نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

میرحسن موسوی یگانه، در شهر رشت متولد شد. ایام كودكی را همراه با تعدادی از برادران و خواهرانش به سن بلوغ رسید و به ایام انقلاب نزدیك شد. میرحسن همراه با دیگر اعضای خانواده اش در انقلاب سال 1357 شركت كرد و سپس جملگی خانواده به سازمان مجاهدین خلق گرویدند ...

میر حسین موسوی


میرحسن موسوی یگانه، در شهر رشت متولد شد. ایام كودكی را همراه با تعدادی از برادران و خواهرانش به سن بلوغ رسید و به ایام انقلاب نزدیك شد. میرحسن همراه با دیگر اعضای خانواده اش در انقلاب سال 1357 شركت كرد و سپس جملگی خانواده به سازمان مجاهدین خلق گرویدند. میرحسن به همكاری نیمه حرفه ایش با سازمان مجاهدین ادامه داد تا این كه در سال 1360 جنگ مسلحانه مجاهدین خلق گونه دیگری از زندگی و رزم خانواده میرحسن موسوی آغاز شد. برادرش میرحسین و خواهرش معصومه، پس از سال ها جنگ و اسارت در ایران، خود را بنا به دعوت سازمان شان به عراق رسانده بودند و به دنبال آنان، میرحسن در ایران به زندان افتاد، چون كه وجدان و غیرت خانوادگی اش اجازه نمی داد تا یك خواهر و برادرش در عراق و در صف انقلابیون باشند و او در ایران به درس و مشقش ادامه دهد.

جمهوری اسلامی ایران میرحسن را به خاطر برادرش میرحسین كه به عراق فرار كرده بود، زندانی كرد تا اطلاعاتی از زندگی مخفی میرحسین به دست آورند. ولی او نه تنها تحت فشار و ارعاب زندان، لب از لب باز نگشود، بلكه سرسختانه بر روی اعتقاداتش مقاومت كرد. سپس میرحسن پس از تحمل سه سال حبس، در بهمن ماه سال 1364 از زندان آزاد شد. او پس از خلاصی از زندان، مطلع شد كه برادرش میرحسین، در آبان ماه سال 1363 همراه با چند پیشمرگه مجاهد، در یك درگیری چند ساعته در كردستان، تیری به قلبش خورده و كشته شده است، برادری كه 25 سال بیشتر نداشت.

نام مستعار میرحسین در سازمان، یونس بود، نام سردار شورشی جنگل های گیلان. میرحسن نیز بعدها همین نام را بر خود نهاد تا راه نیمه تمام برادرش میرحسین را به پایان برساند!

 خواهر كوچكتر میرحسن طاهره، كه در ایران زندانی بود، پس از تحمل 7 سال از زندان گوهردشت آزاد شد. او نیز پس از گذشت چند ماه از آزادی اش از زندان، می خواست از طریق كردستان وارد عراق بشود كه در مرز دستگیر شد و پس از انتقال به زندان اوین و بعد از تحمل شكنجه ها، اعدام شد. در آن حین پدر پیر میرحسن را نیمه شب از رشت به تهران بردند به این بهانه كه می خواهند چند سئوالی از او بكنند. همین كه جسد بی جان دخترش طاهره را به او نشان دادند، پدر پس از تحمل چند روز عذاب از غصه دق كرد و مرد. بعد از آن می توان تصور كرد، بر سر مادر این خانواده با انبوه خاطرات ویران شده و امیدهای بر باد رفته كه دیگر تنها و یكه در خانه مانده بود، چه آمده است!

میرحسن علاقه داشت سلاح به دست بگیرد! او جوانی مهربان و پر شور بود. چیزی كه در او برجسته بود، فروتنی و وقارش بود. او فردی ورزشكار بود كه در دوران نوجوانی، بچه های محله را جمع می كرد و به آنان آموزش فوتبال می داد. همه مردم محل به او علاقه داشتند. در رشته ورزش كشتی، در سطح استان مقام اول را داشت و در ورزش كاراته در میان هم تیم هایش برجسته بود. او با همین انگیزه های انسانی، می خواست كه خانواده اش را تنها نگذارد. مادرش پس از فوت میرحسین، به میرحسن كه تازه از زندان آزاد شده بود، التماس كرد تا مادرش را تنها نگذارد. مادر به بیماری پیری زودرس مبتلا شده بود. در حالی كه 45 سال بیشتر نداشت، تمام موهای سرش در طی دوران زندان و مرگ بچه هایش، سپید شده بود. مادر آن قدر شكسته شده بود كه معتقد بود، دیگر انگیزه هواداری از مجاهدین را ندارد. در حالی كه او در فاز سیاسی مبارزه مجاهدین علیه جمهوری اسلامی، به عنوان مادر رضایی ها در شهر رشت، شهره عام و خاص شده بود. به هر حال مادر برای تغییر وضعیت جامعه و مردم تلاش كرده بود. مادر در سال 1364 به پای میرحسن افتاد، مویه و التماس كرد كه این راه را ادامه ندهد، دیگر توانی در او نیست، طی این چندین سال از لحاظ مالی و جانی و روحی، به انتها رسیده است.

میرحسن، روزی در عراق به خواهرش معصومه، نقل كرد، روز خداحافظی از مادرم، سنگ از دیدن ضجه هایش متلاشی می شد. آن چنان به من چسبیده بود، گویا هرگز نمی تواند از من جدا شود. به مادر گفتم، می خواهم به مبارزه ام ادامه بدهم، چون اگر نروم، در این جا فنا خواهم شد. ولی قول می دهم كه همیشه با تو تماس گرفته و نامه بنویسم. به هر رو با آن كه هر دو گریه و ناله سر دادیم، از هم جدا شدیم.

 در سازمان مجاهدین امكان این كه كسی بتواند با خانواده اش تماس تلفنی بگیرد، وجود نداشت. واژه خانواده، مترادف با عشق به همدیگر، یعنی وابستگی بورژوایی، حل نشدن در رهبری و نسپردن خویش به مسعود رجوی، معنی می داد. ولی آن زمان كه مسعود رجوی گفت، می توانید چند دقیقه با خانواده تان تماس تلفنی بگیرید و نظرشان را راجع به ما بپرسید، پس از سال ها جدایی، وسط مكالمه، تماس تلفنی را قطع كردند و گفتند، آن چه را كه ما می بایست می گرفتیم، گرفتیم!

میرحسن در عراق و در سازمان مجاهدین، مسئولیت توزیع مواد غذایی در سطح بغداد را به عهده داشت و همیشه می بایست با خودرو مسایل طاقت فرسای حمل و نقل را حل و فصل می كرد. او همیشه تنها و آخرین فردی بود كه پس از خالی شدن سالن غذاخوری، وارد می شد و غذایش را تنها صرف می كرد. مسعود رجوی بارها متذكر شده بود كه ما افراد ذیصلاح و با توان ایدئولوژیك را پشت جبهه قرار می دهیم، چون حمل سلاح راحت تر از حل مسایل پشت جبهه است و ادامه می داد، ارتش ما از عملكرد نیروهای پشت جبهه انگیزه می گیرد. ولی این حرف فریبی بیش نبود. چون بارها به صورت خصوصی به اعضای بالاتر گفته بود، افرادی را در كارهای طاقت فرسا قرار می دهیم كه احساس می كنیم با ما مسئله دارند یا این كه شاید روزی دچار مشكل شوند، چون افراد مسئله دار با كار طاقت فرسا، تضادشان حل خواهد شد.

 بنابراین نام میرحسن، یونس توزیع معروف شد. یعنی جنس توزیع می كرد.

معصومه خواهر میرحسن، طی سال های اول ورودش به سازمان، بارها سراغ برادرش را از مسئولین سازمان گرفت. كاك عادل(محمد سادات دربندی)، صدیقه(افسانه شاهرخی) و حسین ابریشم چی، به وی جواب می دادند كه خجالت بكش، این جا برادر و فامیل بازی معنی ندارد، مگر تو حل نكردی، برای خودت كوله پشتی درست نكن، سرمایه مسعود رو به جیب خودت نریز، او متعلق به مسعود است و دارد كارش را می كند.

 به طور اتفاقی، روزی كه معصومه برای تمرین نظامی رفته بود، افراد بغداد را به پایگاه سردار واقع در كركوك، آورده بودند و او چند دقیقه ای توانسته بود برادرش را ببیند. برادرش را دید. ولی میرحسن جرئت نكرد با خواهرش احوالپرسی كند. چون می بایست از چند هفته قبل قرار ملاقات می گرفتند و در داخل سالن مثل دو بیگانه به همدیگر زل زده و پچ پچ می كردند. در آن دیدار كوتاه، میرحسن دیگر مثل گذشته لبخند بر لب نداشت، غمگین و سرد بود.

پس از یك ماه شنیده شد كه او همراه با گردانی كه شبانه روز كارشان تمرین نظامی بود و سلاح هم به قولی جزیی از وجودشان بود و باصطلاح با حل شدگی ایدئولوژیك به صحنه جنگ فرستاده می شدند، به جنگ رفته است.

پس از گذشت چند هفته، خواهرش معصومه به طور اتفاقی برادرش را در بیمارستان سازمان به نام طباطبایی، در شهر بغداد دید. باوركردنی نبود، سمت چپ بدنش پر از تركش بود، چشمش چندان بینایی نداشت، از گوش راست كر بود و پس از روزها بیهوشی، تازه چشم باز كرده بود، ولی هر چه معصومه به تشكیلات اصرار كرد، می خواهم از نزدیك ملاقاتی با برادرم داشته باشم، اجازه داده نشد و گفتند، نه، بایست با تشكیلات چفت كنید. بعد از آن دیدار كوتاه، معصومه برادرش را ندید تا این كه چند تن از همرزمان معصومه به وی پیشنهاد كردند كه به سازمان فشار آورده و بگوید كه باید میرحسن را ببینم. معصومه نیز سعی اش را كرد و پس از چند سال تلاش برای دیدار برادرش، مسئول بالایی از سازمان، معصومه را صدا زد و آموزش این كه چگونه انسان ها دیوانه می شوند را به وی داد! خواهر با بهت و حیرت تمام فریاد زد، منظورت چیست؟! آن مسئول سازمانی ادامه داد، برادرت آبروی رهبری را برده و رهبری را زیر علامت سئوال برده و باید مسعود با صدام حسین دیدار می كرد و حال باید شكر كنی كه او را اعدام نكرده اند!

برای خواهر باوركردنی نبود. میرحسن را به 15 سال حبس در زندان ابوغریب محكوم كرده بودند و به قول سازمان كه با پا در میانی كردن نگذاشته بود تا او را اعدام كنند و خواهر نیز باید شكرگذاری رهبری را می كرد.

معصومه یگانه نقل می كند، داستان از این قرار بود، میرحسن بعد از مجروح شدن در جنگ، دیگر تعادل روحی درستی نداشت و بارها از سازمان خواسته بود كه او را به خارج فرستاده و یا با سلاح او را روانه ایران كنند. مسئولین به وی می گفتند، تو اشتباه می كنی، باید از شهداء انگیزه بگیری، از برادرت و...!

میرحسن باز هم به همان كار قبلی یعنی توزیع موارد غذایی كه رانندگی اش هم به عهده خودش بود، ادامه داد. یك بار هم به خاطر عدم تعادلش راه را اشتباه رفته و سر از كاخ صدام حسین در آورده بود كه گارد حفاظتی صدام حسین او را ابتدا دستگیر و سپس تحویل سازمان دادند. در این رابطه مهدی ابریشم چی در نشستی گفته بود، احمق مثل گوسفند و  گاو رانندگی كرده و می خواسته كار دست برادر بدهد!

ولی باز هم سازمان حرف یونس را جدی تلقی نكرد و او را وادار به رانندگی كردند تا این كه یك روز صبح، میرحسن با ماشینش بوق زنان، وسط صبحگاه مجاهدین رفت و صف رژه صبحگاهی در وسط برنامه به هم خورد. پس از كتك مفصلی كه به میرحسن زدند، او را نزد دكتر برده و با تشخیص دكترِ سازمان، او را به مدت 6 ماه به بیمارستان روانی بغداد منتقل كردند.

و او بارها در بیمارستان می گفت، من دیوانه نیستم. اما او مجبور بود در بیمارستان باقی بماند تا این كه با دیدن بیماران روانی عراقی، حالش وخیم تر شد. به هر حال با داروهای آرامبخش فراوان، مرخص شد و سازمان او را به عنوان فردی مسئله دار كه مشكل انگیزه و توان مبارزاتی دارد، در زیرزمین پایگاه بقایی واقع در بغداد زندانی كرد. او گاهاً روزها اجازه داشت كار آشپزخانه آن جا را كه سرسام آورترین كار برای یك فرد سالم بود، انجام دهد و باصطلاح آن جا خودسازی كند.

شبی میرحسن سعی كرد در پشت ماشینی مخفی شود و به سمت خاك ایران فرار كند كه در حین فرار، او را دستگیر كردند و دوباره تحویل قرارگاه سردار خیابانی در كركوك، دادند و باز هم زیر دست كاك عادل(محمد سادات دربندی) قرار گرفت. فردی كه خودش مانند یك بیمار روانی با نفرات برخورد می كرد و اگر می فهمید كسی در سازمان مشكل دارد، روزگارش را سیاه می كرد. او، بی پرده و بی محابا، در نشست های تشكیلاتی بر سر نیروها داد می زد و فحش های چارواداری می داد. با چهره ای زرد و دست هایی لرزان، اعضاء را به سكوت و تحمل وضعیت موجود، دعوت می كرد.

 این همه ارعاب، در میرحسن عمل می كرد و او پس از هر بار تشنج شدید و كوبیدن خود به در و دیوار، دچار خونریزی می شد و كاك عادل به او می گفت، تو می توانی كار كنی، تو مریض نیستی و باید تلاش كنی، انگیزه هایت را تقویت كرده و خمینی را در وجودت بكشی!

مسئولیت جدید میرحسن از این پس، به كار گرفتن كارگران سودانی بود كه سازمان از آنان در پشت جبهه كار می كشید. این افراد با توجه به مشكل زبان، در تنظیم رابطه با افراد مجاهدین، دچار مشكل بودند. به هر حال میرحسن با آن وضع روحی و جسمی، بارها به مسئولین خود متذكر شده بود كه گاه طوری می شوم كه چشمانم جایی را نمی بیند و گاه می خواهم به كودكی كه جلویم ایستاده حمله كنم، چون گمان می برم كه آن كودك، پاسدار است! علیرغم وضعیت وخیم روحی ـ روانی كه یونس دچار آن بود و تشنجات لحظه ای كه گریبان گیرش می شد و در چارچوب هر سیستمی، هر فردی با چنین وضعیتی می بایستی بستری و تحت درمان و مداوا قرار می گرفت، اما سازمان همچنان به استثمار و بهره كشی از او ادامه داد، تا این كه میرحسن حالش به هم خورد و در یكی از حملات روحی و عدم تعادل روانی، میرحسن به كارگری دستور می دهد، كاری انجام دهد. كارگر سودانی از دستور سر باز می زند. میرحسن با تیغ موكت بری كه در دست داشت، به گردن مرد سودانی می زند و باعث مرگ او می شود و با شعار این كه من خمینی را كشته ام، فریاد درود بر رجوی، مرگ بر خمینی، سر می دهد و در حیاط پایگاه سردار خیابانی، شروع به دویدن می كند كه پس از دستگیری توسط دیگر نفرات و پس از كتك مفصلی كه می خورد، بعد از گذشت  5 روز از آن حادثه، به دولت عراق مسترد می شود.

در همان زمان مسعود رجوی در یكی از نشست ها گفت، كاش میرحسن یك نفر مجاهد خلق را كشته بود، چون من بایست با صدام حسین روبرو شوم و مسئله سیاسی به وجود بیاید.

این چنین بود كه میرحسن را در حالی كه خسته و بیمار بود، به 15 سال حبس محكوم كرده و به زندان ابوغریب عراق منتقل كردند. بعد از آن هیچ كس به ملاقاتش نرفت و بسیاری از احوال او بی خبر بودند. پس از گذشت 3 سال و اندی، با فشار زیادی كه خواهرش معصومه، به سازمان وارد كرد و در حالی كه او را نیز مورد شكنجه روحی قرار می دادند، درخواست ملاقات كرد. مسئولین به معصومه گفتند، چطور فردی را كه به سازمان از حیث سیاسی ضربه وارد كرده، می خواهی ملاقات كنی؟!

اما تا قبل از جریان روانی شدن میرحسن، تشكیلات همیشه می گفت، او فرزند مسعود است و مشكلات او به خواهرش ربطی ندارد، او به هیچ كس وابستگی ندارد.

ولی حالا او برادر معصومه بود و خواهر می بایست از بابتش خجالت می كشید و این را همواره به عنوان سركوب انتقاد و اعتراضش استفاده می كردند. معصومه با اصرار زیاد، از سازمان درخواست مواد بهداشتی و غذایی كرد كه این گونه مواد  در سازمان به اندازه زیادی موجود بود و از نظر مالی، سازمان جزو مرفه ترین ارتش های جهان تلقی می شد. علیرغم این همه توان مالی و امكاناتی و ریخت و پاش و اسراف فراوانی كه در تشكیلات وجود داشت، در مورد یك عدد صابون می گفتند كه، این اموال خلق است و از جیب خلق است و نمی توان برای موارد شخصی استفاده كرد.

اولین دیداری را كه معصومه با برادرش داشت، هیچگاه فراموش نمی كند. او چگونه می توانست با دیدن آن صحنه های فجیع و دهشتناك، سر را راحت بر بالین بگذارد، هنوز كه هنوز است و بعد از گذشت سالیان، هیچ شبی نیست كه كابوس رهایش كند. آخر وی آن چه را دید، تاثرش چنان زیاد است كه هیچگاه رهایش نمی كند. او غبطه می خورد و به خود نهیب می زند و می گوید، "ولی اگر من انسان بودم، می بایست همان روز اول از دیدن وضعیت وخامت بار میرحسن از سازمان جدا می شدم، آخر كسی كه همه چیزش را برای سازمان و مبارزه و تشكیلات گذاشته بود، این چنین و كمتر از حیوان انگاشته می شد، ما چهار تن، میرحسن، میرحسین، طاهره و من، تفاوت سنی زیادی با هم نداشتیم، اگر چه طاهره از همه ما كوچكتر بود، همه رفته بودند و من تنها مانده و می بایست تصمیم می گرفتم".

میرحسن در روز اول ملاقات، خواهرش را نشناخت و معصومه هم او را نشناخت. آخر میرحسن دیگر آن بازوها و سیمای مردانه را نداشت. مثل موجودی ذلیل، موهای سر و صورتش، تماماَ سپید شده و ریش بلندی داشت. یك اسكلت تمام عیار كه تنها پوستی زرد رنگ او را پوشانده بود. پیراهنی مندرس به تن داشت و دائماً گریه می كرد. ابتدا ضجه می كرد و داد می زد كه كمكم كنید و به قرارگاهم ببرید، من چگونه آدم كشتم، مرا به قرارگاه ببرید و آن جا زندانیم كنید، می خواهم در بین ایرانیان باشم، حداقل آن جا، جای امنی است و من می خواهم آن جا سرم را بر زمین بگذارم.

تمام زندگی اش دارو بود و غذا نمی خورد. او با خواهرش مرتب از بی خوابی، ترس، كتك و تجاوز حرف می زد. می گفت، ای كاش در زندان خمینی می بودم و همیشه می توانستم مقاوم باقی بمانم. من هر روز صبح ورزش می كنم، ولی آن قدر نیمه جان هستم كه نمی توانم ادامه بدهم.

نفری كه از طرف تشكیلات همراه معصومه رفته بود، به میرحسن زندانی گفت، من برایت نشریه مجاهد می آورم، رادیو گوش كن و سعی كن با حرف های برادر انگیزه بگیری، سعی كن هوادار باقی بمانی و بدهكار!

بار اول و دوم، پس از گذشت 3 ماه، میرحسن سعی كرد تا به ملاقاتی هایش بفهماند كه حالش خوب شده تا احیاناً آزادش كنند. ولی آخرین روز شروع به ناسزاگویی كرد و گفت، از اسكلت من چه می خواهید، من سازمان شما را سال هاست كه قبول ندارم، من این جا از گرسنگی هلاك می شوم، من این جا دارم مورد تجاوز قرار می گیرم و شما از نشریه حرف می زنید، دیگر نمی خواهم شماها را ببینم، شما چون نمك بر زخم هایم هستید؟!

میرحسن به دلیل عدم تعادل روانی و روحی اش، یك بار مشمول عفو عراقی ها قرار گرفت، ولی مسئولین سازمان كاغذ عفوی را كه در دست خواهرش بود را پاره كرده و گفتند، چطور به خودت اجازه می دهی تا پیشنهاد كنی او را آزاد كنند، او دیوانه و قاتل است این را میفهمی؟! شدیداً با خواهرش برخورد كرده و او را نیز به مرز دیوانگی كشاندند.

معصومه هم چنین اضافه می كند، "الان بسیار خوشحالم كه قاطعانه از این فرقه عقب افتاده مذهبی جداشدم، اكنون سال هاست كه همراه خانواده ام زندگی جدیدی را آغاز كرده ام، ولی نمی دانم كه طی این 15 سال، میرحسن مرده یا زنده است. مادرم هم هیچ خبری از او ندارد، من هم از ترس صدها سئوال و جواب، حاضر نیستم با خانواده ام تماس داشته باشم"!

"من وقتی از سازمان جدا شدم، با كودك دو ماهه ام در صحرای خشك رمادی و زندان مجاهدین، چه ها بر سر من و خانواده ام آوردند، در اردوگاه رمادی، پس از این كه برای نجات به كشور عربستان گریختیم، كودكم البرز، در حین عبور از مرز توسط نگهبانان مرزی تیر خورد كه هنوز هم آثار جراحات بر بدنش باقی مانده است".(1)

 
گزارش فوق، نتیجه گفت و گو  با خواهر و همرزم قربانی است كه وی هم اكنون زنده است و با دو فرزندش در كشور هلند زندگی می كند.

اما تراژدی دردناك میرحسن، به آن چه كه در بالا آمده و صحت و سقمش هنوز در پس پرده ابهام باقی مانده، تمام نمی شود. چرا این كه نگارنده، خود از نزدیك با میرحسن موسوی و بخشی از تراژدی تبخیرشدنش در تشكیلات مجاهدین، آشناست و به خاطر این آشنایی، اصرار فراوان داشتم تا هر چه بیشتر ماجرای تبخیرشدن میرحسن را از زبان های مختلف بشنوم. در این رابطه با تعدادی از دوستان و همرزمان میرحسن صحبت كردم و نظر آنان را شنیدم. تعدادی از همرزمان میرحسن كه از نزدیك، او و تشكیلات مجاهدین را می شناختند، اذعان داشتند كه گفته های خواهرِ میرحسن، معصومه، عین داده ها و تبلیغات سازمانی است و میرحسن موسوی، در سازمان مجاهدین بیمار روانی نبوده بلكه شدت نارضایتی و فشار تشكیلات او را به مرز افسردگی و ماجراجویی و فرار از سازمان كشانده و حتی وقتی میرحسن را تشكیلات به بیمارستان روانی بغداد انتقال می دهد، پس از مدت كوتاهی رییس بیمارستان به سازمان اطلاع می دهد كه این نفرِ شما روانی نیست و شما می توانید وی را از بیمارستان تحویل گرفته و مرخص نمایید.

نگارنده این سطور، میرحسن موسوی را از سال 1365 زمانی كه در سازمان مجاهدین و در گردان گیلان به فرماندهی مهدی مددی، حضور داشتم می شناسم. میرحسن با نام مستعار یونس، مانند تمامی جوانان پر شور آن گردان، حدوداً 30 سال سن داشت و تقریباً از شوخ ترین و با مزاح ترین نفرات گردان گیلان بود. گردان گیلان در منطقه نالباریس كردستان عراق استقرار نظامی داشت و طی فاصله یك سال، چندین عملیات نظامی علیه ارگان های جنگی ایران به اجرا در آورده بود. میرحسن در آن ایام از سلامت جسمی و روانی و روحیه عالی برخوردار بود، ولی پس از این كه در چندین عملیات پارتیزانی در طی سال های 1365 و 1366 شركت كرد، ابتدا دچار نقص جسمی و سپس دچار مشكل و مسئله تشكیلاتی شد و بعداً وی را به بغداد فرستادند به این بهانه كه میرحسن مشكل روانی دارد و دیوانه است! تا این كه چندین ماه میرحسن در گردان حضور نداشت و به كسی خبر ندادند كه او كجاست و چه می كند. به هر حال در یكی از روزهای پاییز در آن هوای دلپذیر و لطیف كردستان، سرِ پست نگهبانی بودم، از دور دیدم یكی همراه پاسبخش به سمت من می آید تا پست نگهبانی را از من تحویل بگیرد، نزدیك كه شد، با تعجب دیدم میرحسن است، همان فردی كه در مواجهه با دیگران و در هر لحظه برخورد، با شوخی و مزاح آغاز می كرد، ولی این بار او آن چنان افسرده و غمگین بود كه هیچ حوصله سلام و علیك با من را كه از دوستانش بودم، نداشت. بسیار حیرت كردم، اگر میرحسن بیمار جسمی یا روحی بود، در هر دو صورت نمی بایست وی را بر سرِ پست نگهبانی آن هم در منطقه حساس كردستان و آن هم با اسلحه، می گماردند. مگر این كه تشخیص فرماندهان سازمان بر این بوده باشد كه میرحسن، فردی مسئله دار است و در طی كار و ماموریت و ترساندن و پاپوش ساختن، مسئله اش حل خواهد شد!

در همین رابطه و طی سال های اخیر، تا آن جا كه در ارتباط با مرگ یا ناپدیدشدن مشكوك و پر از ابهام میرحسن با تعدادی از همرزمانش گفت و گو كردم، تعدادی به صراحت كلام و قاطعانه می گفتند كه میرحسن بیمار روانی نبوده و مرتكب هیچ عمل قتلی در بغداد نشده، بلكه سازمان برای سر به نیست كردنش مجبور شده چنین پاپوشی را برای وی ترتیب داده و وی را به صدام حسین به قیمت ارزان بفروشد یا پیشكشی كند. میرحسن در سازمان قربانی اطلاعات و مسئله ای كه با سازمان داشته شده، به ویژه فرد مجاهدی كه اكثر افراد خانواده اش در راه آرمانی دروغ و سراسر فریب، همه هست و نیست شان را بر باد داده بودند و زنده ماندن میرحسن می توانست برای آینده سازمان گران تمام شود. سازمانی كه خود را انقلاب می نامید و انقلاب در وهله اول با خوردن كودكانش می توانست سرِ پا باقی بماند.

مورد دیگر این كه جرم یك نفر مجاهد خلق در كشور عراق به عهده سازمان مزبورش بود و خودش به تنهایی پاسخگوی قانون آن كشور نبود، چرا این كه مجاهدین خلق در كشور عراق دارای هیچ گونه هویت فردی نبودند، بلكه دارای قیمی به نام مسعود رجوی، بودند كه آن قیم تمام مسائل فردی و اجتماعی اعضایش را، حتی گرفتن حقوق ماهانه شان را خود متقبل شده و پاسخگوی تمام مسائل و مشكلات اعضایش در مقابل دولت عراق بود، این یك قرارداد دو جانبه بود، یعنی این كه هر جرم و خطایی كه از هر عضو مجاهد در ارتباط با مسائل اجتماعی و سیاسی و نظامی سر می زد، دولت عراق رهبری سازمانش را مسئول می شناخت و با فردِ خاطی طرف معامله نمی شد، مگر آن جا كه صراحتاً و كتباً سازمان در موارد مشخص به اطلاع دولت عراق می رساند كه از این تاریخ ما در مورد فلان عضو، مسئولیتی نداشته و هر گونه مسئولیتش از عهده ما خارج است. ولی گویا میرحسن اولین تست تبانی و فروش اعضاء به دولت عراق بود تا بدین وسیله بتواند صاحبخانه را راضی نگهداشته و طینت ضد ایرانی آنان را ارضاء نماید. به هر حال میرحسن اولین قربانی تبانی و معامله شرم آور دولت عراق و سازمان مجاهدین قرار گرفت و همان گونه كه خود وی و خواهرش معصومه، شرح احوالش را در زندان ابوغریب گزارش كرده اند، در بدترین شرایط ممكن زندانی و شكنجه شد تا این كه پس از سالیان، جز پوست و استخوان، از وی چیزی باقی نماند.

در سال 1377، رژیم صدام حسین به خاطر سی امین سال به قدرت رسیدن حكومت ننگینش كه آن حكومت را عوامفریبانه انقلاب و به زبان عربی ثوره می نامیدند، تصمیم گرفتند تا تعدادی از زندانیانِ زندانِ ابوغریب را مورد عفو قرار دهند. میرحسن نیز كه تا آن تاریخ به همراه 100 تن از اتباع ایرانی و اعضای مجاهدین خلق در زندان ابوغریب زندانی بودند، پس از سال ها تحمل حبس و شكنجه، مشمول این عفو قرار گرفته و از زندان آزاد شد. میرحسن از زندان ابوغریب آزاد شد، اما بیش از یك روز زنده باقی نماند و طعم آزادی را نچشید! به گزارشی، مجاهدین خلق پس از مطلع شدن از آزادی میرحسن و حجم درد و اطلاعاتی كه او در طی این سال ها در سینه داشت، در راه رسیدن به اردوگاه رمادی، وی را به ضرب گلوله از پای در آوردند و به روایتی دیگر، یعنی نامه ای كه توسط یكی از همبندان میرحسن از اردوگاه رمادی به كشور آلمان و به نشریه پیوند رسید، میرحسن پس از رهایی از زندان ابوغریب، خود را به اردوگاه رمادی رسانده بوده و شبانه او را در رودخانه غرق كردند، تا هیچ گونه آثار جرم و جنایت و بی عدالتی كه بر وی رفته بود، به دست نیاید. لازم به ذكر است كه میرحسن فن شنا را به خوبی می دانست و اگر خود خود را به آب زده بود، می دانست كه نباید غرق شود.

 این چنین بود كه میرحسن، مانند سایر اعضای خانواده اش، در جنگ های مشكوك و قدرت طلبانه به نفع صدام حسین، قربانی نشد اما از شانس بدش، قربانی مرموز و مشكوك اطلاعات و تجربه دردناكی شد كه در سینه اش تلمبار داشت و در بیرون و در فضای دیگر، آن حجم از درد و اطلاعات پس از انفجار شدن، می توانست دامن سازمانش را بگیرد و بسوزاند.

از میرحسن موسوی یگانه، تا تهیه این كتاب كه ماه می سال 2006 میلادی است، هنوز هیچ گونه نشان و گوری به دست نیامده و هیچ كس حتی اعضای خانواده اش به دنبال تحقیق و تفحص در این رابطه به عراق نرفته و از رهبران مجاهدین خلق پاسخی دریافت نكرده اند!(2)
 

تهیه و تنظیم از : آقای مهدی خوشحال

31 تیر 92

..........................................

پی نوشت:

1ـ گفت و گو با معصومه موسوی یگانه، خواهر و همرزم قربانی، هلند، نوامبر سال 2004، معصومه یگانه اهل رشت، در خانواده ای ضد سلطنت متولد شد. او زمانی كه نوجوانی بیش نبود، با طوفان انقلاب ایران مواجه شد و با فضای بازی كه در آن ایام ایجاد شده بود، به مطالعه كتاب های دكتر علی شریعتی و زندگی نامه رهبران مجاهدین خلق پرداخت و به هواداری از مجاهدین مشغول شد. او زمانی كه میلیشیای مجاهدین و از فعالین سیاسی بود، بدین جرم از مدرسه اخراج شد و در فاز نظامی مجاهدین كه از سال 1360 آغاز شده بود، به مبارزات غیر قانونی علیه نظام جمهوری اسلامی پرداخت. معصومه یگانه، تنها عضو خانواده اش نبود كه علیه حكومت مركزی مشغول مبارزه بود، بلكه اكثر اعضای خانواده اش مواضع ضد حكومتی داشته و هوادار مجاهدین خلق بودند به گونه ای كه مادر معصومه یگانه در شهر رشت، به مادر رضایی ها شهرت داشت!

معصومه یگانه در اثر فعالیت های غیر قانونی، در شهریور سال 1360 دستگیر شد و به زندان افتاد، سپس در اواخر سال 1363 از زندان جمهوری اسلامی آزاد شد. او بعد از شش ماه آوارگی و زندگی مخفی در شهرهای رشت و تهران، سرانجام به سازمانش وصل شد و بنا به دستور تشكیلات در سال 1364، وارد كشور عراق و پایگاه نظامی مجاهدین شد.

او در سازمان ازدواج تشكیلاتی كرد و تا سال 1370 كه مصادف با ایام جنگ خلیج فارس و طلاق های اجباری در سازمان بود، مشغول به فعالیت بود تا این كه در این سال همراه با همسر و فرزندش از سازمان اعلام رهایی كرد كه در اثر آن، ابتدا چهار ماه را در زندان سازمان به نام دبس، گذراند و سپس به همراه خانواده اش به شهر رمادی در عراق، تبعید شدند.

معصومه یگانه هم خودش و هم خانواده اش، در طی فعالیت های سیاسی و نظامی در كنار مجاهدین خلق، دچار تلفات و ضایعات جبران ناپذیر و عبرت انگیزی شدند. طاهره یكی از خواهران معصومه، پس از تحمل هفت سال در زندان جمهوری اسلامی حلق آویز شد و به دنبال آن، پدرش بعد از گذشت دو هفته از اعدام دخترش، سكته كرد و رخت از این جهان بر بست. میرحسین یكی از برادران معصومه، در سال 1363، زمانی كه بیمار بود و تب چهل درجه را تحمل می كرد، بنا به فرمان مجاهدین، به جنگ با جمهوری اسلامی در مرز ایران و عراق رفت و كشته شد. مادر معصومه، در اثر شنیدن خبر و احوال فرزندانش، به بیماری فراموشی و افسردگی شدید مبتلا شد. همسر معصومه، در جنگ های بی سرانجام مجاهدین، مجروح شد و نوزادش نیز در سال 1370 در حین فرار به همراه والدینش از خاك عراق، تیر خورد و زخمی شد. میرحسن یكی دیگر از برادران معصومه، در اثر نارضایتی در سازمان مورد كینه و غضب رهبران سازمان واقع شد و با پاپوشی كه برایش ساختند، او را ابتدا به ده سال زندان در زندان مخوف ابوغریب محكوم كردند و بعد از آزادی نیز دست از سر تقصیراتش برنداشتند، تا این كه با ایجاد توطئه ای دیگر میرحسن را به طرز وحشیانه ای سر به نیست كردند.

معصومه یگانه، هم اكنون یكی از خواهرانش كه عضو ناراضی و جداشده از مجاهدین خلق است، در كشور سوئد زندگی می كند ولی خودش پس از سال ها تحمل رنج و محنت بیهوده، از همسرش جدا شده و هم اكنون با دو فرزندش در كشور هلند زندگی می كند. با وجود این؛ باز هم بد شانسی معصومه یگانه را رها نكرد و او كه سال ها سختی مبارزه و خیانت و جدایی و غربت را تحمل كرده بود، به بیماری مهلك سرطان مبتلا شد و هم اكنون با مرگ دست و پنجه نرم می كند. با این حال، معصومه مصمم است كه اگر عفریت مرگ به او فرصت بدهد، خاطرات سراسر غم انگیز و عبرت انگیزش را در آینده ای نه چندان دور برای آگاهی و عبرت تاریخ به چاپ برساند.

2ـ نگارنده خود مدتی در حوالی سال های 1365 و 1366 با قربانی نامبرده، همرزم و هم سنگر بوده و از نزدیك شاهد بعضی از مسائل و مشكلات میرحسن موسوی بوده است.





طبقه بندی: آرشیو 92 ،  افشاگری،  تبخیر شدگان "علی زرکش"،  پرونده،  قربانیان خشونت و ترور،  نقض حقوق اعضاء، 
برچسب ها: میرحسن موسوی یگانه، زندان ابوغریب، مهدی خوشحال، فرقه رجوی، نوید رهایی،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی