نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

در سال 1368که از اردوگاه صدام نجات پیدا کرده بودم، به منافقین پیوستم، بدون آنکه مرام و مسلک آنها را بدانم. در سال 68 به ما گفته شد بود که تا سال دیگر به ایران خواهیم رفت! و من در سادگی تمام، این را باور کرده و در آنجا مانده بودم تا قبل از امدن اسرایی که در منافقین بودند ...

خاطرات کرم خیری، از جداشدگان فرقه تروریستی رجوی (1)

خاطرات کرم خیری، از جداشدگان فرقه تروریستی رجوی (1)

بنام خداوند بخشنده مهربان

در سال 1368که از اردوگاه صدام نجات پیدا کرده بودم، به منافقین پیوستم، بدون آنکه مرام و مسلک آنها را بدانم. در لشکر 89 سازماندهی شدم. ابتدا به گردان مستقل داده شدیم و در آنجا حدوداً یکماه یا بیشتر، آموزش اولیه دیدم که شامل رزم انفرادی، سلاح کمری برتا، کلاشینکف، آرپی چی و همین طور آموزش های تشکیلاتی از جمله فرمانپذیری تشکیلات پذیر بودن، انظباط آهنین و … که از طریق نوار ویدیویی نشان داده می شدند، فرا گرفتم.

در سال 68 به ما گفته شد بود که تا سال دیگر به ایران خواهیم رفت! و من در سادگی تمام، این را باور کرده و در آنجا مانده بودم تا قبل از امدن اسرایی که در منافقین بودند، تبلیغاتی شده بود که کسانی که در نزد اینها (منافقین) بوده است، در صورت برگشت به ایران، مورد آزار و اذیت دولت قرار خواهند گرفت و حتی ممکن است حسابرسی اساسی از آنان به عمل آورده شود.

یک روزی از طرف رجوی پیام آمد و در این پیام از اسرا خواسته شد بود هر کسی که می خواهد به ایران برگردد آزاد است و می تواند برگردد. پس از شنیدن پیام رجوی، خیلی ها روانه شده اند اما من در دلم دلهره داشتم و می گفتم خدایا اگر به ایران برگردم چه سرنوشتی در انتظار من خواهد بود؟ و نهایتا به این نتیجه رسیدم که فعلا نرفته و منتظر عواقب و سرنوشت کسانی را که به ایران بر می گردند باشم و ببینم با آنان چه خواهند کرد؟

به این ترتیب تصمیم گرفتم در آنجا بمانم. چند مدت بعد از رفتن اسرا از نزد منافقین، به ما خبر دادند کسانیکه به ایران رفته اند تعدادی را اعدام کرده اند و تعدادی دیگری به زندانها انداخته اند. پس از شنیدن خبر فوق تصمیمم بر ماندنم قطعی تر شد و پیش خودم گفتم دیگر جای من در ایران نمی تواند باشد. لاجرم بایستی در اینجا بمانم. اینجا بود که سرنوشت من و سایرین رقم خورد که مجبور شدیم به خواسته های آنان تن داده و خود را به دست شرایطی بسپاریم که به هیچ عنوان خواهان آن نبودیم و هنوز نیستیم و تا ابد هم نخواهیم بود.

روزی در سالن غذا خوری نشسته بودیم (68) ناگهان از طرف مسعود رجوی پیامی راجع اینکه مریم رجوی مسئول اول سازمان منافقین شده است، خوانده شد.
تعدادی از سالن بیرون زده و به اعتراض پرداخته اند و اعتراض آنها منتفی کردن این موضوع بود که چرا مریم رجوی؟ ولی این یک کاری بود که شده بود و کسی نمی توانست در این رابطه کاری کند چون از دست کسی کاری ساخته نبود و این رجوی بود که تمام اختیارات دستش بوده و به کسی هم ارزش قاِئل نبود. من که از این موضوع چیزی سردر نمی آوردم و برایم فرقی نداشت که چه کسی می خواهد مسئول اول باشد و یا چه کسی میخواهد انتخاب شود اصلا” تو باغ این حرفها نبودم، به این ترتیب او را به عنوان مسئول اول منافقین انتخاب کردند و مسعود رجوی از مسئول اولی استعفا داده و به اصطلاح رهبر عقیدتی شد.
در سال 1370 بود که به اصطلاح انقلاب مریم شروع شد و از ما خواسته شد که در انتخاب مریم شرکت کنیم. گفته شد بند اول انقلاب بنام بند الف می باشد یعنی «طلاق»!؟ من و امسال من به آنها گفتیم ما باید چی را طلاق بدهیم؟ ما که مجرد هستیم، گفتند باید ذهنتان را طلاق داده و در این بند شرکت کنید همه به عنوان اعتراض و با تعجب از آنها پرسیدیم آیا می توانید ذهنتان طلاق بدهید را تشریح کنید؟ چون برای ما مبهم است و نمیدانیم که دقیقا از ذهن ما چه می خواهید. گفته شد شما جواب مثبت بدهید و وارد این بند بشوید، بقیه اش با ما، و همه چیز حل خواهد شد فقظ ابتدای این کار دشوار است یعنی وارد شدن به این بند و آری گفتن. پیش خودم گفتم حالا بگذار جواب مثبت بدهم و ببینم بعدش چه خواهد شد. به این ترتیب وارد این بند شده و؟ آنرا پذیرفته ام و وارد بند شدم. پس از اینکه به اصطلاح همه از این بند عبور کردیم، هفتگی نشست و تجمع دایر شده و سر این موضوع بحث میشد و هر کسی بایستی از درک و دریافت های خودش در این جلسه مطالبی را بیان میکرد. در همین بند الف بود که بسیاری از کادرهای منافقین که متاهل هم بودند و صاحب مقام هم بودند از آنها جدا شده وبا پای خودشان به کشورهای اروپا وآمریکا رفتند. اما از آنجا که ما از اردوگاه آمده بودیم و این امکان را نداشتیم، لذا چاره ای جز ماندن در نزد منافقین نداشتیم و متاسفانه محکوم به ماندن و تن دادن به شرایط آنها بودیم و به جز این کاری نمی توانستیم بکنیم.

در سال 1369 در منطقه ای بنام کفری مستقر بودیم. در این قرارگاه که قرارگاه حنیف نامگذاری شده بود، اوضاع چندان خوبی نداشتم. و حال و هوای رفتن از آنجا بر سرم زده بود اما نمیدانستم کجا بروم یکی دوبار سر حرف با یکی از مسئولین بنام “جعفر قنبری،”مرا می خواستند اخراج کنند ولی نمی دانم چه شد که از این کار صرفنظر کردنند! بعد هم خودم درخواست رفتن کردم، حسن رودباری که در آن زمان فرمانده لشکر بود، صدایم زد و حسابی مورد ضرب وشتم قرار دادند و به من گفتند اگر یکبار دیگر از آن غلطها بکنی دخلت را در میاوریم، جهت تنبیه، مرا در سنگر به صورت چهارپا که سقفم نداشت، شب تا صبح در زیر باران شدید بازداشتم کردند. صبح آن روز سرمای شدیدی خوردم اما حتی دکتر هم نبود و در حدود یک هفته تمام بیمار بودم.

روزی در قرارگاه (حنیف) بودیم، از طرف رجوی دستور آمد که هر چه سریعتر این قرارگاه را تخلیه کرده و به اشرف برگردیم!؟ در این روز سختی های بسیاری کشیدیم وبه قرارگاه اشرف رسیدیم به ما گفته شد خیلی سریع بایستی.آماده نظامی شوید و به سه راه کفری برگردید! وقتی پرسیدند داستان چیست؟ گفته شد پاسداران از آن طرف حمله کرده اند و می خواهند ما را نابود کنند. پس سریع بجنبید و تا دیر نشده در سر راه ا مستقر شده و آماده هرگونه تعرض از طرف دشمن باشید. از همین ابتدا تبلیغ بر علیه کردها آغاز شده بود و زمینه برای از بین بردن آنها داشت آماده می شد، شب بود به سمت سلیمان بک روانه شدیم و دم دمای دو نیم پس از نیم شب به محل مورد نظر رسیدیم. در سرراه کفری مستقر شده ومنتظر صبح شدیم وقتی هوا روشن شد یک ساختمان تقریبا دوکیلومتری ما بود ناگهان ساختمان زیر آتش گرفته وقتی سوال کردیم که چه اتفاقی افتاده است گفته شد تعدادی از کردها در آن ساختمان مخفی شده اند وهمه آنها مسلح هستند وبایستی همه شان را بزنیم. پس از مدتی که گذشت یک مرتبه دیدم که تعدادی از نفرات مورد نظر بیرون ریخته و به سمت کوههای شرقی دارند می دوند. در حین فرار آنها به سمت کوهها آنها را به رگبار مسلسل بستند و با کاسکاول و بی ام بی و .. به آنها یورش بردند وتقریبا همه شان را کشتند. خیلی صحنه فجیح و دردناکی بود و دل هر آدمی که ذره ای انسانیت داشت به درد می آمد. صحنه ی تکان دهنده ای بود و به نظر من یک نسل کشی تمام عیار بود. من خودم در این مدت در ماموریت، مسئولیت ام تی 23 را داشتم و در سه راه کزی مستقر بودم. پس از اتمام درگیری ،به منطقه درگیری که در نزدیکی محل قرارداشت رفته بودیم صحنه ی عجیبی را شاهد بودم در این صحنه حدود بیست و پنج الی سی نفر به قتل رسیده بودند که همگی از کردها بودند و از شب قبل توسط منافقین به دام افتاده بودند. بعداً که زیاد پرس و جو کردم متوجه شدم که اینها اصلا نمی خواستند با ما درگیر شوند وهدف اینها حمله به نیروهای صدام بود و نه چیز دیگر،اما در مسیرشان به اینها برخورد کرده و درگیر شده بودند و همگی به قتل رسیده بودند. دو روز جسدهای کردها بر روی زمین باقی مانده بود و بعد از دو روز چهار نفر از کردهای پیاده به نزد یکی از فرمانده های منافقین آمده و با آنان مذاکره کردند و به آنان گفتند چرا با ما درگیر شدید ما که با شما کاری نداشتیم ما فقط بر علیه دولت صدام وارد عمل شده ایم و از آنان اجازه خواستند که بیایند تا کشته های خود را ببرند و آنان نیز اجازه دادند اما در هنگام بردن کشته شدگان تعدادی از زنانی که نیز آمده بودند، صحنه ی دردناکی بود همه ی آنان شیون می کردند و صداشان به کوههای اطراف پیچیده بود که دل هر بیننده را به درد می آورد من همان موقع چند بار به فرمانده ام گفتم اینها با ما کاری ندارند پس چرا ما اینها را میزنیم در جواب می شنیدم تو (من) ترسو هستم و شروع می کردند به بدو بیراه گفتن از کردها و این که کردها نامرد هستند… و من را توجیح می کردند پس از مدتی که در سلیمان بیگ و سه راه کفری مستقر بودیم گفته شد باید هر چه سریعتر خودمان را به جولا برسانیم، گفتم جولا دیگر کجاست گفته شد می روی می بینی، جلوتر رفتیم و سپس ما را از روی نقشه توجیح کردند وبه ما دستور داده شد که در این مسیر هرکسی را مشاهده کردید بزنید. گفتیم چرا همه را باید بکشیم گفتند چون کسی را نمی شناسیم و مهم نیست که چه کسی در این وسط کشته میشود، شما فقط بکشید در غیر این صورت خودتان خواهید مرد…
ادامه دارد …
25 بهمن 93





طبقه بندی: آرشیو 93،  نجات یافتگان،  خاطرات اعضای جداشده، 
برچسب ها: خاطرات کرم خیری، فرقه تروریستی رجوی،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی