج من از قرارگاه اشرف تن در دهند و سریع زمینه خروج مرا فراهم کنند . نسرین معمولا مرا به اتاق کارش می برد و عکس های مسعود ، مریم و مژگان و ... را نشان می داد او سعی داشت مرا در تنگنای اخلاقی قرار دهد . اما در دلم به نسرین می خندیدم چرا که هیچ درکی از شرایط روحی من و تمایلات قلبی ام نداشت .

ادامه دارد...

منبع:  انجمن نجات /  آذر ۱۳۸۷

 




طبقه بندی: خاطرات اعضای جداشده، 
برچسب ها: خاطرات، خاطرات جداشده، خاطرات مرضیه قرصی،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی