نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 20 فروردین 1393

صدای فریادهای دلخراش از دیگر سلولها به گوش میرسید که معمولا نیمه های شب صورت میگرفت و معلوم بود که دارند افراد را شکنجه میکنند.! شرایط سلول قابل تعریف نبود، به دلیل نبودن تهویه و پنجره‌ای ؛ روزها گرم و شبها سرد بود و با قطع کردن آب، بوی دستشوئی آزار دهنده بود. (برای جلوگیری از استحمام اغلب آب را قطع میکردند.) ...

خاطرات آقای جمال عظیمی (مجید کاویانی)

خاطرات آقای جمال عظیمی (مجید کاویانی) – قسمت دوم

... حوالی ساعت ۱۲ بود که صدای داد و فریاد شدیدی در داخل سالن به گوش میرسید. معلوم بود چند نفری دارند یکی را کتک میزنند. حدود نیم ساعت این وضعیت ادامه داشت و ما همه با اضطراب و نگرانی گوش میدادیم و هم دیگر را نگاه میکردیم. کسی نمیتوانست حرفی بزند، تا اینکه صدا پس از مدتی خاموش شده و ۱۰ دقیقه بعد در سلول ما باز شد و مختار و عادل یکی را به داخل انداخته و درب را به شدت بستند. همه با ناباوری جلو رفته و با س_چ که تقریبا بیهوش بود مواجه شدیم. بینی و لب و دهان او خونی بود و صورت و زیر چشمهایش کبود شده بود. او را به سختی به کنار اتاق کشیده و به دیوار تکیه دادیم تا حالش بهتر شود. پس از مدتی که مقداری حال او جا آمد پرسیدیم چرا تو را میزدند؟

در حالی که به سختی حرف میزد گفت: میگفتند مزدور لباسهایت را در بیاور. من قبول نمیکردم و به زور و کتک از تنم در آوردند. (توضیح: برای پوشیدن لباس زندان ).

برخورد زندانبانها بسیار خشن و همراه با توهین و به کار بردن کلمات رکیک و زننده بود. بارها برادر مجاهد! محمد سادات دربندی همراه مختار جنت صادقی با خشونت درب سلول را باز و به داخل سلول آمده و در حالی که مختار کلت ۱۶ خور یا برتا را به حالت آماده به سمت نفرات نشانه گرفته بود با فحش و ناسزا به همه میگفت ، بچسبید به دیوار کثافت‌های گاو ، مزدور!

تعدادی از ما که تجربه‌ی زندان را داشتیم، هرگز به یاد نداشته و نشنیده بودیم که زندانبان یا شکنجه گر با سلاح به داخل سلول بیاید و شروع به تهدید زندانی کند. مگر در شرایطی که بخواهند دست به کشتن زندانیان در داخل سلول بزنند!

به همین دلیل بسیار ترسناک و عجیب و غریب بود و همه نفرات از ترس هیچ عکس‌العملی نشان نمیدادند و رنگ پریده و هاج و واج به برادران مجاهد و مهربان دیروز! نگاه میکردیم.

صدای فریادهای دلخراش از دیگر سلولها به گوش میرسید که معمولا نیمه های شب صورت میگرفت و معلوم بود که دارند افراد را شکنجه میکنند.! شرایط سلول قابل تعریف نبود، به دلیل نبودن تهویه و پنجره‌ای ؛ روزها گرم و شبها سرد بود و با قطع کردن آب، بوی دستشوئی آزار دهنده بود. (برای جلوگیری از استحمام اغلب آب را قطع میکردند.)

وضعیت غذا هم بسیار بد و نامرتب بود و به عمد خارج از وعده های معمولی و دیر اقدام میکردند. بهترین غذا عدس پلو یا کتلت با نان بود که بیشتر کوکو سیب زمینی بود تا کتلت. شرایط سلول قابل تحمل نبود.

برخوردهای خشن و توهین آمیز عادل و مختار به هر بهانه ای تکرار میشد و اگر کسی سئوال میکرد با خشونت جواب رد میدادند. ( مخصوصا عادل).

بعد از ۱۰ یا ۱۲ روز (یادم نیست چند روز) شب هنگام عادل و مجید عالمیان درب سلول را باز کرده و با خشونت گفتند که وسائلتان را جمع کنید و در سمت دیوار بایستید. به همه چشم بند زده و یکی یکی از سلول خارج کردند و در بیرون ساختمان سوار ایفا نموده و چادر پشت را هم بستند و خودروها حرکت کردند.

این بار هم مثل روز اول دستگیری و انتقال از پی-جی ۱۱ .. شروع به دور زدن در محوطه‌ی قرارگاه اشرف کردند و سپس به خیابان اصلی ۶۰۰ وارد شده و مستقیم راندند تا در انتهای آن به سمت راست پیچیده و جلوی قلعه محمود قائم شهر یا قلعه ۲۰۰ متوقف شدیم. نفرات را با خشونت و توهین پیاده کرده و به داخل قلعه بردند.

و در اتاق اول سمت راست که معمولا بزرگتر از دیگر اتاق‌ها بودند انداختند.

قلعه ۲۰۰ و ۷۰۰ کاملا شبیه هم هستند و همه‌ی اشرفیها از آن مطلع اند و من مدتهای مدیدی در هر دو قلعه زندگی کرده ام و دقیقا آنجا را میشناسم. هر چند بعدها بنا بر ضرورت در همه جای قرارگاه تغییرات زیادی انجام گرفت.

وارد اتاق که شدیم ابتدا همه را به سمت دیوار نگه داشته و سپس چشم بندها را باز و برادران مجاهد! مجید عالمیان و نریمان عزتی دستورات و تذکراتی را دادند و رفتند و درب را بستند.

اینجا بر اساس ظرفیت اتاق، تعداد نفرات بیشتر و در حدود ۲۰ نفر بودیم. اغلب همدیگر را میشناختیم، چرا که طی سالیان متمادی زندگی و کار و تلاش در آنجا و در جریان مراسمها و نشستهای عمومی ، همدیگر را بارها دیده بودیم و یا دوست صمیمی و نزدیک بودیم.

لحظات اول فضا سنگین بود و کسی چیزی نمی گفت. همه دورتا دور اتاق به دیوار تکیه داده و نشسته بودیم و در دیوار و سقف اتاق و همدیگر را نگاه می کردیم. در قسمت شمال اتاق یک توالت و یک روشوئی و دوشی برای حمام درست کرده و با پنل آنرا از اتاق جدا کرده بودند.

همه به فکر فرو رفته بودند و لابد همه در عالم رویا، شاهباز زرین بال ذهن را در گذشته ها و رویاهای تلخ و شیرین خود، فارغ از هر قید و بندی به پرواز درآورده و با خود میگفتند خدایا، بی وفائی و جور زمانه را بنگر که ما در دنیای کودکانه خود، چه اندیشه های طلائی و خوابهای خوشی برای مردم میدیدیم و برای تحقق آن سقف زندگی حداکثر ۶ ماهه برای خود در نظر گرفته بودیم،(می گویند در مبارزات چریک شهری عمر یک چریک حداکثر ۶ ماه است.) اما با چه واقعیتهای تلخ و جفا کاریها و نامردمی‌هائی روبرو شدیم . و تازه معلوم نیست که چه سرنوشتی در انتظار ما هست. زمانی این افکار تلختر و آزاردهنده تر میشد که این جفاکاریها از طرف یاران و مسئولین و فرماندهان والا مقام! صورت میگرفت.

شرح این هجران و این خون جگر کی توان پنهان نمود تا روز دگر

من به یاداولین روزهائی که در سال ۶۵ از سلیمانیه به اشرف آمده بودیم، افتاده بودم. همه‌ی نفرات با چه شور و شوق وصف ناپذیری مشغول نظافت وآماده سازی محل جدید بودیم. اتفاقا اولین جایی که نظافت کردیم و راه‌اندازی شد همین قلعه ها بودند. در آن زمان حسین ابریشمچی (برادر کاظم) مسئول ما بود (از سلیمانیه با یک دستگاه هینو با هم به محل جدید آمده بودیم). به محض ورود به دشت بزرگ و خشک و بی آب وعلف اشرف، بچه ها از کاظم پرسیدند برادر کاظم این جا خیلی بزرگ است می‌خواهیم چه کار کنیم ؟ کاظم گفت : نخیر آقا ، سازمان ما خیلی بزرگتر از این حرفهاست !

یادم می آید اولین تضادی که بچه ها در مورد قلعه و اتاقها مطرح کردند این بود که این جا زندان است و ما یاد زندانهای رژیم می افتیم و دلمان میگیرد! بچه ها درست میگفتند، قلعه‌ها زندان پادگان سپاه دوم عراقیها بود که اتاقهائی با سقف بلند داشت. هر اتاق ۲ پنجره‌ی کوچک نزدیک سقف و ۲ پنجره متوسط در کنار درب ورودی و جلوی اتاق داشت. پنجره‌ها با میله های فلزی قطور جوشکاری شده بودند.

داخل اتاقها بسیار کثیف و پر از آشغال ومدفوع انسان و گرد و خاک بود و بوی بد میداد.

ما نمی‌دانستیم که این اتاقها روزی زندان خودمان خواهد شد و در آن‌‌ها به بند کشیده خواهیم شد. حالا چشم خود و ناباورانه این حقیقت تلخ را مشاهده می کردیم.

روزها از بصورت عادی از پی هم می‌گذشت و ما هم‌چنان در حبس برادران بودیم. هیچ‌یک از ما جز مبارزه با رژیم و گذشتن از جان و مال و خانمان هیچ جرمی مرتکب نشده بودیم. اغلب بچه ها از وضعیت پیش آمده در حالت گیجی و دلهره و اضطراب به سر می‌بردند و به دنبال حل این معما بودند که چه اتفاقی افتاده و دلیل این کارها چیست؟

بچه‌ها گاهی از کسانی که بیشتر اعتماد داشتند سئوال می کردند که موضوع چیست. کسی پاسخ روشنی برای این سؤال نداشت. بعد از چندی بردن تک نفره بچه ها شروع شد و هر چند روز یکی از بچه ها را از پیش ما میبردند. فضای ابهام و سئوال همراه ترس و نگرانی بین نفرات بیشتر و بیشتر میشد. این شرایط به لحاظ روحی و روانی برای همه بسیار سنگین بود و در چهره و رفتار نفرات مشهود بود.

تقریبا یک هفته از بردن نفر اول نگذشته بود که (برای رعایت مسائل امنیتی بیشتر برای نفراتی که هنوز در لیبرتی و در چنگال فرقه اسیر هستند و مسائل دیگر از بردن اسامی نفرات معذورم ) درب اتاق باز شد و او که به سختی راه میرفت وارد شد. خدای من، چه می دیدیم؟ آیا این همان…. فلانی است؟

در سلول اشرف در تنهایی خودم گذشته را مرور می‌کردم.  و ما حالا در زندان رجوی که همه‌ چیزمان را به پای او ریخته بودیم اسیر بودیم.

ما در وحله اول نفر شکنجه شده را نشناختیم. سر و صورت، چشمها و لبها ….چنان ورم کرده و سیاه شده بود که وی قابل شناسائی نبود! پاها چنان ورم کرده و سیاه بود که نمی‌توانستیم باور کنیم چنین بلایی را بر سر پای دوستمان آورده‌اند. پاها به اندازه‌ی بالشت ورم کرده بود و خون مردگی همه‌ی جای آن را پوشانده بود. این همه بی‌رحمی قابل فهم نبود. اگر به چشم خودم نمی‌دیدم باورش برایم تقریباً غیرممکن بود.

در نگاه اول کسی جرات نمی کرد به او نزدیک شود. از آن‌جایی که هم یگانی من بود با یکی دیگر از بچه ها به او نزدیک شدیم و در کنارش نشستیم. از او پرسیدیم چرا این بلا را سرت آورده اند؟ اول میترسید چیزی بگوید. پس از آن‌که او را دلداری دادیم در اثر اصرار ما شروع به صحبت کرد و گفت از من به زور می‌خواستند بپذیرم که مزدورم و به این دروغ اقرار کنم. اتهامات زیادی را جلویم گذاشتند که بایستی آن‌ها را تأیید می‌کردم.

پرسیدیم چه کسی بود تو را شکنجه داد؟ با درد جانگاهی گفت ۳ -۴ نفر بودند. مرا به صندلی بسته بودند و از هر طرف میزدند و بیشتر «برادر حکمت» (حجت بنی عامری ) می زد و «برادر مجید عالمیان» و مختار و نریمان هم میزدند.

پرسیدیم با چه وسیله‌‌ای میزدند ؟ گفت با چوب، با کابل و «برادر حکمت» بیشتر با دم پائی میزد.

پرسیدیم داد و بیداد نمی کردی؟ گفت روی دهنم را با پارچه محکم بسته بودند و هر چه فریاد میزدم صدا در نمی آمد. گریه میکردم و با چشم اشاره میکردم ولی توجه نمی کردند و فحش میدادند و میزدند!

به نظرم برای زهر چشم گرفتن از بقیه او را با این حالت به داخل بند فرستاده بودند و البته تاثیر خود را گذاشته بود. بچه‌ها خیلی ترسیده بودند و سکوت خاصی به بند حاکم شده بود. هر کس فکر میکرد که فردا ممکن است نوبت او باشد.

روزهای بعد علی و چند نفر دیگر را بردند و ما منتظر بودیم که کی نوبت ما خواهد شد و…؟ اما ما سعادت آنرا نداشتیم که از الطاف «برادران مجاهد» خود بهره مند شویم.!

در مورد اینکه چرا همه را برای شکنجه نبردند من از سیاست و برنامه آنها خبر ندارم ولی در مورد خود من فکر می‌کنم به دو دلیل شکنجه جسمی صورت نگرفت.

۱ – شاید به دلیل اینکه من در روز اول وقتی دستور دادند پای ورقه را امضاء کنم این کار را انجام دادم و نیازی نمی‌دیدند.

۲- به دلیل مریضی من که از روی تخت بیماری مرا به زندان منتقل کرده بودند. من به دلیل درد شدید پا و سیاتیک، دارو و قرصهای مسکن مصرف می کردم. در سلول هم مستمر پی گیری می کردم که من درد دارم و داروهای مرا بیاورید اما توجهی نمیکردند. عاقبت پس از مدت‌ها برخورد مستمر و گفتگو با نگهبان‌های متعدد بالاخره روزی مختار در سلول را گشود و داروهایم را به من داد.

به نظرم اگر امکانش را داشتند همه نفرات قرارگاه را وارد داستان ۷۳ می‌کردند. اما ظاهراً تشکیلات توان ورود بیشتر به این داستان را نداشت.

نمی‌دانم دقیقاً چند نفر را در پروسه‌ی «رفع ابهام» به زندان‌های رجوی منتقل کردند. بعد از اتمام قضیه آمارهای متفاوتی بین بچه‌ها مطرح می‌شد ولی اغلب تعداد ۷۰۰ نفر را تأیید می‌کردند.

من از حساب و کتاب رجوی خبر ندارم که چرا و به چه دلیل و بر اساس چه معیاری این ۷۰۰ نفر انتخاب شده بودند. ولی میشود گفت این عده احتمالاً برای نسق گیری و خاموش کردن هر صدای مخالفی در تشکیلات و جلوگیری از گسترش نارضایتی ها و انتقادات و تناقضات خطی و استراتژیکی و سیاسی که اعضاء مستقیما به خود رجوی داشتند و حاکمیت او را تهدید می کرد انتخاب شده بودند. ظاهراً از هر کسی که فاکت نارضایتی و انتقاد و اعتراضی دیده بودند، زیر ضرب بردند تا صدای هر مخالفی را در نطفه خفه کنند.

اما نکته‌ای که قابل تامل بود اینکه رجوی حتی از قدیمی ترین و مورد اعتمادترین افراد خود مثل «آقا» (مجید معینی که از خود رجوی لقب قهرمان مقاومت در برابر شکنجه های ساواک را به او داده بود) نگذشت و تعدادی از زنان «شورای رهبری» دوره اول را هم وارد این پروسه کرد تا به زنان شورای رهبری این پیغام را بدهد که مصیبت زندان و شکنجه می‌تواند دامن هر کس را بگیرد.
ادامه دارد...
..........................
نوید رهایی

20/01/93




طبقه بندی: آرشیو 93،  خاطرات اعضای جداشده،  نقض حقوق اعضاء، 
برچسب ها: خاطرات، جمال عظیمی، مجید کاویانی، نوید رهایی،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی