نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
به دنبال وقوع زلزله شدید در سلیمانیه عراق برخی از استان های غربی کشورمان لرزیدند که در پی آن تعدادی از هموطنانمان جان خود را از دست دادند و تعدادی نیز زخمی شده اند. . ، ، مرگ بر آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر آمریکا

مرتبه
تاریخ : سه شنبه 7 بهمن 1393
خاطرات اسفندیار پناهی جداشده از فرقه رجوی

می خواهم سرنوشتی را که برایم ساختند و یک سری انسانهای باطل می خواستن با دست کثیف خود برایم بنویسند برایتان بازگو کنم ...
باسمه تعالی

« رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَهً إِنَّکَ أَنتَ الْوَهَّابُ »


بارالها، ای پروردگار ما ، از آن پس که ما را هدایت کرده ای ، دلهای ما را به باطل متمایل مساز ، و رحمت خود را بر ما ارزانی دار ، که تو بخشاینده ای»

می خواهم سرنوشتی را که برایم ساختند و یک سری انسانهای باطل می خواستن با دست کثیف خود برایم بنویسند برایتان بازگو کنم.

ای عزیزانی که الان سرنوشت مرا می خوانید خوب و با دقت بخوانید و بعد خودتان با وجدان صاف قضاوت کنید که (حقیقت از آن کیست) !

در شهرستانی از حومه اردبیل مشغول تحصیل در پایه سوم دبیرستان و به دور از غم دنیا به زندگی عادی خود مشغول بودم که تقدیر عشق در خانه  دلم را زد ، جوانی و عاشقی با هم ترکیب شدند و من عاشق دختر داییم شدم و عشق و علاقه ام به قدری بود که دیگر نتوانستم درس بخوانم ، یادم هست آن زمان آخر ترم مردود شدم ، به هرصورت دیدارهای پنهانی ما تا چند مدت ادامه داشت و صحبت های ما بیشتر درمورد ازدواج و زندگی و آینده بود، بالاخره ….تا چندین مدت این ارتباط پنهانی ادامه داشت، من دیگر نمیتوانستم لحظه ای از معشوقه خود دور شوم در یکی از این روزه ها قرار ملاقات داشتیم لحظه دیدارمان رسید نمیدانستم چه بگویم دختر داییم خودش سر صحبت را باز کرد، به او گفتم هر کجا بری من هم باهات میام، خندید و دیگه چیزی نگفت.

 هفته ای یک یا دوبار باهاش تلفنی صحبت می کردم تا اینکه یک دفعه ازش خبری نشد. من از اونجایی که سن کمی داشتم  وخجالتی بودم به خانواده ام نگفتم  که به دختر دایم عاشق شده ام و یواشکی از این و آن خبرمی گرفتم، کسی نمی دونست و خبر درستی هم به من نمی داد، دیگر داشتم دیوانه می شدم تا اینکه سه ماه از ناپدید شدن او گذشت، (حرف دل مرا آن کسانی خوب می فهمند که عاشق شده اند.) تا اینکه یک روزی داییم از ترکیه با من تماس گرفت (پدر دختری که من عاشقش بودم ) بعد از احوال پرسی بهم گفت که شنیدم که به دختر من علاقه داری و من ساکت شدم چیزی نگفتم سپس بهم گفت فردا بهت زنگ می زنم.

بعد از مدتی مجددا” دایی ام به من زنگ زد وگفت : میخواهی با دخترم صحبت کنی؟
و من خوشحال شدم واقعاً نمی  دانستم چیکار کنم دست و پایم را گم کرده بودم. گفتم کی بیام، گفت: فردا برو مشگین شهر از اونجا برایت خبر می دهم، من پول هم نداشتم از یکی ازدوستانم پول قرض گرفتم و رفتم به مشگین شهر بهم زنگ زد و گفت اگر دوست داری با دختر من ازدواج کنی و تشکیل زندگی بدهی باید بیا ی ترکیه ، هم درس می خوانی و به دانشگاه میروی و هم با دخترم ازدواج می کنی. من هم نه اینکه سن و سالی نداشتم و خوب نمی توانستم تصمیم بگیرم قبول کردم تا اینکه آذر ماه سال 81 بامن تماس گرفت و گفت فردا برو ارومیه جلوی هتل رضا، یکنفر با پژو سیاه میاد اسم تو را بهت می گوید. سپس سوار ماشین وی شو و هر کجا که آن تو را برد باهاش برو ، من رفتم ارومیه و همان نفر آمد سوار ماشینش شدم ومرا به یکی از روستاهای شهر سلماس که بنام اصلانیک بود برد؛ آنجا یک شخص بنام افشار مرا تحویل گرفت وبهخانه آنها رفتم  ، سه چهار روز به خاطر اینکه هوا خیلی برفی و سرد بود آنجا ماندیم، سپس روز پنجشنبه  به من گفتن آماده شو که داریم حرکت می کنیم سپس به من یک اسب دادند و من سوار اسب شدم و حرکت کردیم.

حدوداً یک ساعتی رفتیم که شب به یک کاروان،  که حدوداً صد اسب سوار بودند ملحق شدیم ، بعد از 5 و 6 ساعت طی مسافت به آن طرف مرز رسیدیم و  یک شخصی به نام اسد مرا در آن سوی مرز ترکیه تحویل گرفت و دو روز هم آنجا ماندیم،  سپس داییم باهام تماس گرفت و گفت امروز میای پیشم و مرا باماشین به یکی از شهرهای مرزی ترکیه  به اسم وان بردند ، آنجا من به این طرف و آن طرف نگاه می کردم که شاید دختر داییم را ببینم ولی خبری ازش نبود واز طرفی هم از روی خجالت به داییم هم نمیتونستم بگم که دخترت کجاست و او به من داستانهای دروغی تحویل می داد تا اینکه به من گفت دختر داییت رفته یک دوره کوتاه زبان خارجه بخواند سپس بر گرده به ترکیه گفتم کجا رفته. گفت: وقتی رفتی آنکار بهت می گم، سپس به هتلی  در آنکارا به اسم  قزیل تاج(تاج طلا) رفتیم ، به من یک گوشی و سیم کارت دادند ، شب یک خانمی با لحن دوستانه بامن تماس گرفت و احوال پرسی کرد و گفت من دوست دختر دائیت هستم. الان او پیش من نیست وقتی آمد من به او می گویم تا با شما تماس بگیرد، سپس گفت: اگر چیزی دلت خواست بگو برایت فراهم کنیم. گفت دوست داری به کابارا بری گفتم اون جا کجاست ؟ گفت: کسی می فرستم پیشت بر وخودت می بینی. یک جوان آمد با هم رفتیم تا اینکه دیدم اینجا جای من نیست برگشتم هتل به خاطر اینکه علاقه شدید به دختر داییم داشتم تو کابارا نموندم .

سپس فردای آن روز آن خانم که اسمش نسرین بود دوباره با من تماس گرفت ، پرسیدم از کجا زنگ می زنی گفت: فرانسه گفتم مگر دختر داییم فرانسه هست گفت پس چی فکر کردی !!؟

عشق تو الکی است تو هم بعد ازاستراحت کوتاه مدت میای فرانسه بعداز چند هفته ای در آنکارا همان خانم یک سری فیلم هائی فرستاد تا من نگاه کنم که واقعاً گفتنش خجالت آور است ، فردای آن شب مرا شخصی به نام علی مشهور به علی آنکارایی برد سوار قطار کرد به هوای فرانسه !!!!

 دوستان ! به خدا اولین بار بود که اسم سازمان مجاهدین خلق توی قطار از زبان یکی از نفرات عراقی که از ترکیه به کشورشان می رفتند شنیدم.

 بگذریم … بالاخره به عراق رسیدیم ساعت 3 و 4 شب 16/9/81 دو نفر از سازمان به سراغ من آمدند و مرابه رستورانی در بغداد برای خوردن غذا بردند و یکی از آن نفرات که اسمش آیدین بود گفت:دختر داییت منتظر توست زود باش الان او لحظه شماری می کند. اونای که عاشق شدن و یا در دوران عشق به سر بردن خوب می فهمن من در چه حالی بودم وقتی که اسمش را شنیدم.(خواننده ی  محترم این نامه نمی دانم اهل کجایید؟ از ایران یا کشورهای دیگرهستید . فقط من این متن را برای کسانی می نویسم که وجدان روشن و آگاه دارند و با عدالت قضاوت می کنند) بالاخره مرا به سازمان بردند ، بعد ها فهمیدم اسم آن جایی که می خواهم برم به اصطلاح سازمان مجاهدین خلق  هست.

 وقتی رسیدم دیدم عده ای نفرات نظامی با اسلحه در را باز کردند و من به شدت ترسیدم. از آیدین پرسیدم  آیا اینها عراقی هستندواگر بفهمند من ایرانی هستم مرا می کشند. جواب دادن نه نترس اینها خودی هستند. گفتم مگر این جا شما پادگان دارید. گفت: نه فقط برای محافظت نفرات در حال دوره زبان خارجه هستند، همین طور بحث مان نصفه ماند تا اینکه مرا به اتاقی بردند و شب خوابیدم.

 فردای آن شب یک خانم جوان که اسمش فهمینه اورانی بود به من خوش آمد گویی کرد و وقتی آن خانم را توی لباس نظامی دیدم باز ترسیدم تا اینکه گفت نترس بابا ما هم ایرانی هستیم اسم ما سازمان مجاهدین خلق هست مگر نشنیدی و من در جواب گفتم نخیرنشنیدم، گفت دختر داییت به تو سلام رساند و گفت می آیم پیش تو و من ازش پرسیدم کی میاد؟ گفت فردا و یا پس فردا و بعد فردای آن روز دو زن به نام های …… برای من لباس نظامی آوردن و من به آنها گفتم این چیست که برای من آورده اید آنها گفتند لباس نظامی مگر نمی دانی و من در پذیرش را باز کردم بیرون رفتم و آنها به من گفتند اینجا عراق است اگر از سیم خاردارها بیرون بروی آنها تو را به عنوان عابر غیر مجاز دستگیر می کنند پس بهتر است لباس نظامی را بپوشی و بروی پیش دختر دائیت و من مجبور شدم لباس نظامی را بگیرم و آنها گفتند یکنفر می فرستیم تو را پیش دختر دائیت ببرند و این چند روز انتظار من شد 9ماه ولی ازدختر داییم خبری نشد.

و از این به بعد داستان زندگی من در فرقه ی رجوی شروع شد و مدت 11 ماه طول کشید .

روزهای اول کلاس های توجیهی گذاشتند سپس رفتند سراغ ایدئدلوژی و بازی کردن با مغز ماها و من سه ماه چیزی به آنها نگفتم تا اینکه توی یک جلسه ، دختر داییم را دیدم ، بعد از آن روز من دیگه نتونستم این دوری را تحمل کنم و به مسئولان سازمان گفتم می خواهم دختر داییم را ببینم ولی جوابی نمی آمد.

یکی از نفرات سازمان (که نمی خواهم در اینجا اسمی از وی ببرم چون درحق من خوبی کرده بود و خودش هم ناچاراً آنجاست) به من گفت فرزندم اگر دوست داری یک بار دیگه پدر و مادرت را ببینی چیزی نگو تا ببینیم چه خواهد شد.

نادررفیعی ( که خدا لعنتش کند) که او را نخواهم بخشید مرا زندانی کرد، بعد از 43 روز مرا به نشستی  که اسمش دیگ بود ، بردند و فقط آنجا به من  فحش و ناسزا می گفتند و همه نفراتبه طرف من حمله کرده و تهمت و ناسزا می گفتند. فحش به پدر و مادر و فحش های رکیک که حتی توی جامعه عادی از گفتنش، آدم خجالت می کشد.

تنها ترین حق من خواستن دیدار با دختر داییم بود؛ ای مردم آگاه دنیا اگر کفه ترازوی عدالت و حقوق بشر دست شما بود به چه کسی رای می دادید؟ آنهایی که نمی توانستند حتی یک بار ملاقات برایم فراهم کنند وآنهایی که نمی توانستند مرا درک کنند  فردا چه طور می توانند مردم را درک و رهبری کنند؟ در حالی که ادعای رهبری برجامعه ی ایران و کشور ایران را دارند؟ آیا من جزیی از مردم به قول آنها در بند رژیم نبودم ؟که با من چنین رفتارهای ناپسند و ظالمانه می کردند؟

در نهایت من تصمیم گرفتم از این فرقه که رفتارهای وحشیانه و ظالمانه داشتند جدا بشم  و بعد از حمله آمریکا به خاک عراق ما فرصت یافتم از کمپ اشرف فرار کنم و خود را به آمریکائی ها معرفی کرده و بعد از گذراندن مراحل قانونی به خاک مبارک و مقدس ایران برگردم و آزادانه زندگی کنم.

و اما در جواب این فرقه که می گویند رژیم ناقض حقوق بشردر ایران هست!
از خود رهبران فرقه ی رجوی سئوال می کنم ، کدام کشور بعد از برگشتن  مخالفان دست به سلاح خود این چنین با عطوفت و مهربانی رفتار می کند و حق زندگی و حیات برای مخالفان خود قائل است؟؟
 من به چشم خود این عطوفت و مهربانی این نظام را که شما می گویید ناقض حقوق بشر را دیدم کجای این همه عطوفت و مهربانی نقض حقوق بشر است؟؟!!

من بعد از برگشتن رفتم دانشگاه درسم را تمام کردم، به لطف خداوند ازدواج کردم الان دارای دختری ناز و خوشکل هستم بعد از 12 سال تا حال خدا شاهد هیچ ارگان و نهادی به من نگفته بالای چشمت ابروست ، زندگی راحت و به دور از سیاست دارم و آسوده زندگی می کنم ، اهل سیاست هم نیستم چرا که  سیاست مال سیاستمداران است نه من و امثال من.

 از خداوند آرزو می کنم هیچ جوانی را گرفتار فرقه شیطانی رجوی نگرداند ، مواظب خودتان باشید فریب زبان شیرین افراد و سازمانی را که نمی شناسید نخورید. آنها به دنبال قدرت هستند و هر کسی که دنبال قدرت باشد به فرزند خود هم رحم نمی کند.
نتیجه گیری :
 امیدوارم دختر داییم که من به چشم اسیر فرقه ی رجوی به آن نگاه می کنم روزی طعم شیرین آزادی را بچشد و به آغوش خانواده اش که همچنان چشم انتظاراو هستند ،برگردد.
و در آخر از سازمان حقوق بشر خواهان غرامت برباد رفته خود را از فرقه ی رجوی هستم.
 
خفتگان را خبر از عالم بیداران نیست        تا غمت پیش نیاید غم دیگر نخوری
 
به امید رهایی تمامی اسیران در بند فرقه ی رجوی

اسفندیار پناهی جدا شده از فرقه ی رجوی
 مسئول انجمن فراق
 
1393/11/07





طبقه بندی: آرشیو 93،  جداشدگان از فرقه رجوی،  نجات یافتگان،  خاطرات اعضای جداشده، 
برچسب ها: خاطرات اسفندیار پناهی جداشده از فرقه رجوی، اردبیل، انجمن فراق، tvri v[، d، فرقه رجوی، منافقین،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

نوید رهایی روی موبایل

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، بالاخص فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و تلگرام به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

لرستان
قربانیان ترور

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

شهید علی صیاد شیرازی

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی