نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

مرتبه
تاریخ : شنبه 5 مرداد 1392
سیستم به شدت امنیتی و بسته بود و هر فرد مسئول مراقبت و تحت نظر داشتن افراد دیگر بود و در صورت شنیدن و یا دیدن هرگونه مسأله‌ای می‌بایست آن را به صورت کتبی به فرماندهان ارشد خود گزارش می‌کرد و در غیر این‌صورت به شدت با وی برخورد می‌شد.

قاچاق انسان
خاطرات آقای پرویز درخشان (2)

تشکیلات فرقه رجوی :

عبدالقادر جیلانی از بین بچه‌های بلوچ، اولین کسی بود که با گروه پنج نفره ما دوست شد و سر صحبت را باز کرد. فارسی را به زحمت صحبت می‌کرد، ولی خیلی شیرین حرف می‌زد و از بودنش در آنجا اظهار نارضایتی می‌کرد. عبدالقادر بعدها به همراه دو بلوچ دیگر، سرنوشت تلخی پیدا کرد و به شکل فجیعی به دست گادرهای مجاهدین خلق به قتل رسید.

حدود دو هفته‌ای در آن منطقه مسکونی که نامش را قرنطینه گذاشته بودند، سپری کردیم و بیشتر وقت به پر کردن فرم سؤالات سازمان در رابطه با پروسه گذشته و نحوه آشنایی و چگونگی آمدن به سازمان گذشت. بیشتر وقت‌ها هم فیلم‌های آموزشی یا سخنرانی مسعود رجوی را تماشا می‌کردیم. فیلمی که بیشتر از همه چیز جاذبه و انگیزه ایجاد می‌کرد، رژه نظامی بود که مجاهدین در سال ۱۳۷۱ برگزار کرده بودند و بسیاری از خبرنگاران خارجی نیز از آن دیدن کرده بودند.

این رژه در ساعت دوازده ظهر شروع شد و تا ساعت پنج عصر طول کشید و به نوشته مطبوعات خارجی حدود چهل تا هفتاد هزار جنگجوی مجاهد خلق از جلوی مسعود و مریم رژه رفتند. آن روز من با مشاهده آن فیلم و خواندن گزارشات خبری خبرنگاران خارجی، تعداد نفرات مجاهدین را همین‌طور ارزیابی کردم که بعداً متوجه شدم محاسبه‌ام به شدت اشتباه بوده است و من نیز فریب شیاد بازی رجوی را خورده‌ام.

بعد از جنگ آمریکا و عراق که همگی به اسارت ارتش آمریکا در آمدیم، متوجه شدم که کل اعضای مجاهدین حدود چهار هزار نفر بوده‌اند و از زبان گاردی‌های قدیمی سازمان که در روز رژه حضور داشتند، شنیدم که در آن روز بیشتر نفرات ده تا پانزده بار هر یک از جلوی جایگاه رژه رفته‌اند.

بدین‌گونه که افرادی را که با سان و ادوات نظامی از جلوی جایگاه و خبرنگاران خارجی رد می‌شدند را با مینی‌بوس مجدداً به آخر قرارگاه منتقل می‌کردند و آن‌ها با پوشیدن لباس‌های نظامی شکل دیگر، دوباره از جلوی جایگاه عبور می‌کردند و این حرکت برای بارها تکرار می‌شد، تا تعداد افراد ارتش به‌اصطلاح آزادی‌بخش مجاهدین چندین برابر جلوه کند.

دو هفته اقامت در قرنطینه تمام شد و این بار وارد منطقه‌ای ویلایی بسیار زیبایی شدیم که «ورودی» نامیده می‌شد. افراد واحد ضداطلاعات سازمان مجاهدین در این قسمت بودند و بیشتر وقت ده روزی که در آنجا بودیم به سؤال و جواب راجع به گذشته ما گذشت. تعمداً این منطقه را زیبا ساخته بودند تا فرد احساس کند هرچه به جلو می‌رود با شرایط و محیط بهتری مواجه می‌شود. خانه‌های مدرن و مجهز به سیستم خنک کننده با فضای سبز زیبا و محوطه گل کاری شده، فضای این منطقه را شکل می‌داد.

به ما گفته بودند با افراد دیگر رابطه نداشته باشیم، ما چهار نفر بودیم که در یک منزل ویلایی به سر می‌بردیم. یک روز از غفلت کادرهای مجاهدین استفاد کردیم و به سراغ دو نوجوان پانزده و شانزده ساله که در واحد کناری ما بودند، رفتیم و با آن‌ها شروع به صحبت کردیم. از آن‌ها پرسیدیم که با این سن و سال کم چطور سر از سیاست در آورده‌اند که در جواب گفتند به ما گفته شده که به آلمان می‌روید. ولی سر از اینجا در آورده‌ایم!

آن دو که برادر هم بودند، بسیار ناراحت و ناراضی به نظر می‌رسیدند. اسامی مستعار آن‌ها آرمین و خسرو بود. بعدها معلوم گردید که سازمان این دو برادر نوجوان را از پدر معتادشان به قیمت سیصد تا چهارصد هزار تومان خریداری کرده و با ترفند به اروپا فرستادند، آن‌ها را به عراق کشانده است. آرمین و خسرو پس از سقوط دولت صدام‌حسین و خلع‌سلاح مجاهدین، وضعیت خود را برای مقامات ارتش آمریکا توضیح دادند و جزو اولین کسانی بودند که در اسفند سال ۱۳۸۳ تحت نظر صلیب‌سرخ جهانی به ایران بازگشتند.

ده روز اقامت در قسمت ورودی، که بیشتر به سؤال و جواب و شطرنج بازی و مطالعه گذشت، تمام شد و یک روز بعدازظهر برای ما لباس فرم نظامی خاکی رنگ و پوتین آوردند و از ما خواستند که آن‌ها را پوشیده و آماده انتقال به واحد پذیرش برای طی دوره‌های نظامی شویم. یک ساعتی طول کشید تا لباس‌ها را اتو کردیم و ماشین لندکروزی آمد و به واحد پذیرش ۸۲ که حدوداً ۱۵۰ نفر در آنجا بودند، منتقل شدیم.

شب مراسم معارفه انجام شد و شام را در سالن غذاخوری بزرگ آن، که یک سالن آمفی‌تئاتر هم داشت، صرف کردیم و به یگان منتقل شدیم و رفتیم تا مابقی وسایل نظامی خود را مانند کلاه‌خود، کوله‌پشتی و دیگر تجهیزات را تحویل بگیریم تا جایمان در آسایشگاه مشخص شود.

چیزی که در ابتدا ورود به آسایشگاه نظرم را جلب کرد، کروکی روی درب شیشه‌ای سمت راست بود که نحوه آرایش تخت‌های نظامی و افرادی را که بر روی آن‌ها استراحت می‌کردند با ذکر نام و اتیکتی که روی تخت خورده بود، نشان می‌داد. بر روی درب شیشه‌ای سمت چپ هم یک علامت ورود ممنوع بزرگ که زیر آن نوشته شده بود «ورود افراد متفرقه ممنوع» خودنمایی می‌کرد. بعداً معلوم شد ارتباط داشتن در سازمان مجاهدین با افراد دیگر به‌طور کلی ممنوع است و افراد حق رابطه داشتن با یکدیگر و رفتن به آسایشگاه همدیگر را ندارند، حتی اگر افراد از دوستان نزدیک یا از یک خانواده باشند!

سیستم به شدت امنیتی و بسته بود و هر فرد مسئول مراقبت و تحت نظر داشتن افراد دیگر بود و در صورت شنیدن و یا دیدن هرگونه مسأله‌ای می‌بایست آن را به صورت کتبی به فرماندهان ارشد خود گزارش می‌کرد و در غیر این‌صورت به شدت با وی برخورد می‌شد. در یک کلام یک سیستم جاسوسی کامل و نمونه‌برداری شده از جامعه عراق صدام‌حسین، که از هر دو نفر، یک نفر با سازمان امنیت همکاری می‌کرد و مکلف به دادن گزارش دیگر افراد بود.

فردا صبح به یگان ۸۲۳ منتقل شدیم و کار و آموزش‌مان را شروع کردیم. یگان ما در ابتدا ۳۰ نفره بود، فرمانده یگان «محمدرضا نقاش» یکی از کادرهای قدیمی سازمان و اهل شمال کشور بود، ۳۰ نفر به سه دسته ۱۰ نفره تقسیم شدیم که هر ۱۰ نفر یک فرمانده داشت، فرمانده دسته ما یک خلبان هلیکوپتر به نام «مهرداد رضا‌زاده» بود که اهلیت بوشهری داشت.

فرمانده دسته دیگر یک کماندوی وزیده به نام «هادی لاری» بود و فرمانده دسته بعدی «مسعود طیبی» بود که سال‌ها در اروپا فعالیت کرده بود. این سه نفر بعدها سرنوشت‌های عجیبی پیدا کردند و هر یک به مسیری رفتند. «مسعود طیبی در پاییز سال ۸۰ با سرقت سی‌دی‌های امنیتی سازمان با نقشه پیچیده از قلعه اشرف گریخت و خود را به اروپا رساند.

«هادی لاری» در بهار سال ۸۲ در جریان جنگ آمریکا و عراق به اسارت نیروهای ۹ بدر مخالف صدام در آمد که چیزی جز مرگ زجرآور در انتظارش نبود، که توانست با چابکی تمام از دست آن‌ها بگریزد؛ ولی «مهرداد رضازاده» خلبان هوانیروز مجاهدین در جریان حمله نیروهای واکنش سریع ارتش عراق به قلعه اشرف در سال ۸۸ به طرز فجیعی کشته شد.

بیدار باش در پذیرش شش صبح بود که نیم ساعت وقت کار فردی و نیم ساعت وقت صرف صبحانه بود و در ساعت هفت می‌بایست برای گرفتن دستور کار روزانه صف می‌کشیدیم. در ساعت دوازده ظهر با پخش یک آهنگ که از طریق بلندگوهای قلعه پخش می‌شد، متوجه می‌شدیم که وقت ناهار و استراحت است و کم کم کلاس‌ها و کارها تعطیل و به طرف سالن غذاخوری به راه می‌افتادیم.
ادامه دارد...
منبع : ایران دیدبان





طبقه بندی: آرشیو 92 ،  خاطرات اعضای جداشده،  خاطرات، 
برچسب ها: خاطرات پرویز درخشان،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی