نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، به سرکردگی رژیم تروریستی امریکا و فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و پیام رسان ها به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

مرگ بر آمریکا ، ، " تغییر نام "کاخ سفید" به "پایگاه تروریستی و ترویج تروریسم بین المللی " ، ، مرگ بر آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر آمریکا

مرتبه
تاریخ : دوشنبه 27 مهر 1394
براتم، دلبندم ،تمامی نفسهایم به نفست بند است، تمامی افکارم لحظه به لحظه با تو می گذرد، نمی دانی که چقدر دلم برایت تنگ شده، ای کاش تا نفسی به جان دارم لحظه ای تو را ببینم و بعد بمیرم، نمی دانی منیره خواهرت و یعقوب برادرت و فرهاد پسرت و نرگس همسرت لحظه ها را به امید دیدارت به روز و سال گذارنه اند ولی تو نیامدی و من پیر و عصا به دست کوچه و مسجدها و امامزداه ها را می گردم تا سببی شوند برای وصل!

نوید رهایی

نامه خانم ربیعی به پسرش برات


خاطرت هست؛ سال 82 آمدم اشرف تا با تو ملاقات کنم به اجبار مرا بردند درون اشرف که مبادا حرفی بین من وتو رد وبدل شود، تمامی نگهبانان اطرافمان را احاطه کرده بودند تا من حرفی از خانواده و همسر فرزندت نزنم! به تو التماس کردم که برات بیا با هم بریم...


به نام خدای خالق

چون غبار ره گرفتم دامن هر رهگذاری         شاید از ره بگذری بردامنت افتد غباری

گفته بودی صبرکن تا یک شب امیدت برآید      وه که درامید یکشب صبر کردم روزگاری

برات پسرم، نورچشمم، نفس جانم، وقتی خبر انتقالت از عراق به آلبانی را شنیدم، از خوشحالی نمی توانستم اشک چشمانم را کنترل کنم با همان حال پا برهنه به طرف خانه فرهاد دویدم و فریاد زدم، فرهاد جان! مژدگانیم را بده که پدرت از عراق خلاص شد، کاش بودی و می دیدی حال پسرت را که بدتر از من رو به قبله نشست با گریه خدا را شکر می کرد!

برات جان پسرنازنینم، یادت می آید وقتی آخرین بار با تو تلفنی حرف زدم گفتی مادر در انتظارم بمان یک روز می آیم و الان از آن یک روزت سی وچهار سال است که می گذرد!
آخر چرا من نباید سی و چهارسال صدای تو را نشنوم؟
چرا نباید بدانم توکجای و چگونه زندگی می کنی؟

برات جان! مگر تو افتخاری عازم جبهه های جنگ نشدی، مگرنگفتی می خواهم ادامه ی راه دائی شهیدم التفات باشم؟ پس چه شد آن ایمان و اعتقاد تو؟!!!
تو رفتی از میهن و ملت دفاع کنی ! نرفتی که با وطن فروشان هم پیمانه شوی؟ هرچند می دانم وخیلی خوب هم می دانم که تو به اجبار و تهدید و شکنجه ربوده شدی و زندانی هستی که نمی توانی حتی بامادرت صحبت کنی!

نوید رهایی

براتم، خاطرت هست؛ سال 82 آمدم اشرف تا با تو ملاقات کنم به اجبار مرا بردند درون اشرف که مبادا حرفی بین من وتو رد وبدل شود، تمامی نگهبانان اطرافمان را احاطه کرده بودند تا من حرفی از خانواده و همسر فرزندت نزنم! به تو التماس کردم که برات بیا باهم برویم وتو وعده دادی به همین زودی خواهی آمد، یادت می آید وقتی همسرت می خواست تو را بغل کند، تو با تمام نیرو مادر و همسرت را پس زدی و گفتی تو به من نامحرمی! حتی من می خواستم یقه ی تو را درست کنم خودت را کشیدی عقب و من گریه کردم که چرا با خانواده ات مثل بیگانه و دشمن برخورد می کنی و تو جواب ندادی وگفتی می خواهم بروم هرحرفی دارید بگوئید من کار دارم و می خواهم زود بروم، هرچند می دانستم و می دانم که تو خودت نبودی! می دانم به تو میکروفون وصل کرده بودند که تمامی صحبت ها رافرماندهان شما بشنوند و از دور هم نگهبانان رجوی مراقب رفتار تو بودند که چگونه با خانواده ات برخورد می کنی و تو عوض حرف زدن ودرد دل کردن با مادر و برادرت، مثل دیوانه ها می خندیدی!

نوید رهایی

ولی پسرم الان دیگر این حناها رنگی ندارد چرا که مادرت به تمامی تاروپود فرزند خود آشنائی کامل دارد، خالق تو خداست ولی پرورش دهنده تو مادرت هست، من تو را بهتر از همه می شناسم و به خاطر همین شناختی که از تو دارم تا آخرین روز عمرم به دنبالت خواهم آمد تا تمامی واقیعت ها را به تو بگویم و تو بدانی و بفهمی که چگونه به هیچ و پوچ عمرت تمام شد، من هم عمرم به خط پایان خودش رسیده، ولی از خودم شرمنده نیستم چراکه تا پای جانم برای آزادیت تلاش کردم و چندین بار در تاریخ های ذیل به عراق آمدم.

شهریور ماه 1382 (من و یعقوب برادرت)
آذرماه 1382(همراه یعقوب، فرهاد پسرت ، و مادر فرهاد)
بهمن ماه 1382( فرهادپسرت)
90/3/27(من همراه خواهرت منیره )
90/10/12من و منیره با فرزند شش ساله منیره)
91/2/27(من همراه یعقوب و خواهرت منیره)

و تا به امروز هم چندین نامه در سایت های مختلف علی الخصوص سایت انجمن فراق درج کردم که بتوانم به این طریق پیغامم را به تو برسانم.

برات جان تا جایی که من میدانم هزاران نفر از فرقه رجوی جدا شدند و دنبال زندگی خود رفتند با هیچکس و سیاستی هم کاری ندارند مشغول زندگی و زن و بچه خودشان هستند، فکر کنم قنبر را می شناسی، وقتی گرفتار فرقه رجوی شد متاهل بود و خانه زندگی و زن بچه داشت، چندین سال گرفتار افکار بی محتوای رجویان شد و بعد از آن فرار کرد به استان اردبیل آمد و الان پشیمان سال هایی است که عمرش به تباهی رفته، همسر قنبر سالیان سال با دو دختر بچه به انتظارش نشست وقتی قنبر بعد از سالیان سال فرار کرد فوراً به زندگی خودش سر سامانی داد، نظام جمهوری اسلامی ایران وامی در اختیارش گذاشت تا زندگی از دست رفته اش را سر و سامانی دهد، دخترانش را به خانه بخت فرستاد و الان هم صاحب پسر زیبای شده و خیلی راحت و آسوده مشغول زندگی خودش است، این یک نمونه از هزاران نمونه است که من می دانم، باید به توبگویم نظام ایران هیچ کاری به هیچ کدام از نفرات جداشده ندارد، حالا چه مخالف باشد و یا موافق،می دانی برات جان! برای همسر و فرزند و پدر و مادر موافق و مخالف معنایی ندارد، نمی دانم شما با چه افکاری زندگی می کنید.

 پسرم! چند مطلبی که باید بدانی اینست که پدرت سالیان سال است که به رحمت خدا رفته و منهم به خط پایان عمرم نزدیک شده ام ، نمی خواستم ناراحتت کنم ،ولی باید واقعیت را به توبگویم !سالیان سال به امید دیدار چند دقیقه ای به دنبالت در کشور غریب آمدم ولی حاصل نشد ولی هنوز هم ناامید نشده ام و قسم خورد ه ام تا جایی که نفس دارم به دنبالت بیایم .

براتم، دلبندم ،تمامی نفسهایم به نفست بند است، تمامی افکارم لحظه به لحظه با تو می گذرد، نمی دانی که چقدر دلم برایت تنگ شده، ای کاش تا نفسی به جان دارم لحظه ای تو را ببینم و بعد بمیرم، نمی دانی منیره خواهرت و یعقوب برادرت و فرهاد پسرت و نرگس همسرت لحظه ها را به امید دیدارت به روز و سال گذارنه اند ولی تو نیامدی و من پیر و عصا به دست کوچه و مسجدها و امامزداه ها را می گردم تا سببی شوند برای وصل !

برات جان ! درسته که نیستی ! درسته که سالیان سال از مادر و برادر و فرزند و همسر خبر نداری ! ولی مادرت همیشه و همه حال مراقب اموال توست که از ارثیه پدری به تو تعلق می گیرد، پسرت فرهاد بزرگ شد و ازدواج کرد، برایش خانه خریدم وبه اسم تو یک واحد خانه وباب مغازه خریدم که البته فعلاً تا شما بیائید مغازه امانی در اختیار پسرت خواهد ماند، مقداری هم نقدی در بانک به نام خودت یعنی برات ربیعی پس انداز کردم که اگر آمدی و من نبودم مشکلی نداشته باشی ، شاید باور نکنی لقمه ای اگر بدون تو خوردم لقمه دیگری به نامت نگه داشتم ، غرض از ذکر این مطالب این است که باید بدانی که وقتی آمدی ایران هیچ مشکل خانوادگی و مالی وحتی امنیتی نداری چراکه تو یک سرباز وطن بودی وبرای دفاع همچون دائیت عازم جبهه شدی والان هم اگر برگردی حرمت همان سرباز وطن را داری، پس نگران هیچ مشکل و مسئله ای نباش تمامی مشکلات درنبودنت به سختی اکنون آسان شده.

پسرم این شماره موبایل شخصی خودم است، از تو به عنوان یک مادر خواهش می کنم تا نفسی به جان دارم با من تماس بگیر، بگذار با چشم نگران از این دنیا نروم منتظر تماست لحظه شماری می کنم:

00989147537001


نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل، نه هجرانت       
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت

چشم انتظارهمیشگی تو مادرت: مرحمت ابولفتحی

انجمن فراق



طبقه بندی: اخبار،  اخبار ایران و جهان،  آرشیو 1394،  نوید نیوز،  لیبرت نیوز،  خانواده اسرای فرقه رجوی،  نامه به اسرای فرقه،  نامه خانواده ها ، 
برچسب ها: مرحمت ابولفتحی، نامه خانم ربیعی به پسرش برات، برات ربیعی،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


لرستان
قربانیان ترور

شهید علی صیاد شیرازی

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی