نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

قرار بود طبق برنامه من به نفر رابط سازمان در ترکیه زنگ بزنم و آنها دنبال من بیایند. یک هیجانی سرتاپای من را گرفته بود . از لحظاتی که در وجودم شکل گرفته بود، خوشم می آمد. انگاری فراموش کرده بودم که با چه توطئه ای من را کشانده بودند، آرزوهایی که داشتم فراموشم شده بود وانگاری قلبا پذیرفته بودم تنها راه درست همینمسیری هست که باید بروم ...

به دنبال سراب ، خاطرات احسان بیدی ـ قسمت 1 و
به دنبال سراب ، خاطرات احسان بیدی ـ قسمت دوم

قسمت دوم ـ خروج ا ز ایران و رسیدن به ترکیه

با سلام دوباره خدمت شما دوستان عزیز و وقت اینرا پیدا کردم که بخشی از خاطرات خودرا نیز بنویسم خاطراتی که الانی یک دهه ازان میگذرد ولی یکسری وقایع هیچ وقت عوض شدنی و پاک ناشدنی میباشد

من با این انگیزه که کار و حرکتم به نفع مردم کشورم می باشد ، خلاصه با شگرد تشکیلاتی سازمان برای انتقال به خارج از کشور کنار آمدم . به ترمینال مسافربری رفتم و سوار اتوبوس شدم تا اینکه زمان حرکت فرارسید قرار شده بود که خودم را به شهر گفته شده برسانم و در انجا با رابط سازمان مجاهدین اشنا بشوم که آغاز بی پایان من نیز اتفاق افتاد.

یادم می آید که راننده اتوبوس اعلام کرد که کمتر از بیست دقیقه حرکت خواهیم کرد و این فرصتی بود که برای اولین و آخرین بار با صحنه هایی که در خیابان می بینم خداحافظی کنم ، مردم و مناظری که معلوم نبود کی فرصت دوباره دیدن آن را بدست آورم . مردمی که شاهد درد و رنج آنها بودم و فکر می کردم، میروم که برای آنها آزادی بیاورم و ….

نگاهی به ساختمانها و خیابان ها و برگ های سبز درختان کردم و تمامی اینها را انگاری برای اولین بار میدیدم ، ولی یک احساس این قوت قلب را به من میداد که بدون دلبستگی ازانچه که داشتم و می دیدم دست بکشم.

زمان سفر شروع شده بود و راننده خودش را معرفی کرد و گفت آرزوی سفر خوشی را دارد ومن هم برای آخرین بار به پشت سر نگاه کردم و خانواده ام را پشت سر خودم گذاشتم.

چه لحظات سخت و دردناکی بود ، جدایی از آنها ولی یک شیرینی هم احساس می کردم و به امید انکه با تانکهای ارتش ازادی باز می گردم و اگر من هم نیستم، ولی این ملت آزاد میشوند .

در رویاهای خود غوطه ور بودم که یک صدا من را به خودم آورد، صدای مرد جوانی بود که بغل من نشسته بود . هم صحبتی با وی باعث شد که من تیک تاک زمان را فراموش کنم.

یادم میاد که شهرهای مختلف را پشت سر میگذاشتیم و با هر کیلومتر فاصله گرفتن از مبدا ، من هم از انچه که در قبل بودم فاصله میگرفتم و پایم را روی کاری که میخواستم بکنم سفت تر می کردم و با اطمینان خاطربیشتری میگرفتم.

قبل از اینکه به شهر مقصد برسم ، با رابط سازمان گرفتم. گفت در نزدیکی محل توقف اتوبوس منتظر من است. دل تو دلم نبود و دوست داشتم این زمان به تندی میگذشت تا این نفر را ببینم و هرچه زودتر به ترکیه برسم ، نه به دلیل ترس و اینکه سازمان به من گفته بود در تور رژیم هستم، بلکه یک حس دوست داشتنی همراه با کنجکاوی که زود خود را درعراق و پایگاه های سازمان مجاهدین ببینم.

خوب طبق برنامه من نفر رابط سازمان را دیدم و یادم میاد که یک ساعتی با هم صحبت کردیم و ناگفته نماند ما برای زمان استراحت نماز و غذا ایستاده بودیم. یک شماره تلفن گرفتم که درجایی از لباسم مخفی کردم و یک نقشه ترکیه و چند محل خط کشی شده بود که گفتم اینها چی هستند؟ مسئول سازمان من را توجیه کرد که اگر مآمورین مرزی سوال کردند بگو توریست هستی و قصد سیاحت داری .

قرار بود طبق برنامه من به نفر رابط سازمان در ترکیه زنگ بزنم و آنها دنبال من بیایند. یک هیجانی سرتاپای من را گرفته بود . از لحظاتی که در وجودم شکل گرفته بود، خوشم می آمد. انگاری فراموش کرده بودم که با چه توطئه ای من را کشانده بودند، آرزوهایی که داشتم فراموشم شده بود وانگاری قلبا پذیرفته بودم تنها راه درست همینمسیری هست که باید بروم.

خوب من طبق برنامه به سفر خودم ادامه دادم و چون ازقبل توجیه شده بودم میدانستم که با نهایت خونسردی باید از مرززمینی عبور کنم. راننده ما را را راهنمایی کردن و گفتند که بایستی اینجا را زمینی برویم و در انسوی خاک ترکیه باز سوار اتوبوس میشویم من که بار اولم بود از ایران خارج می شدم و تجربه ای نداشتم از دختری که همسفر من بود و دانشجوی ترکیه بود کمک می گرفتم و او من را راهنمایی می کرد و روحیه می داد که مشکلی نیست و زود همه چیز حل میشود…

همانطورم شد و بعد ازیک ساعت ویزاپای پاسپورت ما خورده و دومرتبه سواربر اتوبوس شدیم . من وقتی سوار اتوبوس شدم ، با تعجب به مسافران نگاه میکردم و باورم نمیشد که این همان اتوبوس ما میباشد و راننده دید که من تعجب کردم گفت چیه و خندید و گفت اینجا ترکیه است پسرم و برو سوار شو.

خوب نگاهی به اطرافم کردم و قیاقه جدید ادما برای من جالب بود و با همسفرهای خودم بیشتر اشنا شده بودم تا اینکه زمان همسفری به پایان رسید و من در شهر گفته شده پیاده شدم و با همسفرهای خودم خداحافظی کردم.

یادم میاد طبق توجیه یک کارت تلفن گرفتم و به شماره گفته شده زنگ زدم. باورم نمیشد که من رسیده بودم ترکیه و پا در یک دنیای دیگر گذاشته بودم و انگاری در خواب میدیدم که یعنی من دارم میرسم به عراق. یادم میاد شب بود ،حوالی ساعت ۸شب بود که من رسیده بودم استانبول و دل تو دلم نبود که نفرمربوطه را ببینم و ساعت موعود رسیده بود و از دور سایه ای به سمت من نزدیک میشد و هرچه نزدیک تر میشد خوشحال بودم از اینکه رسیدم.

به خودم امدم و دیدم نفر مربوطه نزدیک من است و خودش را محسن معرفی کرد. محسن احوال پرسی خشک و خیلی سردی کرد که برای من که با دنیایی هیجان و شوق منتظر وی بودم ، شگفتی آور بود.

بعد از یک چرخ به اطراف و یک کافه خوردن در یکی از خیابان های استانبول ، محسن به من گفت که از این به بعد اسم من بابک کوروش میباشد و می رویم به یک خانه تیمی و کسی نباید تورا بشناسد این برای من قابل درک بود چون به گفته محسن دراین خانه نفرات مختلفی هستند که میخواهند بروند عراق و وضعیت انها مشخص نیست.

ادامه دارد ...



خاطرات احسان بیدی ـ قسمت اول

داستان زندگی من نیز تلخ است ، تلخی که صد افسوس نیز به همراه خود دارد که چرا به دنبال سراب دویدم. و صد ها پرسش که آیا من نمی توانستم بجای سراب واقعیت را ببینم. متاسفانه شور و جال جوانی و شرایط سیاسی حاکم بر خانواده ام و غلیان احساسات به من اجازه نداد . دایی من زندانی سیاسی بود که در ارتباط با سازمان مجاهدین خلق دستگیر شده بود و در زندان اوین در حبس بود. من هنگامیکه به همراه مادرم برای ملاقات با دایی ام به زندان اوین می رفتم با نام ” مسعود رجوی ” آشنا شدم و شرایط موجود نیز حساسیت من را برانگیخته بود .

زندگی ما با زندانی شدن دایی ام با سازمان مجاهدین گره خورده و در هم تنیده شده بود. من از سال ۱۳۷۶ هواداری خودم از سازمان را آغاز کردم و با اشنا شدن دیگر نفرات وداشتن تیم و سرتیم مشغول به کارهای تشکیلاتی در ارتباط با سازمان شدم ولی بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم این کاری که میکنم سرانجامی ندارد . وقتی از مسولین مربوطه سوالاتی داشتم ، و جواب آنها را نمیگرفتم بیشتر برایم ابهام بوجود می آمد تا روزی که تصمیم گرفتم دیگر به کار تشکیلاتی با سازمان ادامه ندهم و این تصمیم را گرفتم و پی زندگی خودم رفتم . بعد از مدتی مشغول به کارشدم و استخدام دائم با مزایای خوب شدم. استارت زندگی من خیلی خوب زده شده بود و موفقیت هایی را در کارم داشتم ، اما یک حادثه دوباره من را به دنبال سراب کشاند.

یکی از بستگانم هنگام عبور از مرز جهت خروج از ایران دستگیر شد. اخبار سازمان حاکی بود که وی در تور نیروهای امنیتی ایران بوده است . اقوام و فامیل نمی توانستند و نمی دانستند عمق حادثه چیست و متاسفانه بعد از مدتی وی اعدام شد. بعد از این مقطع بود که دوباره سر و کله افراد سازمان پیدا شدند و تلاش می کردند که انگیزه خونخواهی و کینه را در من بپرورانند و دوباره کار با سازمان را آغاز کنم. با توجه به تجربیات قبلی ام در ارتبا با سازمان ، به آنها گفتم که خوانواده من بهای سنگینی داده اند و از طرف دیگر پاسخ به سوالات و ابهاماتی را که در مورد چگونگی فعالیت سازمان داشتم نگرفته بودم و خلاصه به آنها گفتم که مایل هستم به زندگی آرام خودم بپردازم. اما متاسفانه سازمان مجاهدین هنگامیکه دید از طریق براگیختن احساس خونخواهی و عاطفی نمی تواند من را به فعالیت دوباره با سازمان وادارد، نقشه دیگری کشید و در تماس های بعدی بطور ضمنی من را تهدید کردند که اگر با آنها همکاری نکنم من دستگیر خواهم شد و در واقع من را لو میدهند . آنها برای من استدلال می کردند که حکومت ایران همه افراد مخالف را شناسایی کرده است و قصد دارد همه آنها را دستگیر کند و تو هم جز آنها می باشی و تنها راهی ککه برای من وجود دارد این است که هر چه زودتر از ایران خارج شوی.

شرایط سختی را داشتم تجربه میکردم از طرفی یک شغل و اینده روشن و از طرفی ترس از نگرانی به مخاطره انداختن دوباره خوانواده ام واینکه عواقب ان چه میشود ؟

روزها و ساعتها درگیر این مسله بودم و سازمان در هر تماسی با من اسامی نفراتی را میگفتند که توسط رژیم ایران دستگیر شده اند و غافل از این بودم که بخش زیادی از داستان هایی که سازمان به هم می بافت ، دروغ بود. براساس اطلاعات و اخباری که سازمان می داد، ناخودآگاه ترس و وحشت همه وجودم را فرا گرفته بود و هر لحظه فکر می کردم الان دستگیر می شوم . من را در این شرایط ذهنی نگه داشته بودند و من هم از کل ماجرا بیخبر. سرانجام راهی برایم باقی نمانده بود و پیش خودم هم می گفتم سازمان همه را که دروغ نمی گوید و خلاصه تصمیم گرفتم که خودم را به دست سازمان بسپارم تا از خطر دستگیری رهایی پیدا کنم.

اگر چه هنوز در ذهنم سوالاتی بود که هنوز پاسخ نگرفته بودم و همواره با خودم درجنگ بودم . تا اینکه بعد از مدتی رابط سازمان امد و دوباره ارتباطم شکل گرفت ولی وقتی با افراد سازمان چهره به چهره می شدم و به چشم های آنها نگاه میکردم ، عدم صداقت می دیدم. دلم قرص نبود که بروم و میگفتم احسان اینها همه اش دروغ است ولی باز میگفتم اگر یک لحظه درست باشه چی؟

ادامه دارد...

احسان بیدی، تیرانا ، آلبانیا

سایت نجات یافتگان در آلبانی، سوم ژوئیه ۲۰۱۵



طبقه بندی: آرشیو 1394،  تهران،  اخبار روز،  اشرف نیوز،  جداشدگان از فرقه رجوی،  لیبرت نیوز،  خاطرات،  خاطرات اعضای جداشده،  آلبانی، تیرانا، 
برچسب ها: احسان بیدی، تیرانا، آلبانیا، خاطرات احسان بیدی، سایت نجات یافتگان در آلبانی، به دنبال سراب،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی