نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری ، افشاگری ، آموزشی
پخش ده ها هزار بروشور در حومه پاریس ، ، شبکه جم سلاح فرهنگی فرقه تروریستی منافقین ، ، آل سعود طراح نشست منافقین در پاریس

نمیدانم زنده ای یا مرده؟ ولی باید به انبوه سوالات و تناقضاتی که تمامی وجودمان را فرا گرفته پاسخ بدهی که ما در آلبانی چکار می کنیم؟ به چه بهانه ای باید بمانیم؟ با کدام هدف؟ از درون وجدانهای بیدار شده مان نهیب میخوریم که دیگر دوران  فریب  ذهن تمام شد ...

نامه را به رسم معمول با یک سلام آغاز می کنم نمیدانم زنده ای یا نه.

بعنوان یک اشرفی که اکنون در کنج خلوت آلبانی در زیر خروار هزاران خاطره و دنیایی از آرزوهای قشنگ در برهوت آینده ای تاریک و سرنوشتی نامعلوم گرفتار آمده و سیل تناقضات امانش را بریده برای تسکین دردها و بلاهای بیشماری که از تو خیر که نه شرش به ما رسیده لازم دیدم لحظه ای در حال خود درنگ و برای عبرت تاریخ گذری به گذشته داشته باشم. اگر چه مخاطب من تو هستی ….

به بهمن ماه سرد سال ۵۷ برمیگردم روزی که بهاران خجسته وسبز آزادی جوانه زد ومن نیز همانند میلیونها ایرانی آزادی بعد از سالیان اسارت راجشن گرفتیم.. هنوز برسرکلاس درس و مشق را تمرین میکردیم که با تو و سازمان آشنا شدیم. در شرایط  و جو ملتهب و خروشان آن روزگار و در پس سالیان خفقان و دیکتاتوری شاه در عرصه فضای سیاسی و اجتماعی تحت تاثیر شعارهای پرجذبه و البته فریبنده تو قرار گرفتم.. شعارهای ازادی.. برابری و عدالت اجتماعی جامعه عاری از طبقات وحمایت از کارگر و دهقان و برابری زن و مرد و از همه مهم تر مبارزه با امپریالیزم امریکا و استقلال سیاسی و اقتصادی جذابیت این شعارها در آن شرایط هر جوانی به مقتضای سنی من را که ملاک انتخابشان نه برمبنی درک و شعور بل شوق و شور بود را براحتی وسوسه میکرد.

بدین سان  تو و سازمانت را بعنوان یک آرمان برگزیدم و در این راه سوگند خوردم که تاپای جان بایستم.. ماههای اولیه انقلاب تا بخود آمدم خود را در کسوت و لباس میلیشا و تمرین رژه نظامی درخلوت خیابانها دیدم در حالیکه بنظرم کمی عجیب می آمد که در شرایطی که کشور نیازمند سازندگی واتحاد کلیه اقشار ملت است باید  وارد آمادگی نظامی شد.

درشرایطی که انقلاب نوپا نیاز به ارامش و ثبات داشت هر روز در کوچه و خیابان با دادن شعارهای تند و متهم کردن سران نظام به وابستگی به امپریالیزم به چنگ و درگیری ومشغول کردن اذهان عمومی مشغول بودیم…درچنین شرایطی جنگ عراق و تجاوز گسترده اش برمردم ما تحمیل شد. درخلوت بچگانه و صادق خودمان به جبهه رفتیم تا دوش بدوش خلقمان با نیروی متجاوز بجنگیم واز ناموس خاک وشرفمان دفاع کنیم ولی بزودی باسرقت سلاح وانتقال به پشت جبهه انبارهای سلاح درشهرهای مرزی راه انداختیم بدون اینکه بدانیم وبپرسیم چرا؟

طولی نکشید که با اعلام جنگ مسلحانه دراوج تجاوز دشمن به خاک میهن جبهه دیگری رو در روی خلقمان گشودیم وبعد هم داستان ترورها، انفجارات  و قتل صدها تن بیگناه … واز طرف دیگراعدام وقربانی شدن نسلی از ما که درهردو طرف مقصرش توبودی… درشرایطی که خانه وخانواده راترک ودربدترین شرایط شبها درقبرستانها پارک ها از شدت سرما به خود می لرزیدیم تنها خودمان را اینگونه تسکین میدادیم که طبق وعده تو شش ماه دیگرنظام سرنگون و ما حاکمیت رابدست می گیریم … یکسال گذشت  با فرار تو از صحنه مابقی نیروها که جان سالم بدر برده بودند از ایران گریختند.

درفرانسه باز همان وعده وعیدها راتکرار کردی وهربار سالی را برای سرنگونی  و بازگشت به ایران تعیین  کردی. درسال ۶۵ درمیان بهت وتعجب همه خاک عراق واتحاد استراتژیکی با صدام متجاوز را انتخاب کردی.. وباز به ما وعده دادی که به عراق می ایی تا برافروزی اتش درکوهساران…واینکه این اخرین مرحله استرانژی سرنگونی است .

با ساز و برگ و کمک مالی صدام ارتش ازادیبخش تشکیل دادی همان بازوی استوار و پرتوان خلق قهرمان ایران که البته بعد در جریان عمل دوش بدوش سربازان متجاوز صدام به خاک ایران نفوذ ودستشان رابه خون سربازان وطن بجرم دفاع از سرزمین پدری آلوده  کردی .


در عراق برایمان پادگان اشرف ساختی همان بهشت موعود زمینی و تاکید کردی حفظ و ایستادگی در اشرف تا آخرین نفر و نفس شرف ماست و در دهان ما در هر شب و بامداد  در مراسم شامگاه و صبحگاه این شعار را جاری کردی که کوه اگر بجنبد اشرف زجا نجنبد ؟ و هرکس که خیال  ترک و جدایی از اشرف را داشت کوفی . طعمه . و پاسدار رژیم  معرفی  میکردی … بدنبال اعلام اتش بس در جنگ عراق برضد ایران  و در منتهای توهم احمقانه که از اوج خود بزرگ بینی و قدرت طلبی تو ناشی می شد. عملیات به اصطلاح فروغ جاویدان رابا هدف تصرف ۴۸ ساعته تهران اعلام کردی … سیل جوانان ساده لوح و خوش باور و البته  صادق را از کشورهای مختلف اروپایی به عراق اعزام نمودی. انها بقدری فریب وعده های تو را خورده بودند که بیچاره ها هرکدام با کوله هایی انباشته از سوغات برای عزیزانشان درایران امده بودند و چه زود حباب این توهمات خوش خیالانه در دشت حسن اباد و چهار زبر ترکید انجایی که اجساد سوخته و سوغاتی های پراکنده در صحنه  مشمئز کننده شکل تراژدی سیاه  تو را برای انها رقم زد…. از فروغ برگشتیم  با انبوهی کشته و بدنهای مجروح  و باورهای خدشه دارشده…. مینیموم صداقت ومردانگی حکم میکرد که مسولیت این فاجعه انسانی را برعهده بگیری ولی افسوس که یک جو شرف و غیرت یافت نشد. ولی وقاحت و بیشرمی چرا…آنجا که خود قربانیان را مقصر تلقی کردی…عجبا عجبا

درحالی که هنوز زخم پیکرهایمان التیام نیافته بود در حالی که داغ فراق دوستان را بدل داشتیم کانون گرم خانواده و حربم مقدس زندگی راهدف گرفتی به بهانه انقلاب وقطع وابستگی  و بقول خودت دیگ ها گذاشتی و اتش ها برافروختی تا تمامی ارزش های خانوادگی وعشق به فرزند و همسر را در خلوت ترین نهانگاه اعضا که اصلی ترین مرکز کنش و واکنش بود را بسوزانی و خاکستر کنی و بر بنای آن قلب های سوخته مهر مریم  بکاری و بندهای لعنتی انقلابش را..

چندین سال هم ما را در لابلای طناب (بند)های انقلاب سرگرم  و سردرگم وعلاف کردی…درآن سالها تنها دلمان به سلاح  و اونیفورم  سبز رنگمان خوش بود و به حرف هایت  که هیچگاه لباس عزت وشرف ارتش آزادیبخش را از تن خارج نخواهیم کرد و سلاح مان که شرف ماست را برزمین نخواهیم گذاشت..

در طی این سالیان اشرفی برایمان ساختی با انبوه برج ها وسیم های خاردار اشرفی که در مناسباتش چرا و چگونه و کی و کجا و چطور ممنوع  و مرز سرخ شمرده می شد و خیال جدایی از آن خیانتی بزرگ…

چه انبوه اعضایی که بدلیل اصرار برای جدایی بطرز مشکوکی کشته  و سربه نیست  نشدند. چه بسیار افرادی که فقط بجرم اقدام برای انتخاب مسیر زندگی در زندان مخوف ابوغریب و زندانهای شما ساخته به اسارت نرفتند و چه تعداد بخت برگشتگانی که از شدت فشارهای طاقت فرسای مناسبات دست به خودسوزی نزدند…. الان قریب به بیش از ۳۰سال از ان وقایع میگذرد اکثر نفرات همانند من بیش از ۵۰ بهار از زندگیمان را پشت سرگذاشته ایم با انبوهی  بیماریها سرخورده و مایوس و زندگی  باخته… راستی ما بعد از ۵۰ سال باید به کدام داشته هایمان افتخار کنیم  و به چه ببالیم… به تحقق وعده سرنگونی؟ به ارتش آزادیبخش ملی  بازوی  پرتوان  و پراقتدار خلق… به سلاح  ناموس مجاهد… یا به اشرف حفظ  شرف . اکنون با گذشته ای سیاه وآینده ای نامعلوم درآلبانی اسکان داده شده ایم  و منتظریم در آلبانی برایمان اشرف  دیگری بسازند.. وبازهم ما را در خلوت بی خبری خودمان به اسارت بگیرند؟  ولی هرگز

نمیدانم زنده ای یا مرده؟ ولی باید به انبوه سوالات و تناقضاتی که تمامی وجودمان را فرا گرفته پاسخ بدهی که ما در آلبانی چکار می کنیم؟ به چه بهانه ای باید بمانیم ؟ با کدام هدف ؟ از درون وجدانهای بیدار شده مان نهیب میخوریم که دیگر دوران  فریب  ذهن تمام شد .

آلبانی پل ما بسوی آزادی است .


علی اکرامی
خوزستان
سه شنبه ۲ آذر ۱۳۹۵




طبقه بندی: اخبار،  نوید نیوز،  آلبانی، تیرانا،  آرشیو 95،  نامه های سرگردان،  نجات یافتگان،  آقای علی اكرامی، 
برچسب ها: رنج نامه علی اکرامی خطاب به رجوی، برای تاریخ فردا، علی اکرامی، آلبانی،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

نوید رهایی روی موبایل

تصویر روز

مرصاد

 فرقه جنگ طلب مجاهدین

كردكشی

نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی


لرستان
قربانیان ترور

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

نجات یافتگان

آقای ابراهیم خدابنده

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

آقای نادر نادری

آقای علی مرادی

 آقای محمد رزاقی

 آقای بهزاد علیشاهی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

 خانواده

خانم آن سینگلتون

خانم بتول سلطانی

خانم ثریا عبداللهی

زنان

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

خودسوزی

جاسوسی

جاسوسی فرقه رجوی در فضای مجازی

سی خرداد 1360

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

تروریست

نه آقاجون، ما اینجا حق آب و گل داریم

اردوگاه اشرف بعد از اخراج منافقین

سران فرقه

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی