نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر رژیم تروریستی آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر رژیم آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر رژیم آمریکا

مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 22 مرداد 1394
من از زمان ورود دلم به حال نفرات قدیم می سوخت چرا که بهترین عمر خود را درعراق هدر داده بودند وبا هرکدام که صحبت می کردم می دیدم آنها هم با یک شیوه دیگر به این دام افتاده وآن قدر روی آنها با صحبت هاشان اثر گذاشته اند که آنها فقط متکی به رهبران فرقه شده و نشست های انقلاب آنها را از همه چیز تهی کرده است واحساس می کنند اگر از این سازمان بیرون بروند مرده ای بیش نیستند و به همین خاطر باید به آنها کمک کرد ...
سرنگونی پشت شما گیر کرده است

... من هم محفل های زیادی داشتم و بخاطر ایجاد رابطه ی سریعی که با بچه ها داشتم در جریان روحیات و نظرات آنان قرار می گرفتم. طولی نکشید که در همان پذیرش یک نشست عمومی برایم ترتیب دادند و بخاطر تنظیمات غیر تشکیلاتی و مشخصا محفل های سیاسی که داشتم، بقیه بچه ها را علیه من شوراندند. در همان نشست مرا عامل محفل نامیدند و اخطار دادند اگر این مسئله تکرار شود مسیر دیگری دربرخورد با تو گرفته می شود. مخصوصا که به دلیل شیوه ی ورودم هنوز به من مظنون بودند. ولی نهایتا با تعداد خاصی از بچه ها که اکثرا ترک زبان بودند روابط عادی خود را حفظ نمودم.

درسازمان رابطه عادی با دیگران را محفل می نامیدند و یکی از شعبه وازارت اطلاعات! وبا این می گفتند که تو دراین تشکیلات بر ضد ما و به نفع رژیم ایران کار می کنی و برای این کار نشست های ترتیب می دادند که همه علیه تو باشد و یا  مثلا یکی ازدوستان محفلی احساساتی شود بگوید که به من این حرف ها را زده تا بتوانند از تو مدارک علیه سرکوبی خودت  بگیرند وبعداٌ با آن از تو اقرارنامه دریافت کنند!

قرار بود مدت شش ماه دوره های آموزشی ما طول بکشد ولی بعدا متوجه شدیم به دلیل آماده نبودن قرارگاه ها آنها آمادگی پذیرش ما را نداشتند. بهانه آنها این بود که دوره، دوره ی سرنگونی است و ارتش شدیدا مشغول آماده سازی برای حمله به ایران می باشد.  همراه بچه های خودی این تحلیل های سازمان را به مسخره می گرفتیم چون با آشنایی نسبی که از قدرت سازمان در عراق پیدا کرده بودم همچنین وابستگی صد در صدی که به رژیم عراق داشتند، هرگونه حرکت به سمت ایران یا حمله را محکوم به شکست می دانستیم تنها امید ما حمله آمریکا به عراق بود تا ما بتوانیم روزنه ای جهت رهاشدن از آنجا بیابیم.

من بعداٌ ازسخنان افراد  این را درآوردم.
اینها  گول وعده ی اخذ پناهندگی پناهندگی از یک کشور اروپائی را خورده و به عراق آورده شده بودند وبه همه آنها وعده سه الی شش ماه  اقامت در کمپ اشرف را داده بود و بعد از آن می باید به کشوری دیگر می بردند وچون در داخل تشکیلات به نفرات گفته بودند که الان نفرات از ایران خودجوش به نزد ما می آیند و چون دست شان رو نشود ما را با شیوه های مختلف درآن مقر آموزش نگه می داشتند.

روزهای ممتد با نوار های انقلاب وقت های ما را پر می کردند وماه ها ما می باید درنشست ها می رفتیم تا درک خودمان را از نوار ها بیان می کردیم و گاه بیان می کردند که شما انقلاب را خوب دریافت نکردید و مجددا تکرار می کردند و این شده بود مرحله سرنگونی ما درمقر آموزشی وگاه به ما بیان می کردند که اگر شما انقلاب کنید وبه رهبری وصل شوید همان روز راه سرنگونی باز می شود می دانید که این نوع برخورد ها یک نوع مغز شویی بود وکاری می کردند که تو هم همان نظر را بیان کنی که آنها القا می کردند.

 منطقه ی اشرف به شدت تحت کنترل توسط چندین لایه نگهبانی بود  بجز نگهبانهای خودسازمان که در هر 300متر یک برج وجود داشت وهمیشه در آنها دو نفر نگهبانی می داد به چند لایه سیم خاردار دربیرون از آن هم حدود چهار لایه نگهبانی عراق وجود داشت و من چون برای هدف دیگری وارد سازمان شده بودم و اکنون مدت آن نزدیک به یک سال می شد و هنوز هیچ موقعیتی جهت گرفتن کیس به دست نیاورده بودم دنبال راهی بودم تا از آن شرایط خلاص شوم .

یک روز فردی بنام سجاد فرار کرد  وبعد ازچند روز او را را دستگیر کرده و دوباره به اشرف بازگردانده شد، با این حادثه ، امید من برای فرار از ارتش از دست رفت.

مخصوصا اینکه شنیدم دفتر سازمان ملل متحد در بغداد شدیدا تحت کنترل های نیروهای بعثی می باشد و من حتی در صورت موفقیت در فرار نمی توانستم خودم را به دفتر UN برسانم تا خود را پناهنده معرفی کرده و نهایتا از عراق خارج شوم.

روزها می گذشت و در خبرها می شنیدم که ارتش آمریکا در حال گسیل کردن نیرو به منطقه است و حتی پذیرش بازرسین آژانس بین المللی انرژی هسته ای توسط صدام نیز موفق نشد تا به این ریل خاتمه دهد. بالاخره در زمستان 1381 ما به سالن اجتماعات و برای سوگند مقابل مسعود رجوی برده شدیم تا با امضای تعهدنامه جلوی مسعود رسما وارد ارتش شویم. بعد از اتمام این مراسم کذایی ما دوباره به پذیرش برگردانده شدیم تا مقدمات انتقال ما به قرارگاه های مختلف ترتیب داده شود.

 لازم به ذکر است من از مسئولین پذیرش بارها خواستار یک تماس تلفنی با خانه مان شدم تا وضعیت خود را به نحوی به آنها بگویم تا هم تکلیف همسرم معلوم شود و هم آنها به نوعی از بی خبری درآیند. ولی آنها به هیچ عنوان قبول نکردند.

بعداز اینکه به یگانها دادن متوجه شدم که درسازمان تماس با خانواده یک نوع ضد ارزش به حساب می آید ونباید بگویی که من می خواهم با خانواده ام تماس برقرار کنم وخانواده را نقطه فساد ونشانه ی بریدگی از تشکیلات می دانستند!

 مدتی بعد سراغم آمدند و گفتند اگر نیرو سراغ داری از آنها دعوت کن تا به سازمان ملحق شوند. من هم بی خبر از همه جه و ترفند هایی که هواداران سازمان در ترکیه برای انتقال نیرو به عراق به آن متوسل می شوند جواب مثبت به آنها دادم تا بدین وسیله به نوعی وضعیت خود را به خانواده گزارش کنم. در تماس اول فقط آنها را باید به ترکیه دعوت می کردم و نباید هیچ چیز اضافی به خانواده می گفتم. چون در این موقع تماسم قطع می شد. من از دو نفر دعوت کردم که به ترکیه بیایند (ایرج رستگاری برادر زنم) (حمید رستگاری پسر عموی زنم). بعد از مدتی آنها به ترکیه آمدند و از من تقاضا کردند جهت تماس بعدی با آنها همکاری کنم.

من حین تماس با آنها حقیقت امر را به آنها گفتم ولی دو زن که اسم یکی از آنها مهناز بود تماس را قطع کرد و گفت: صحبت فقط باید در راستای انتقال نفرات به عراق باشد. من قبول نکردم و گفتم باید یک سری مطالب را به آنها بگویم. اوگفت خیلی خلاصه و نه خارج از موضوع.

من در تماس دوباره به آنها گفتم متن نامه هایی که می خواهید امضا بکنید را دقیقا بخوانید و اگر نخواستید نیایید که تماس دوباره قطع شد. و من با جر و بحث از ساختمان مربوطه خارج و راهی پذیرش شدم. متاسفانه عامل سازمان با بیان اینکه او در جریان امور ورود به عراق شرکت دارد و شما نگران هیچ چیز نباشید، آنها را فریب داد و آنها در اواخر سال 1381 وارد عراق شدند.

ادامه دارد ...


خاطراتی از عمر هدر رفته در فرقه رجوی - قسمت چهارم


من در بهمن ماه 1381 با 15 نفر دیگر که اکثرا بچه های ترک زبان بودیم به قرارگاه 15 به فرماندهی زنی به اسم سادات منتقل شدیم و به یگان غلام وکیلی ملحق شدیم، فرمانده دسته ی ما مجتبی اخوان بود. فردای آن روز آنها شروع به معرفی قسمت هایی از قرارگاه که شامل تعمیرگاه، آشپزخانه و غیره شدند و اتاق کامپیوتر که آن موقع بازهای کامپیوتری را می شد باز کرد واستفاده دیگر نداشت که مثلا بتوان از آن برای وارد شدن به اینترنت استفاده کرد، به ما کردند. می شد گفت یک نوع سرگرمی که بگویند ما هم بروز هستیم و...
  دو روز بعد آموزش  B.K.C مسلسل کلاشینکف شروع شده آن هم بصورت فشرده که مربی ما وحید باطبی بود. بعد از دو هفته نیز یگان ما مشغول درست کردن یک حمام و سرویس سیار شد.  در این میان اخبار حمله ی آمریکا به عراق نیز هر روز داغ تر می شد. چیزی که ما مدت ها منتظرش بودیم تا موقعیتی برای فرار پیدا کنیم.
 این اخبار از طرف سازمان به ما ابلاغ می شد که آن هم ظهر ها از طریق ویدئوپخش می شد ویا از طریق بولتن وطوری قلم داد می شد که تمام نفرات فکر می کردند در حمله آمریکا به عراق ، صدام است که پیروز خواهد شد وچند ماه بعد صدام از طریق سازمان به ایران حمله خواهد کردواین بود اما ما به یک راه دیگر فکر می کردیم  که خودمان را از تله ای که گرفتار شده بودیم رها سازیم!
 در یکی از همین روزها ما برای شلیک B.K.C به میدان تیر رفتیم و تقریبا نصف روزوقت ما را گرفت آموزش سلاحهای خمپاره 120 میلی متری و R.P.G.7 نیز ناتمام ماند و ما را جهت بار زدن مهمات و تمیز کردن آنها به قسمت پشت پذیرش سابق بردند. مسئله حمله آمریکا جدی شده بود. چیزی که اصلا سازمان از آن خوشش نمی آمد ولی ما شدیدا از آن استقبال می کردیم. یکی از همین روزها به ملاقات ایرج و حمید رفتم . افرادی که من باعث شدم زندگی آنها هم ورق دیگر بخورد وچون وجدانم ناراحت بود، ناچار بودم دل آنها را بدست بیاورم و تلویحا از آنها معذرت خواستم و قول دادم در صورت ایجاد موقعیت باهم کاری خواهیم کرد.من به شدت از اینکه مسبب آمدن آنها به عراق بودم، خودم را سرزنش می کردم حتی با افشین علوی یکی از مسئولینی که در آمدن آنها مقصر بود در مزار در گیری لفظی پیدا کردم ولی بهر حال کاری بود که صورت گرفته بود و کاری نمی شد کرد.
 بهر حال ما فریب خورده بودیم وبرای گرفتن پناهندگی به نزد آنها رفتم که شاید بعد از 3 ماه الی6 ماه ما را به یک کشور دیگر انتقال دهند اما دیدیم که فرقه راه ورودی آسان دارد اما خروج از آن سالها زندان دارد. زندگی ما را درعراق غسر قانونی کرده بودند به همین خاطر سازمان اگر به دولت عراق تحویل می داد باید 8 سال زندان را تحمل میکردیم!
 ما مجموعا کمتر از 2 ماه در قرارگاه 15 بودیم چون شرایط منطقه و حمله ی آمریکا جدی بود. بالاخره یک هفته مانده به عید 1382 سادات در یک نشست عمومی در همان قرارگاه گفت: باید به سمت مرز ایران حرکت کنیم و اشرف را ترک کنیم. صدای سوت و شادی نفرات قدیمی به هوا بلند شد. واقعا دلم به حالشان می سوخت چون احساس می کردم طی مدتی که در عراق بودند دیگر قدرت تشخیص واقعیت های منطقه و ضعف صدام و اینکه از دست او دیگر هیچ کاری برنخواهد آمد را نمیتوانستند درک کنند.
 باید یادآوری کنم که من از زمان ورود دلم به حال نفرات قدیم می سوخت چرا که بهترین عمر خود را درعراق هدر داده بودند وبا هرکدام که صحبت می کردم می دیدم آنها هم با یک شیوه دیگر به این دام افتاده وآن قدر روی آنها با صحبت هاشان اثر گذاشته اند که آنها فقط متکی به رهبران فرقه شده و نشست های انقلاب آنها را از همه چیز تهی کرده است واحساس می کنند اگر از این سازمان بیرون بروند مرده ای بیش نیستند و به همین خاطر باید به آنها کمک کرد تا از آن زنجیر های خودشان را رها سازند.
 من در تقسیم بندی به یگان حسن بهشتی منتقل شدم و ظاهرا یکی از خدمه ی نفر بر B.M.P.1 بودم. ما در یکی از همان شب ها از اشرف خارج شدیم و یه سمت شمال نزدیکی قرارگاه جلولا نقل مکان کردیم. یگان های مهندسی قبلا سنگر برای تانک ها و نفربرها درست کرده بودند. این منطقه نزدیک شهر جلولا بود و ما در قسمت کوهستانی منطقه مستقر شدیم.
 قدیمی ها می گفتند این منطقه جزفلق 2 (سپاه دوم ) عراق بود به فرماندهی عزت ابراهیم واین شخص خیلی با سران فرقه دوست بود وآنها هم نفرات خودشان را در حوزه ی ایشان پراکنده کرده کردند.
 فرمانده عملیات G.F ما علیرضا خوشنویس بود درسازمان دونوع سازمان دهی بود یکی نظامی ودیگری ایدئولوژیک به همین خاطر در صحنه، فرماندهی با علیرضا خوشنویش بود اما نشست ها را همان سادات برگزار می کرد به نظرم ضعف فرماندهی بود وبه همان خاطر هم می توانم بگویم که به خاطرجلوگیری از انشعاب سران فرقه فرماندهی سایه درست کرده بودند تا مانع فرار ناراضیان شوند.
  قرار بود درآن پراکندگی  اگرحمله ای صورت گیرد به فرمان او و هماهنگی او عمل کنیم. من همیشه از او در مورد اینکه آیا ما واقعا توانایی حمله را داریم یا نه سئوال می کردم که او فقط یک لبخند معنی دار تحویلم می داد. معنی آن را خوب می فهمیدم، یعنی چنین اتفاقی نخواهد افتاد و ما قدرت چنین کاری را هم نداریم.
 روز تحویل سال ما به پایین کوه رفتیم و از طرف مسعود برایمان هدیه آورده بودند. هدیه شامل یک قطعه ی عکس کذایی از خودش و یک پیراهن یا پبیه همچین چیزی بود و بعد آن رفتیم برای تماشای فیلم حس ششم که داستان مرده ای بود که فکرمی کرد زنده است. ما هم به اتفاق بچه های خودی سوژه فیلم را به سازمان مجاهدین تشبیه می کردیم چون داستان آن کاملا شبیه شعر و شعارهای رجوی بود.
 ما حدود دوماه بود که درآن محل استقرار داشتیم اما بدون خبر که آیا جنگ شروع شده است یا نه ویا دارند از طریق گفتگو جلوی جنگ را می گیرند!
 درآن شریط خیلی بودند که راه فرار را برنامه ریزی می کردند تا فرار کنند اما چطور از دست سازمان هم رها شویم نیروهای عراقی که جلو ما ست و چطور دور بزنیم  وبا استخبارات ومخابرات چه کنیم ، غرق در مشکلات بودیم.
 ادامه دارد ...

انجمن نجات مرکز آذربایجان شرقی
22 مرداد 94



آخرین عناوین

نوید رهایی



طبقه بندی: آرشیو 1394،  خاطرات،  خاطرات اعضای جداشده، 
برچسب ها: خاطرات، خاطراتی از عمر هدر رفته در فرقه رجوی - قسمت 3، نوید رهایی، لیبرتی، رجوی، منافقین،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید قاسم سلیمانی

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی