نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

روزها و شبها گذشت .تا اینكه دریك روز جمعه ای من به اتفاق خانواده ام راهی اهواز شدیم. به خانه پدربزرگم رفتیم. در آنجا متوجه شدم كه باز همه صحبتها از همان آقایی كه میگویند در عراق است مطرح می کنند!! آنجا من راحت تر می توانستم پاسخ كنجكاوی هایم را بگیرم . تا اینكه از عمویم شنیدم كه...

نوید رهایی
ناخواسته وارد رؤیاهای مادرشدم

 
بعد از آن دیدار آخری كه با عموها و پدربزرگم داشتم دیگرتا مدت زیادی آنها را ندیدم . من هم هیچگاه سراغ آنان را از مادرم نگرفتم . مشغول بازیهای كودكانه ام بودم و اصلا از اینكه دوروبرم چه می گذرد خبر نداشتم. به همین منوال گذشت تا اینکه وارد سن هفت سالگی شدم . دراین سن مسئله اصلی خانواده ام ثبت نام من ، در مدرسه بود. راستش من مدرسه را خیلی دوست داشتم .چون كه درآنجا می توانستم با دوستان بسیاری آشنا شوم ومی توانستم نقاشی هایم را كه درمهد یاد گرفته بودم به خانم معلم نشان دهم كه چقدر نقاشی هایم قشنگ است واو هم مرا جلوی دانش آموزان دیگر تشویق كند.

هر روز صبح كه از خواب بیدارمی شدم از مدرسه ای كه در نزدیك خانه مان بود صدای قرآن خواندن دانش آموزان و صدای مدیر مدرسه و هیاهوی بچه ها را می شنیدم و هربار خودم را در آن مدرسه حس میكردم و تصور میكردم كه دارم سرصف برای بچه ها قرآن میخوانم و مبصر كلاس شده ام . برای همین هر روز صبح بیدار می شدم تا با این خیالات مدتی را بگذرانم و از آنها لذت ببرم. بالاخره در یك صبح آفتابی در شهریورماه همان سال مادرم در تدارك تهیه مدارك ثبت نام من شد، برای همین از او پرسیدم مامان داریم می رویم مدرسه؟ مادرم پاسخ داد: آره دخترم، داریم می رویم مدرسه تا تو را ثبت نام كنم ، تا تو بتوانی درس بخوانی و سواد یاد بگیری، با دوستان جدیدت هم آشنا شوی و بازی كنی ..... باخوشحالی به طرف مدرسه رفتم.

كار ثبت نامم تا ظهر طول كشید. وقتی به خانه برگشتیم، موضوع را با آب وتاب برای پدرم تعریف كردم . و او هم خود را شریك شادیهایم كرد و به من قول داد كه یك كیف قشنگ برایم بخرد .بالاخره سال تحصیلی من به خوبی و خوشی آغاز و سپس با اتمام امتحاناتم بپایان رسید، و من توانستم با نمره های عالی كلاس اول را بگذرانم، و به همه آرزوهایم هم رسیدم یعنی، هم سرصف جلو همه دانش آموزها، قرآن می خواندم ،هم مبصر كلاس شدم و هم همبازیهای زیادی برای خودم پیدا كردم .
اما این دوران خوش من، زیاد طول نكشید.

در اواخر سال تحصیلی بود كه متوجه تغییراتی درخانه مان شدم .هرچه كنجكاوی میكردم كه متوجه شوم دوروبرم چه می گذرد، با مخفی كاریهای اطرافیانم موفق به اینكار نمی شدم. خیلی برایم مشکل بود كه از موضوع سردر بیاورم. اما اصل خبر را شنیده بودم و آنهم این بود كه فردی به نام یوسف ازعراق با پدرم تماس گرفته و حتی با مادرم هم صحبت كرده است .!!! میخواستم ببینم این یوسف كیست؟ و از پدر و مادرم چه میخواهد؟ اصلا عراق كجاست كه او از آنجا تماس میگیرد؟ به تجربه دریافتم كه باید سرزده وارد صحبتهای مادر و پدرم با یوسف بشوم چون آنها دیگرنمی توانند تماس را به خاطر حضور من قطع كنند.

بنابراین با این بهانه متوجه چیزهای بیشتری از آقای یوسف شدم .اما هرچه باشد و هركه هست می بینم كه تعادل سابق خانواده ام را برهم زده است؛ برای همین هم از او متنفر شدم .اوكیست كه دایی ها وخاله هایم درباره اش صحبت میكنند؟ چرا به من چیزی نمی گویند؟ و سعی میكنند كه من متوجه موضوع نشوم؟ برای همین ازمادرم پرسیدم كه : ماما ، دیروز با كی صحبت میكردی ؟ بابایم چرا با او برخورد نمیكند كه دیگر به توزنگ نزند ؟ وچیزی به اونمی گوید؟! ماما درپاسخم گفت : تونگران این موضوع نباش .پرسیدم پس، یوسف كیست؟ اوكه انتظاراین سئوال را ازمن نداشت، گفت: او یكی از دوستان بابایت است كه برای زیارت به عراق رفته بود والان هم میخواهد برگردد . گفتم :ماما من نمیخواهم او اینجا بیاید.

ازوقتی که با این آقا تلفنی صحبت كرده ای خیلی ناراحتی و همه اش در فكر هستی. دیگربه من هم رسیدگی نمیكنی و از درسم نمی پرسی، حتی وقتی خانم معلم مان گفت باید والدین تان برای جلسه انجمن و اولیاء به مدرسه بیایند تونیامدی .میدانم همه اش بخاطر تماس این آقا با شما بوده كه اینقدرناراحت شده ای. ماما من نمیخواهم اوبه اینجا بیاید چون ممكن است كه بعدها بیشتر تو را ناراحت ببینم. مامانم گفت : نه عزیزم كی گفته من ناراحت شده ام ؟ آنروز هم كه برای جلسه انجمن اولیا ومربیان نیامدم مدرسه كمی خسته بودم واحساس كسالت میكردم .ضمنا دخترعزیزم درباره كسانی كه نمی شناسی اینقدرسریع قضاوت نكن . و مرا با یك دنیا سئوال دراتاقش تنها گذاشت وبیرون رفت .

روزها و شبها گذشت .تا اینكه دریك روز جمعه ای من به اتفاق خانواده ام راهی اهواز شدیم. به خانه پدربزرگم رفتیم. در آنجا متوجه شدم كه باز همه صحبتها از همان آقایی كه میگویند در عراق است مطرح می کنند!! آنجا من راحت تر می توانستم پاسخ كنجكاوی هایم را بگیرم . تا اینكه از عمویم شنیدم كه به من گفت: نرجس خانم، بابایت داره میاد عزیزم!!! و او را هم خیلی خوشحال دیدم . خیلی تعجب كردم .با صدای بلند با خودم گفتم : بابایم !! من بابا دارم . دوتا هم دارم !! این دیگه كیه ؟ وبه سرعت به آغوش پدرم رفتم وآنجا آرام وقرار گرفتم .بعد مادرم را دیدم كه به پدرم می گفت : دیگه كافیه . بهتراست كه به خانه برویم، دیرشده و چادرش را به سركرد. اما دیدم كه پدربزرگم به مادرم گفت :صبركنید .الان میخواهیم با یوسف تماس بگیریم .بعد ازتماسش بروید . مادروپدرم قبول كردند كه بعد ازتماس به شوش برگردیم .بالاخره تماس برقرار شد .

همه افراد خانواده مشتاقانه به صحبتهایی كه ازآنطرف تلفن می آمد گوش فرا میدادند .بعد شنیدم كه پدربزرگم با صدای نسبتا بلندی به یوسف كه درعراق بود گفت كه اتفاقا الان عمویت اینجاست .زن وبچه ات هم اینجا آمده اند.میخواهی با آنها صحبت كنی؟ من با شنیدن این حرف ،خیلی تعجب كردم .زن و بچه ات ؟؟؟داشت اشكم درمی آمد. احساس كردم كه كسی میخواهد مادر و پدرم را ازمن بگیرد. مادرم كه وضع مرا دید به من گفت : دخترم ، این آقا ازدوستان بابایت است .بعد به او گفتم : پس چرا پدربزرگم به او گفت كه زن و بچه ات اینجاهستند؟ بعد دیدم كه مادرم با لحن عصبانی روبه همه جمع حاضردرآنجا كرد وگفت : چرا شما شرایط من و بچه ام را درنظرنمی گیرید ؟ آخراین چه حرفی بود كه به او زدید؟(بیا با زن و بچه ات صحبت كن) اصلا مگرمن جواب قطعی به او داده ام كه حالا بخواهد ایران بیاید ؟ فراموش نشود كه من چند سال است ازاو رسما طلاق گرفته ام . الان هم تصمیم نگرفته ام كه برگردم؟ لطفا به او بگویید كه من دیگرهیچ اعتمادی به او ندارم . در حضور خودتان هم می گویم که به پسرشما هیچ اعتمادی ندارم .كسی كه هفت سال مرا بایك بچه شیرخواره 40 روزه تك وتنها گذاشت و رفت ، ازنظر من غیرقابل اعتماد است . به او بگویید درهمان قبرستانی كه بوده بماند . من او را فراموش كرده ام و دیگرفریب او را نمی خورم ، فریب شما را هم نمی خورم .!!!


دیدم كه مادرم به شدت زیرگریه زد و از اتاق بیرون رفت. ومنهم كه تابحال مادرم را اینچنین ندیده بودم ، به طرفش دویدم .این بارمن سعی كردم به او دلداری بدهم .!! به او گفتم : ماما ،خواهش میكنم گریه نكن . خودت را اذیت نكن . منهم این آقایی را كه میگویند بابای حقیقی ام است ، دوست ندارم .چون هردوی ما را تنها گذاشت و رفت .ولی خیالت راحت باشد من اصلا تو را تنها نمیگذارم . وهمیشه میخواهم با تو باشم. با این حرفها فضای شادی كه درخانه عمویم، ازتماس با یوسف حاکم شده بود یهو بهم ریخت و جو سنگینی برهمه حاكم شد.با همین فضای سنگین وبغض الود، چند دقیقه بعد ،همگی از خانواده پدربزرگ خداحافظی کرده و سوار ماشین شده و راهی خانه خود در شهرستان شوش دانیال شدیم.
ادامه دارد...
یوسف

 منبع:  انجمن نجات مرکز خوزستان
9 بهمن ۱۳۹۱




طبقه بندی: خاطرات،  نقض حقوق خانواده ها، 
برچسب ها: خاطرات، خاطرت یك دختر، خوزستان، یوسف، نوید رهایی،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی