نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

مرتبه
تاریخ : سه شنبه 22 بهمن 1392
جمهوری اسلامی در مجامع حقوق بشری گیر داده بود که مجاهدین نمی گذارند کسی با خانواده اش ملاقات کند. مسعود رجوی هم دور برداشت و گفت: ما خانواده ها را با خرج خودمان به اینجا می آوریم. یک دفعه خورد به حمله امریکا و خانواده ها به قرارگاه اشرف سرازیر شدند. شرح صحنه‌ی اولین گروه ایرانیان اینطور بود.

اشرف
خاطرات اولین ملاقات با پدرم در اشرف
21 بهمن 92

جمهوری اسلامی در مجامع حقوق بشری گیر داده بود که مجاهدین نمی گذارند کسی با خانواده اش ملاقات کند. مسعود رجوی هم دور برداشت و گفت: ما خانواده ها را با خرج خودمان به اینجا می آوریم. یک دفعه خورد به حمله امریکا و خانواده ها به قرارگاه اشرف سرازیر شدند. شرح صحنه‌ی اولین گروه ایرانیان اینطور بود.

صبح من از خواب بلند شدم و برای صبحانه به سالن غذا خوری رفتم. دیدم هیچ فرمانده ای وجود ندارد. لایه بالای بیست سال سابقه سازمان در قرارگاه نیستند. ساعت ده دیدم محمد که فامیلش را فراموش کردم و از فرماندهان بود، با عجله آمد چند کلمن نوشیدنی برد. ما نمی دانستیم چه خبر است.

من چند سال قبل از این، گیر داده بودم که بگذارید من یک تماس با خانواده‌ام بگیرم. آنها نگران من هستند. من نامزد داشتم و بی خبر آمده بودم. بگذارید به نامزدم بگویم برود پی زندگیش. با این حال اجازه نداده بودند من تلفن بزنم. گفتند نامه بنویس که نامه های من هم نرفته بود. یعنی نفرستاده بودند. خلاصه دیدم شرایط آماده است گفتم: من می خواهم یک تلفن به خانه بزنم جوابی نگرفتم.

پس از مدتی گفتند: بیا یک زنگ به خانه اتان بزن. یک فرم هم جلوی من گذاشتند که هدف کار نیرویی است و کلی هم توجیه کردند که چه بگویم خلاصه در اطاق بغلی هم که من اشتباهاً واردش شدم دیدم دو نفر مشغول کنترل تلفن افرادی هستند که تماس می گیرند.

من در قرارگاه موزرمی در العماره عراق بودم. قرار بود به دروغ من را به عملیات داخله بفرستند. فرمانده من مراد خاکسار بود. قرار بود با هم به عملیات برویم. یک روز دیدم مراد نیست. سر من را کلاه گذاشته بودند. مراد با کس دیگری به عملیات رفت و عملیاتش موفق بود، اما وارد عملیاتی شده بود که نباید می شد. وی زخمی و دستگیر شد. در میان دستگیر شدگان مراد تنها کسی بود که اسم واقعی من را می دانست و اسم من را به رژیم لو داده بود.

یک روز به من گفتند پدرت آمده ملاقاتت در اشرف. زیاد وقت نداری. ساعت چهار و ربع بعد از ظهر بود. گفتم: ساعت چند آمده که من زیاد وقت ندارم؟ گفتند دوازده. گفتم خوب چرا الان میگویید؟ گفتند پدرت اسم واقعیت را گفته ما اسم واقعی تو را نمی دانستیم! این دروغ مطلق است. اگر شهید شده بودم چنان پرسنلی سازمان اسم کامل من را روی سنگ قبرم میزدند که نگو و نپرس. می شدم قهرمانی از خطه شاه عبدالعظیم.

لج کرده بودم و نمی‌خواستم به ملاقات بروم. حرفم این بود که چرا به من دیر گفته‌اید. من یک عنصر ایدئولوژیک سازمان هستم. از تاریخ سرنگونی صدام که خیلی از قدیمی ها روی میز سازمان‌(۱) هستند من یک روز روی میز نبوده ام. ترسیدید پدرم من را از مبارزه ببراند؟

خلاصه رفتم ملاقات، پدرم زد زیر گریه و گفت: به من گفته اند تو نمی خواهی من را ببینی! چی باید جواب می دادم؟ باید می گفتم من در سازمانی هستم که از طرف من، به تو که پدرم هستی دروغ گفته اند و اصلا به من نگفته بودند پدرت آمده.

از ساعت دوازده ظهر با این حرفها که من نمی خواهم ببینمش مشغولش کرده بودند. بدون این که من اطلاعی از موضوع آمدن او داشته باشم. او هم گیر داده بود که تا نبینمش، نمیروم. به این ترتیب آن‌ها آنقدر موضوع را کش داده بودند تا اینکه گفته بودند در یک زمانبندی یک ربعه بگذارند من را ببیند.

باور کنید صحنه کربلا بود. همه را تحریک کرده بودند که با خانواده هایشان بجنگند. من خلاصه اش میکنم به اندازه کافی داستان «ننگ ما فامیل الدنگ ما» معروف است. ولی تعدادی هم بودند که خیلی مثبت برخورد کردند و تحت تاثیر تحریکات فرمانده هانشان قرار نگرفتند و با متانت ضمن اعلام نارضایتی از مبارزه خود  علیه رژیم با کمال احترام دفاع کردند.

من هم همین کار را کردم که احترام پدرم را نگاه دارم. خواستم به پدرم بگویم من بزرگ شده‌ام. گفتم من دیگه آن آدم شوت و بازی گوش گذشته نیستم.

یک لحظه من را تنها نمی گذاشتند. مقابل آن‌ها هم خجالت می کشیدم بپرسم نامزد من بعد از من چی شد؟ جواد خراسان برادر مسئول قرارگاه ما کنار من بود. زهرا نوری فرمانده قرارگاه ما هم دورتر بود. من به خاطر اینکه به پدرم بگویم من در یک جای مترقی هستم که زنان فرمانده هستند او را به سرمیز خود دعوت کردم و به پدرم گفتم این خانم فرمانده است. پدرم هم خیلی محترمانه گفت: خواهر عزیزم من این همه راه آمدم فرزندم را ببینم و یک انتقاد به شما دارم چرا نگذاشتید یک تماس بگیرد تا هم ما از نگرانی هشت ساله در بیاییم هم نامزدش تعیین تکلیف شود. شما فقط موقعی اجازه دادید او تلفن کند که دیگر ما مطلع شده بودیم فرزندمان اینجاست. جواد خراسان توپید به پدرم و گفت آره …

از این آره هایی که توش هزارتا معنی خوابیده. یعنی اگر حرف بزنی دندون‌هات رو خرد میکنم. یعنی اگر وضع ما مثل قبل بود الان خردت میکردیم. تو الان مدیون مایی که اینجا هستی.

من هم خیلی بهم ریخته بودم. خواستم میز را چپه کنم و دست به یقه بشوم بگویم این خلق قهرمان که حرف می زنید یکی هم پدر من است. ولی به خاطر اینکه امت همیشه در صحنه دست و پا بسته من را به آمریکایی ها تحویل ندهند، خویشتن داری کردم و فقط به جواد خراسان گفتم پدر من است و مسئولیت جواب دادن به سوالهایش با من است. او هم ساکت شد. هر چی صبر کردم از سر میز بلند نشد و بعد مجبور شدم یک یادداشت به او بدهم و بگویم لطفا یک دقیقه من را تنها بگذارید تا از پدرم سوال خانوادگی و خصوصی بپرسم. با این حال در یک قدمی من راه می رفتند.

صحنه و برنامه را طوری آماده کرده بودند که کسی نتواند با خانواده اش صحبت کند. سیاوش برای خودش از میکروفن بلند سخنرانی میکرد و برایش مهم نبود که کسی گوش میکند یا نه. پدر من میخواست گوش کند که از زیر میز زدم به پایش گفتم ولش کن به من گوش کن.

از او پرسیدم؛ پدرم ، من که از خانه بی خبر رفتم سر نامزد من چه بلایی آمد؟ او گفت: گرفتیمش برای برادرت. لبخند زدم در ظاهر ولی از درون داغون شدم. به خودم گفتم این چه پدری است، می خواهد من را تحت فشار بگذارد و با این حرفها از مبارزه ببراند.

به هر حال پدرم رفت. می خواستم بعنوان احترام با پدرم با اتوبوس تا دم در قرارگاه اشرف بروم. ولی یک نفر دم در ایستاده بود و دستش را دم در گرفته بود تا کسی سوار نشود.

احمقانه بود کسی که با پدرش جنگیده و در حال خداحافظی است دیگه کجا میخواهد برود. به زعم خودم میخواستم با یک بدرقه‌ی ساده تا دم اتوبوس یک تاریخ سی ساله را با پدرم که رابطه درستی نداشتم از ته دل جبران کنم.

میخواستم پدرم ببیند من آزاد هستم و در مبارزه ام اینقدر پاسفت هستم که اگر در اتوبوس رژیم هم سوار شوم آسیبی به عقاید من نمی خورد، ولی نگذاشتند.

پدرم رفت و من در فکر حرف آزار دهنده اش بودم. بعدها برادرم به ملاقاتم آمد و گفت ما پنح سالی صبر کردیم تو مفقود بودی و فکر کردیم مرده‌ای. چون در این پنح سال خبری از تو نشد من با نامزد تو ازدواج کردم. بعد‌ها خبر دار شدم که این دختر بیچاره چندین بار می خواسته خودش را بکشد ...

من تنها نبودم. مثل من آدم‌های زیادی بودند که بخاطر قطع شدن از خانواده اشان و اینکه امکان تماس نداشتند مشکلات زیادی برای خودشان و خانواده اشان پیدا شد. صحنه های خانواده ها پشت درب اشرف گویای بخشی از واقعیت است.

سازمان دیده است که این برخورد های غلط فاجعه آفریده ولی حاضر به پذیرش این خطاها نیست. بارها نوشته ام مریم رجوی یک معذرت خواهی کند. به خاطر اشتباهاتی که کرده است یک انتقاد به خودش بکند. ولی هیهات از انتقاد پذیری. انتقاد و دیگ و ... برای بقیه ارزش است نه برای رهبر. امیدوارم یک روزی لااقل یک معذرت خواهی کنند.

پانویس:

۱- اصلاح روی میز بودن، یعنی فرد مسئله دار است و هر روز مشکلی برای سازمان درست می‌کند.

............................
نوید رهایی /22 بهمن 92





طبقه بندی: آرشیو 92 ،  اشرف نیوز،  نجات یافتگان،  خاطرات،  خاطرات اعضای جداشده،  نقض حقوق اعضاء،  نقض حقوق خانواده ها، 
برچسب ها: خاطرات، اشرف، خانواده، فرقه رجوی،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی