نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
فرار سیاوش سیفی و محمود ممبینی از فرقه رجوی (آلبانی) ، ، 36 ساله که چشم براه خبری از برادرم سیدعلی فتحی هستیم.خواهش میکنم هرکس میتونه کمک کنه.

مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 6 آذر 1392
اینجانب سیدمحمد حسینی متولد نیشابور و ساكن مشهد هستم. بعد از اتمام سربازی در سال 1381 به انگیزه كاریابی و به صورت قانونی از كشور خارج و به تركیه رفتم. قبل از خروج از كشور یكی از دوستانم به نام مجتبی من را به یكی از آشنایانش معرفی كرد. وی در استانبول در هتل پلاتون كار می كرد. مجتبی آدرس او را به من داد و گفت كه او برای من كار پیدا می كند. اما ...
خاطرات آقای محمد حسینی

اینجانب سیدمحمد حسینی متولد نیشابور و ساكن مشهد هستم. تحصیلاتم را تا كلاس اول راهنمایی ادامه دادم و بعد از آن بخاطر مشكلات زندگی مجبور به كار كردن شدم.

بعد از اتمام سربازی در سال 1381 به انگیزه كاریابی و به صورت قانونی از كشور خارج و به تركیه رفتم. قبل از خروج از كشور یكی از دوستانم به نام مجتبی من را به یكی از آشنایانش معرفی كرد. وی در استانبول در هتل پلاتون كار می كرد. مجتبی آدرس او را به من داد و گفت كه او برای من كار پیدا می كند. اما بعد از اینكه در استانبول به آدرس وی مراجعه كردم، او به یونان رفته بود.

پس از دو سه روز علافی چون زبان بلد نبودم در استانبول كاری پیدا نكردم و از طرفی از وضعیت اقتصادی خوبی برخوردار نبودم، بناچار و ناامید تصمیم گرفتم به ایران برگردم.

یك روز صبح ساعت 11 به ترمینال رفتم. ساعت حركت اتوبوس به ایران ساعت 2 بعدازظهر بود. در این فاصله 3 ساعته، هاج و واج و ناامید از همه جا در ترمینال قدم می زدم كه با شخصی به نام سعید آشنا شدم، او من را به قدم زدن دعوت كرد و من هم از اینكه یك ایرانی را دیده بودم خوشحال شدم و سفره دلم را برای او باز كردم.

سعید از موقعیت بدبختی من سوء استفاده كرد و به من پیشنهاد كار داد. او به من گفت كه تو در سازمان مجاهدین می توانی كار كنی، زبان انگلیسی یاد بگیری، موسیقی یاد بگیری و پول دربیاوری و هر وقت دلت خواست می توانی از گروه مجاهدین جدا شوی و خلاصه آقا و سرور خودت هستی. سعید شیطانی بود در جلد انسان كه ریا كارانه و منافقانه سعی در جذب من برای انجام كارهای تروریستی داشت و من از اینكه دارم قربانی می شوم اطلاعی نداشتم و همیشه در رویا بودم، می خواستم كار كنم تا بتوانم جهیزیه ای برای دو خواهرم تهیه كنم و عصای دست مادر سالخورده ام باشم.

اما افسوس كه این رویایی بیش نبود، من به ناچار در دامی كه سعید برای من و افراد دیگر پهن كرده بود گرفتار شدم.

... وعده های سعید را پذیرفتم، او من را به آنكارا برد و به شخصی به نام علی آنكارا از اعضای گروه تروریستی مجاهدین معرفی كرد (علی آنكارا ترك بود).

ما سه نفر بودیم، اشكان كه از قبرس آمده بود، رضا از تهران آمده بود و من. پس از معرفی ما به علی، ما را به هتل تاج برد و بعد از سه ساعت ما را با قطار از طریق سوریه به بغداد اعزام كرد.

ورود به عراق
بعد از ورود به عراق و مشاهده خانه های كلنگی و وضعیت نامناسب عراق، حالت پشیمانی و ناامیدی داشتم و سرنوشت تاریكی كه در انتظار ما بود، از پیش رویم می گذشت.

این بود كه ما تصمیم گرفتیم از همانجا برگردیم ولی آنها هر بار با تبلیغات سوء و نشان دادن در باغ سبز، سعی می كردند ما را به ادامه راه متقاعد كنند. پس از رسیدن به بغداد ما را با یك دستگاه ماشین پاجرو به محلی موسوم به اشرف بردند. بعد از اینكه به درب اشرف رسیدیم پشیمان شدیم و قصد بازگشت داشتیم و حتی چند قدمی به عقب بازگشتیم و از رفتن به داخل اردوگاه اشرف كه یك اردوگاه نظامی بود امتناع كردیم، چون علاقه ای به كار نظامی نداشتیم و انگیزه ما كار كردن بود، ولی اعضای گروه تروریستی بلافاصله جلوی ما را گرفتند و گفتن آمدن شما دست خودتان بود و رفتنتان دست خودتان نیست و ما را به زور اسلحه به داخل اردوگاه اشرف بردند.

رفتار نامناسب و ریاكارانه
در اولین روز ورود به ساختمان اشرف آنها ما را پشت درب ورودی نگه داشتند و ما چون تعداد زیادی اسلحه و وسیله نظامی دیدیم وحشت كردیم و با دو نفر دیگر به نام اشكان و رضا قرار گذاشتیم فردا صبح محل را ترك كنیم ولی آنها نگذاشتند.

به سرنوشت تاریكی می اندیشیدیم. شب شد و ما را به داخل ورودی بردند و ما را در اتاقهایی مستقر كردند. آنچه آنها می گفتند با آنچه كه می دیدم از زمین تا آسمان فاصله داشت. اعتراض كردم و زدم شیشه و تلویزیون اتاق را شكستم تا به این بهانه ما را رها كنند. همان شب من را جهت بازجویی پیش آیدین و مختار كه از مسئولین ورودی بودند بردند. آیدین با صداهای بلند و خشن به من لقب نفوذی رژیم و جاسوس دشمن می داد. او به من گفت كه به مدت دو سال تو را نگه می دارم و بیگاری از تو می كشم و 8 سال در زندان عراق می فرستم تا در آنجا بپوسی و آنها معلوم نیست كه با تو چه بكنند یا به ایران مبادله بكنند و ... دائمآ من را تهدید می كرد و با شكنجه های روحی كه بر من می دادند سعی می كردند كه از من یك فرد مطیع و حرف شنو بسازند، ولی با این برخوردهایشان تصمیم قاطع گرفتم كه خودم را نجات دهم. آنها حتی به من اجازه تماس تلفنی به مادر پیرم را تا مدت 14 ماه ندادند.

شستشوی مغزی
بعد از یك ماه بر اثر مخالفت با آنها و تصمیم بازگشت، آنها برای من نشست می گذاشتن، جلسه می گذاشتن و می گفتند ما برای خلق مبارزه می كنیم نه برای خودمان، ما هیچ چیز برای خودمان نمی خواهیم و با شعارهای فریبنده و وعده های توخالی و زور و اجبار ما را به پذیرش منتقل كردند. به جایی آمده بودم كه هیچ چیز از آنها نمی دانستم. پا به جایی گذاشته بودم كه هیچ علاقه ای به آن نداشتم. من یك روستا زاده بودم كه در روستاهای نیشابور بزرگ شده بودم و هیچ چیز از ماهیت این سازمان نمی دانستم. تا چشم باز كرده بودم بیل و كلنگ و زمین كشاورزی دیده بودم و نه اسلحه و تانك و تروریست. بعد از اینكه وارد پذیرش شدم شروع كردم به نافرمانی. هر روز من را برای نشست و توجیهات شستشوی مغزی می بردند و مرتب من را تهدید و تحقیر می كردند و مرتب از رژیم جمهوری اسلامی من را می ترساندند، ولی هر بار من می گفتم من كه چیزی نمی خواهم مگر آزادی. آنها دائمآ سر من داد و فریاد می كشیدند و به من می گفتند تو خط چه كسی را پیش می بری. تو شیاد و نفوذی هستی و ما را به زور به نشستهای انقلاب، غسل هفتگی، عملیات جاری و غیره می بردند و ما به بهانه های گوناگون از جلسات شستشوی مغزی آنها بیرون می رفتیم.

نشست های اجباری
چند نمونه از شركت اجباری افراد در این نشستها كه همان كلاسهای فرقه بود به یاد دارم كه برای شما می نویسم:
یك روز كه در اعتصاب غذا بودم و با آنها صحبت نمی كردم دیدم كه تعدادی فرمانده فردی به نام فرهاد كه بلوچ بود را از زمین بلند كرده بودند و به زور به عملیات جاری می بردند كه من مداخله كردم و با آنها به جرو بحث پرداختم كه یكی از آنها به نام ابراهیم به من گفت خودت هم بیا برویم و او را رها كردند و به من چسبیدن و من با آنها درگیر شدم، این درگیری منجر به این شد كه دست راست من زخمی شود و تاندونهایش پاره شود. چون تعداد آنها زیاد بود من به اجبار دست خودم را به شیشه زدم تا بشكند و از خودم با شیشه دفاع كنم.

فردی بود به نام سهراب اهل كرج كه از رفتن به نشستها خودداری می كرد، ولی چون فشار زیادی روی آن بود یك روز اقدام به خودكشی كرد و با خوردن 60 عدد قرص اعصاب دچار مسمومیت شد كه بلافاصله به بیمارستان منتقل شد و بعد هم او را به اتاقی انداختند و تا مدتها در آنجا بود.

فرد دیگر كه بر اثر فشارهای روحی، روانی شده بود و حاضر به شركت در نشستها نمی شد اقدام به خودسوزی نمود كه منجر به سوختگی دست راست او شد. اسم این فرد محمود بندی اهل آبادان بود و ساكن اصفهان، در حال حاضر هم در اصفهان ساكن است و از نزد آمریكائیها فرار كرد.

فرد دیگری بود به نام مجید اهل كرمانشاه، او در مقطع پراكندگی قصد فرار داشت كه توسط عناصر كادر قدیمی به ضرب گلوله كشته شد. این فرد بر اثر اینكه او را سوژه كرده بودند و در نشستها به او فحش و ناسزا می گفتند به لحاظ روانی وضعیت نامناسب روحی پیدا كرده بود.
محمد حسینی/ مرداد 1383
........................................
1392/09/06



طبقه بندی: آرشیو 92 ،  نجات یافتگان،  خاطرات اعضای جداشده، 
برچسب ها: محمد حسینی، خاطرات حسینی، فرقه رجوی، تركیه،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

نوید رهایی روی موبایل

تصویر روز

مرصاد

 فرقه جنگ طلب مجاهدین

كردكشی

نوید رهایی


در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، بالاخص فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و تلگرام به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

لرستان
قربانیان ترور

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

شهید علی صیاد شیرازی

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

خودسوزی

جاسوسی

جاسوسی فرقه رجوی در فضای مجازی

سی خرداد 1360

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

آقای علی مرادی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

آقای ابراهیم خدابنده

 خانواده

خانم ثریا عبداللهی

فرقه رجوی

نه آقاجون، ما اینجا حق آب و گل داریم

اردوگاه اشرف بعد از اخراج منافقین

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی