نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

مرتبه
تاریخ : سه شنبه 31 اردیبهشت 1392
گاهی بعد از ظهر روزهای جمعه می دیدم که دکتر شریعتی را به حمام می برند. نگهبانها با او خوب تا می کردند. وقتی او را از حمام برمی گرداندند، نیم ساعتی دم پله ها نگه می داشتند تا آفتاب به او بخورد. او مرا می شناخت. به این طرف و آن طرف نگاه می کرد، تا نگهبان دور می شد سری برایم تکان می داد. بعضی نگهبانها فهمیده بودند که من با وی آشنا هستم . آنها خوش طینت بودند و از قصد او را آنجا می گذاشتند و می رفتند.
عزن شاهی
برش‌هایی از کتاب خاطرات عزت شاهی
گفت و گو با شریعتی با ایما و اشاره
وقتی رجوی برایم بوسه فرستاد

خبرگزاری فارس: گفت و گو با شریعتی با ایما و اشاره/وقتی رجوی برایم بوسه فرستاد


خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛

عزت شاهی چند سالی که در زندان ساواک بود، دو ماه با چشم و دست و پای بسته به تختی بسته شده بود و روزهای بسیار سختی را سپری می کرد. در زیر بخشی از حالات و مشاهدات شاهی را در آن مدت می خوانید.


 
… در اینجا (جلوی راهروی بند روی تخت) که بودم از جهاتی راحت بودم و از جهاتی ناراحت. راحت بودم برای اینکه از مواجهه با آدمهای ناشی و عوضی در سلول راحت بودم، خودم بودم و خودم، و نیز چون در محل گذر و رفت و آمد بودم بسیاری از زندانیان را از زیر چشم بند می دیدم. ناراحت بودم از این نظر که واقعاً داشتم داغان می شدم، پشتم زخم شده بود، خسته شده بودم، دیگر حوصله ام سر آمده بود و … اما دلم خوش بود که آنجا هستم و بعضیها را می بینم. مثل رجوی و خوشدل و دوستان شان را که به این طرف و آن طرف می بردند. با وجود اینکه من با رجوی اختلاف داشتم ولی وقتی او شرایط مرا در اینجا می دید احترامم می گذاشت. هر وقت مرا می دید با اشاره دست می گفت موفق باشی و با دست بوسه ای نثارم می کرد. تعدادی از چپیها هم مرا آنجا دیده بودند.

گاهی بعد از ظهر روزهای جمعه می دیدم که دکتر شریعتی را به حمام می برند. نگهبانها با او خوب تا می کردند. وقتی او را از حمام برمی گرداندند، نیم ساعتی دم پله ها نگه می داشتند تا آفتاب به او بخورد. او مرا می شناخت. به این طرف و آن طرف نگاه می کرد، تا نگهبان دور می شد سری برایم تکان می داد. بعضی نگهبانها فهمیده بودند که من با وی آشنا هستم . آنها خوش طینت بودند و از قصد او را آنجا می گذاشتند و می رفتند. ما نمی توانستیم حرف بزنیم. او دستی برایم تکان می داد من هم چشم بند را با ابرو بالا و پایین می بردم و با اشاره انگشت جوابش را می دادم. می توانستم دستم را از

مچ تکان دهم. یک بار او با اشاره دست پرسید کارت چیست؟ یا برای چه اینجا هستی؟ من هم انگشتم را به شکل هفت تیر در آوردم:

«کار مسلحانه». شریعتی دوباره با اشاره انگشتش پرسید: «کاری هم کرده ای؟» انگشتان را بلند کرده و به تخت زدم «بله». دستش را به دور گردنش کشید: «اعدامت می کنند؟» کمی دستم را برگرداندم: «معلوم نیست» و ...

شبها نگهبانان پتو را روی صورتم می کشیدند تا زندانیانی را که برای نظافت و تی کشیدن به آنجا می آمدند نبینم. گاهی که نگهبان، راهرو را ترک می کرد، بچه ها زنجیر پایم را می کشیدند. به این علامت که نگهبان آنجا نیست. زنجیر را تکان می دادند و

می گفتند: بگو که هستی؟ من هم از زیر پتو حرف می زدم. در این مدت برخی نگهبانها که میانه شان با من خوب شده بود و متوجه این اوضاع بودند می پرسیدند: عزت! چه کسی را می خواهی تا بگوییم برای تی کشیدن بیاید. بعضی مواقع هم که بچه ها در حال

تی کشیدن بودند نگهبان را صدا می کردم و می گفتم: سرکار می خواهم دستشویی بروم. آنها هم می دانستند که چه مرگم است. او هم دست و پایم را باز می کرد و می رفت. و این فرصتی بود تا در راهرو با بچه هایی که تی می کشیدند سلام علیک کنم. به آنها

می فهماندم که اگر رفتند زندان به سایرین بگویند که من هنوز زنده ام. چرا که بازجوها شایع کرده بودند که من کشته شده ام. دیدن این حال و روز برای بعضیها موجب تقویت روحیه بود. می فهمیدند که اگر بخواهند، می توانند مقاومت کنند. آخر کتک، قبل از خوردن بیشتر ناراحتی دارد تا هنگام خوردن و یا بعد از آن. قبل از کتک خوردن و شکنجه شدن آدم دلهره دارد اما بعد از آن ترسش می ریزد.

ادامه دارد...

92/02/31
 



طبقه بندی: آرشیو 92 ،  خاطرات، 
برچسب ها: خاطرات عزت شاهی، فرقه مجاهدین،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی