نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
مرگ تدریجی فرقه تروریستی رجوی در آلبانی

سال 73 تازه وارد هیجدهمین سال بهار زندگی ام شده بودم مثل هر جوان دیگری آینده رویایی برای خودم تصور می کردم. از خوشحالی زندگی در اروپا سر از پا نمی شناختم. حسین گفت: فردا صبح به سمت اروند کنار آبادان می رویم صبح زود حرکت کردیم به آنجا که رسیدیم گفت: ما باید اول به عراق برویم تا کارمان در آنجا برای رفتن به اروپا درست شود! بدون اینکه از حسین سئوال کنیم چرا؟

خاطرات جلیل آلبوغبیش: سراب اروپا، اسارت در اشرف
 خاطرات جلیل آلبوغبیش: سراب زندگی دراروپا، اسارت درکمپ اشرف

سال 73 تازه وارد هیجدهمین سال بهار زندگی ام شده بودم مثل هر جوان دیگری آینده رویایی برای خودم تصور می کردم. برغم تلاش چرخ زندگی نمی چرخید خبرهای آن طرف آب بدجوری وسوسه ام کرده بود تبلیغاتی که از زندگی مرفع و کسب درآمدهای کلان در کشورهای اروپایی به گوشم می رسید مرا کلافه کرده بود تا اینکه یک روز وقتی در کنار رودخانه شهرمان هندیجان قدم می زدم فردی بنام حسین به من نزدیک شد، وی را کم و بیش می شناختم یکباره به من گفت: جلیل دوست داری به اروپا بروی؟!

خاطرات جلیل آلبوغبیش

برای یک لحظه خشکم زد فکر کردم دارد با من شوخی می کند به وی گفتم: داری با من شوخی می کنی؟! که با جدیت گفت: نه بخدا یک نفر قاچاقچی می شناسم که می تواند افرادی را که بخواهند به اروپا می برد! از خوشحالی زندگی در اروپا سر از پا نمی شناختم بدون فکر کردن به وی گفتم آره ولی من پولی برای سفر ندارم، که خیلی راحت گفت نگران پول نباش! بعد گفت: کسان دیگری را می شناسی که بخواهند به اروپا بروند؟ در ک لحظه دوستم محمد که وضعیتی مشابه من داشت به ذهنم آمد، شب به او گفتم دوستم هم می آید. شب سراغ محمد رفته و داستان سفر را برایش توضیح دادم که او هم بلافاصله پذیرفت.بعد از آن به حسین اطلاع دادم ما دو نفر آماده سفر هستیم که گفت: من زمان حرکت را به شما اطلاع می دهم.

من و محمد هم از اون روز برای سفر به اروپا! شروع به آماده سازی کردیم تا اینکه چند روز بعد حسین گفت: فردا صبح به سمت اروند کنار آبادان می رویم صبح زود حرکت کردیم به آنجا که رسیدیم گفت: ما باید اول به عراق برویم تا کارمان در آنجا برای رفتن به اروپا درست شود! بدون اینکه از حسین سئوال کنیم چرا؟ از عراق نزدیک غروب از شط عبور کردیم و برای آخرین بار به اروند کنار و درختان خرمایش نگاهی انداختیم و به سوی سرنوشتی نا معلوم می رفتیم ولی شوق زندگی در اروپا باعث شده بود تا ما هیچ نگرانی به خود راه ندهیم. شب به بصره رسیدیم که شباهت های زیادی با آبادان و خرمشهر خودمان داشت. اگر چه جنگ تمام شده بود ولی خرابه های بجا مانده از دوران جنگ هنوز خود را به رخ می کشید.

به بصره که رسیدیم حسین گفت: چند نفر عراقی نزد ما خواهند آمد که شما نباید با آنها صحبتی از رفتن به اروپا بکنید! در ورودی بصره چند نفر عراقی که انگار از قبل منتظر ورود ما بودند نزد ما آمدند، بعد از احوال پرسی ما را سوار یک خودروی قدیمی کرده و حرکت کردیم از حسین سئوال کردم الان کجا می رویم؟! گفت بغداد  که من فقط از شنیدن نام شهر بغداد داستان و فیلم علی بابا و چهل دزد بغداد برایم تداعی می کرد بهرحال وقتی رسیدیم حسین گفت اینجا بغداد است اما ما باید به سمت شهرخالص برویم که باز شوق رسیدن به اروپا باعث شده بود تا ما همچنان در سکوت باشیم و سئوالی نپرسیم! بنابراین بعد از عبور از شهر خالص ساعتی بعد در میانه راه خودروی ما به سمت یک جاده فرعی رفت  که کمی جلوتر از آن عده ای از سربازان عراقی ایستاده بودند. بعد از کمی توقف نزد آنها جلوتر رفتیم و در کمال تعجب ماشین ما جلوی یک پادگان نظامی توقف کرد عده ای با سلاح و لباس نظامی در مقابل درب ورودی آن در حال نگهبانی بودند که برج های بلند، سیم های خاردار اطراف آن بدجوری توی ذوق می زد و برای اولین بار بود که ترس ما را  فرا گرفت .درمیان بهت و تعجب ما متوجه شدیم نگهبانان درب اصلی با زبان فارسی صحبت می کنند یکی از آنها نزد ما آمد و گفت به قرارگاه اشرف سازمان مجاهدین خوش آمدید! که بعدها متوجه شدم اشرف نام همسر سابق مسعود رجوی است و برای اولین بار بود که اسم این سازمان را می شنیدیم، از حسین سئوال کردیم سازمان مجاهدین چه کسانی هستند؟ که سرش را پائین انداخت و به آرامی  گفت بزودی همه چیزرا می فهمید. از آنجا ما را سوار بر خودرو دیگری کردند و به داخل پادگان رفتیم وارد خیابانی نسبتا طولانی شدیم در بین راه نگاهم به چند پارک کوچک و درختانی بلند جلب شد. دقایقی بعد جلوی محلی که اتاقهایی داشت توقف کردیم و ما را به سمت اتاقی هدایت کرده و گفتند فعلا اینجا کمی استراحت کنید. ساعتی گذشت و نگرانی های من و محمد بیشتر شد و انبوهی سئوال و ابهام به ذهنمان زد از حسین سئوال کردیم آیا از اینجا قرار است برویم اروپا پس کی می رویم؟
ادامه دارد ....


منبع: انجمن نجات مرکز خوزستان
یکشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۴









طبقه بندی: اخبار،  آرشیو 1394،  استان ها،  نوید نیوز،  اشرف نیوز،  نجات یافتگان،  خاطرات،  خاطرات اعضای جداشده، 
برچسب ها: خاطرات جلیل آلبوغبیش، سراب اروپا، اسارت در اشرف، اشرف، عراق، نوید رهایی،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

نوید رهایی روی موبایل

تصویر روز

مرصاد

 فرقه جنگ طلب مجاهدین

كردكشی

نوید رهایی


در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، بالاخص فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و تلگرام به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

لرستان
قربانیان ترور

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

شهید علی صیاد شیرازی

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

خودسوزی

جاسوسی

جاسوسی فرقه رجوی در فضای مجازی

سی خرداد 1360

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

آقای علی مرادی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

آقای ابراهیم خدابنده

 خانواده

خانم ثریا عبداللهی

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی