نوید رهایی از فرقه تروریستی رجوی
خبری، افشاگری، تحقیقی
، ، مرگ بر آمریکا ، ، Amerika ölümü ، ، Śmierć Ameryki ، ، Down with America ، ، Morte in America ، ، الموت لأمریكا ، ، Tod nach Amerika ، ، Vdekja në Amerikë ، ، Mort à Amérique ، ، مرگ بر آمریکا

مرتبه
تاریخ : جمعه 14 اردیبهشت 1397
کمپ التاش
 2018/05/04 by Iran Interlink

احمد وحدانی، صفحه فیسبوک، چهارم می ۲۰۱۸:

قسمت اول

دوستان و یاران گرامی قصد دارم که در چند قسمت مقداری از خاطرات تلخ خودم و آنچه که در طول تقریبا ۳ سال در اردوگاه التاش و شهر الرومادی عراق را از نزدیک دیده و تجربه کرده ام را برای شما و برای آگاهی همه هموطنانم، برای اولین بار بازگو کنم. از دوستانی که در آن سالها با من در آنجا بسر میبردند خواهش میکنم که اگر مطلب و یا موضوع مهمی را فراموش کرده ام، برایم یاد آوری کرده و در تکمیل این نوشته مرا یاری کنند. باشد که این خاطرات تلخ تجربه ای باشد برای نسلهای آینده.

احمد وحدانی دوستان عزیز برای معرفی خودم مجبور هستم که خیلی خلاصه اشاره کنم که من نو جوانی بیش نبودم که انقلاب سال ۱۳۵۷ را تجربه کردم و چون که کوچک بودم هیچ گونه نقشی در آن نداشتم، و گاها از دور شاهد تظاهرات بهمن ماه بودم. در سال ۵۸ با بعضی مسائل آشنا شدم و در سال ۵۹ هوادار سازمان مجاهدین خلق شدم. در بعضی جلسات و همچنین در جلسات انجمن سازمان شرکت میکردم و بعضی وقتها نشریه فروخته و اعلامیه پخش میکردم. من در آن زمان جزو تیمهای ملیشیا بودم. در تظاهرات سی خرداد ۶۰ که در صف جلویی شرکت کرده بودم، زخمی شده و دستگیر و زندانی شدم. بعد از ۷ ماه زندان و ضرب و شتم زیاد، از زندان آزاد شده و بعد از مدت کوتاهی با هسته های سازمان تماس گرفته و شروع به فعالیت کردم. از فعالیتها میتوانم نفوذ شبانه به داخل زندان جهت آزاد سازی ۳ همرزم مجاهدم، سازماندهی و آموزش بعضی هسته های عملیاتی، ارتباط با سازمان در تبریز و کردستان و رد و بدل کردن بعضی کارهای اطلاعاتی، و در نهایت در زمستان سال ۶۱ به کردستان جهت دیدن آموزش نظامی و چریک شهری در یک گروه هفت نفره اعزام شده و بعد از دیدن آموزشهای نظامی و با پیشنهاد سازمان در مقرهای نظامی سازمان ماندگار شدم، و سالها در کردستان ایران و همچنین عراق بودم و به ماموریتهای زیادی فرستاده شدم و مسئولیتهای زیادی هم بر عهده داشتم که فرصت بیان آنها در این نوشتار نمیگنجد. در اکثر مقرها و پایگاه های سازمان در شهرهای کردستان عراق حضور داشتم که در نهایت در دی ماه سال ۱۳۶۶ مرا به پایگاه اشرف فرستاند، و من تا شهریور ما سال ۱۳۷۰ در سازمان بودم. در این نوشتار بطور خلاصه راجع به فرستادن ما به رومادی و اتفاقات بسیار تلخ و طاقت فرسا در آن شهر خواهم پرداخت.

” بعد از ظهر در حیات مهمانسرا آرام آرام قدم میزدم که یک دفعه به یاد عکسی افتادم که تقریبا ۷ سال پیش خانواده ام از ایران برایم فرستاده بودند که در آن عکس ۴ نفر از اعضای خانواده ام عکس جمعی برایم فرستاده بودند واین تنها یادگاری بود که من از خانواده ام داشتم. بعد از کمی فکر و برنامه ریزی در ذهنم، در حیات دور برداشته و به سمت دیوار خیز سریعی گرفتم و در یک چشم به هم زدن بازوانم به بالای دیوار رسید و متوجه شدم که این کار شدنی است و زود از دیوار پائین آمدم و این تمرینی بود برای عبور شبانه از دیوار و رسیدن به آن عکس که در آسایشگاه تیپ خودمان جا مانده بود …. “

تابستانهای عراق بسیار گرم و طاقت فرسا بودند و ما هر هفت روز هر هفته را در تلاش و کار و آموزش و گاها عملیات و…. بسر میبردیم. از صبح که بیدار میشدیم و بعد از نماز صبح و مراسم صبحگاه، مشغول کار و فعالیت میشدیم و معمولا شبها هم یک نشست برای گزارش کارها و برنامه ریزی و همراه با انتقاد و… با تنی خسته و ذهنی پر از سوالات و درگیریهای فکری در آسایشگاه های ۲۰ یا ۳۰ نفره به خواب میرفتیم و اکثرا هم یکبار در شب به نگهبانی بیدارمان میکردند. اگر بخواهم از آن روزها بنویسم بایستی روزها و ماهها صرف این کار کنم که فعلا چنین فرصتی برام امکان ندارد.

من روز شش دی سال ۱۳۶۶ از پایگاه سردار به اشرف فرستاده شدم و تا خروجم از سازمان که بیش از هفت ماه طول کشید، یعنی تا بهار ۱۳۷۰ در اشرف بودم تا اینکه دراواخر شهریور ماه همان سال از یک پایگاهی در بغداد به کمپ التاش که تعبیدگاه جنگ زده های ایران عراق و همچنین افراد سیاسی از احزاب و سازمانهای سیاسی ایران بود، به همراه تقریبا ۲۰ نفر منتقل شدم. در روند این کار توضیحات بیشتری خواهم داد.

ارتش عراق در زمان حکومت صدام حسین و حزب بعث عراق در تاریخ ۱۱ مرداد ۱۳۶۹ (۱۹۹۰ م) به کویت حمله و این کشور را اشغال کرد. سازمان از این حمله و تصرف کویت توسط ارتش شراق خیلی خوشحالی میکرد و سعی میکرد چنین وانمود کند که بعد از حمله به کویت، صدام دوباره جنگ را با ایران شروع خواهد کرد و آقای رجوی همیشه در نشستها از عدم امضای صلح میان ایران و عراق میگفت تا نشان دهد که راه مبارزه بسته نشده و نخواهد شد آقای رجوی همزمان از سیاست جرج بوش که نظم نوین جهانی نام داشت نیز سخن میگفت. رژیم عراق با این حمله نظامی به کویت باعث بروز بحرانی بین‌المللی گردید و اخطار شورای امنیت را نپذیرفت. آمریکا در زمستان سال ۱۳۶۹ با ائتلافی از کشورهای دیگر به کویت و سپس به عراق حمله کرد و ارتش عراق را از کویت بیرون راند.

در زمان حمله ارتش عراق به کویت، من مدتی بود که در پیش افسران عراقی آموزش نظامی از قبیل تانک، نفربر زرهی بی، ام، پی ۱، موشک سام، شلیک موشک زرهی و.. که بعضی از مسولین بالای سازمان هم در آن کلاسها شرکت داشتند، میدیدم و در آن زمان بود که خبر حمله عراق به کویت را شنیدم. افسران عراقی که سید مهدی و سید اسد نام داشتند و کلاسها توسط یک نفر که عضو ارتش آزادی بخش بود، به فارسی ترجمه میشد.
اواخر دی ماه سال ۱۳۶۹ بود که تقریبا همه را از اشرف به زمین کفری ( زمین آموزش نظامی ) بردند و علت این جابجای هم آموزش نظامی عنوان گرفته بود، سازمان اصلا دوست نداشت که افراد از اخبار خارج از سازمان با خبر شوند و همیشه سعی داشت که افراد را با کار و آموزش و… مشغول نگه داشته و کسی از اتفاقات مهم در دنیای آزاد خبردار نشود. در کفری بود که از طرف مسئول من چندین برخورد نادرست با من شد و چندین بار به من دروغ گفتند. در آن زمان که سه تا از انگشتان من زیر درب برجک نفربر شدیدا زخمی شده و بخیه خورده بود، من با همان دست زخمی سنگر میکندم و غروب همان روز لودرها سنگرها را با خاک پر میکردند. در آنجا بود که برخورد تندی بین من و فرمانده تیپ / لشگر خانم پری پیش آمد و آن برخورد بعدها مبنای خروج من از سازمان شد. اتفاقات زیادی در آن زمان برایم افتاد که فرصت طرح آن در این نوشتار نمیگنجد.

مرا با یک ماشین آیفا که خودم راننده آن بودم به اشرف فرستاند و آن زمان بمباران عراق شروع شده بود. در اشرف فرصتی پیش آمد که من یک رادیو از انبار صنفی بدست آوردم، و بعد از چند روز دوباره مرا به کفری فرستاند. این رفت و برگشت به اشرف و کفری کاملا بی برنامه بود و معلوم شد که مسئولین مربوطه در جریان آن نبودند. در کفری من هر روز چند دقیقه به اخبار مانده به توالت و یا اطراف توالتهای صحرایی میرفتم تا اخبار بعضی از رادیو ها را گوش کنم که خیلی از مسائل را که سازمان دوست نداشت کسی راجع به آن موضوع بشنود را میشنیدم و به این ترتیب خیلی از مسائل را متوجه میشدم.

برخوردهای مسئول من با من به جایی رسید که جلسه مشترک با فرمانده پری گذاشته شد و من در آن جلسه چندین دروغ شنیدم و وقتی هم که از آن جلسه بیرون آمدم توسط یک همرزم خودم مورد کتک کاری قرار گرفتم که مرا به یاد زندان انداخت و بد جوری دلم شکسته شد. تصمیم به خروج از سازمان گرفتم، اما مرا بیش از یک هفته در یک چادر در کفری نگه داشتند و چندین بار مسئولین با من برخورد کرده و از من خواستند که نامه نوشته و از خود انتقاد کنم و به سر کار و مسئولیت خود باز گردم که من اصلا قبول نکردم. بعد از یک هفته مرا به مهمانسرای اشرف که در سمت چپ درب ورودی اشرف بود، منتقل کردند.

در مهمانسرای اشرف چندین نفر بودند، من از لحاظ فکری و روحی کاملا در بحران بودم و صبح تا شب فکرم درگیر مسائل بود. مرا چند هفته در آنجا نگه داشتند، آنجا بود که من یک شب بعد از ساعت ۱۲ از دیوار مهمانسرا بالا رفته و به سمت تیپ خودمان در اشرف به راه افتادم تا تنها عکس یادگاری خانواده ام را بدست بیاورم. آن موقع همه در کفری بودند و فقط تعدادی نگهبان در اشرف و در تیپها مانده بود. از همان دیوار که در طول روز امتحان کرده بودم مثل گربه حضرت عباس بالا رفته و به بیرون از مهمانسرا پریدم. از وسط بیابان به سمت تیپ خودمان راه افتادم، هوا خیلی تاریک بود و گویا مهتاب هم به مهمانی رفته بود. به جلو درب اسایشگاه خودمان رسیدم هر وقت صدا میشنیدم سریعا مینشستم، در آن موقع خود بخود به یاد سال ۶۱ افتادم که برای آزاد سازی و فراری دادن ۳ تن از همرزمان خودم که زمانی با هم در یک اتاق یا سلول زندانی بودیم، به همراه یک تیم عملیاتی یک شب به داخل زندان رژیم در شهر مراغه نفوذ کرده و ۳ نفر را به بیرون کشیدیم. آرام آرام به داخل آسایشگاه وارد شدم و در تاریکی به سمت کمد خودم رفتم. عکس خانواده ام را از لابلای وسایلم بیرون کشیدم و یک لحظه احساس کردم که دنیا را به من دادند. چند تا عکس دیگه هم داشتم که خود سازمان انها را به من داده بود و لذا از فرصت استفاده کرده و انها را هم برداشتم و در جیبم جا دادم. میخواستم از اسایشگاه خارج شوم که صدایی از بیرون آمد و من در پشت تخت خواب خودم قائم شدم و بعد از چند دقیقه بیرون آمدم، قلبم تند تند میزد، خدا حافظی از آنجا برایم بسیار سخت بود به همه خاطراتم با دوستانم فکر میکردم و حزن و اندهی عجیب درونم را فرا گرفته بود. به سمت مهمانسرا راه افتادم و از همان دیوار بالا رفته و به حیات مهمانسرا پریدم و به اتاق خودم رفته و روی تخت خوابم دراز کشیدم اما اصلا خوابم نمیبرد.

بعد از چند هفته همه ما را به پایگاه سردار بردند، آنجا کسی بجز جدا شدگان نبود. خانمها را در طبقه بالا نگه میداشتند و من وقتی متوجه این موضوع شدم که دیدم بعضی از دوستان با زن های خودشان از حیات صحبت میکنند و این کار تقریبا مخفیانه صورت میگرفت. مدتی بعد خیلی سریع ما را از آنجا بیرون آوردند و دوباره به اشرف بردند و معلوم شد که سازمان وارد درگیریهای درونی عراق با کوردها شده و کوردها داشتند به پایگاه سردار نزدیک میشند، من اینها رو بعدا از آقای ابولقاسم رضایی در یک نشست جمعی در مهمانسرا که در آن جلسه به خانمها هم توهین بسیار زشتی کرد، شنیدم. در جریان انتقال ما از سردار به اشرف یک یا چند ماشین هم تصادف کردند و چندین نفر از جمله دوست من به اسم بابک زخمی و یک نفر هم به نام مجید که تازه به ارتش پیوسته بود، در تصادف کشته شد.

درتحویل سال نو ۱۳۷۰ ما در مهمانسرای اشرف بودیم و خوب به یاد دارم که من برای شستن جورابم به بیرون رفتم و مشغول وضو گرفتن بودم که نگهبان که یک خانم بود بر من غرید و توپید و بعضی کلمات را نثارم کرد و به من اجازه نمیداد که جورابم را بشویم اما من در آرامش کامل به کار خودم رسیدم ولی احساس زندانی بودن وجودم را فرا گرفته بود. مدتی بعد ما را به یک پایگاهی در بغداد بردند و بعد از مدت کوتاهی به محلی در اطراف کرکوک به اسم ” دبس ” بردند که در دبس بیش از ۴۰۰ نفر به اصطلاح مهمان سازمان بودند. در دبس اتفاقات زیادی افتاد، در آنجا با مشکلات زیادی روبرو بودیم، در آنجا چند صد نفر که از اسرای سازمان یا عراق بودند نگه داری میشدند، هر روز افراد جدیدی به جمع ما آورده میشد، دکتر نوید و بعضی از مسئولین را بعد از سالها برای اولین بار در آنجا دیدم. یک شب تا صبح در جلو ساختمان دبس تحسن کردیم، در انجا بود که تعداد نگهبانها را زیاد کردند و با سلاح بی کی سی در پشت بام نگهبانی (؟) میدادند. خاطرات از دبس زیاد است اما در این گفتار نمیگنجد.

بعد از مدتی که واقعا مشکلات در آنجا زیاد شده بود، و بعدا هم شنیدم که اعضای شورای ملی مقاومت می خواستند از آنجا دیدن کنند، ما را به اشرف بردند. در اشرف چندین بار جلسه تشکیل داده و بر ما ها توپیدند. در مهمانسرای اشرف بود که از تک تک ما نامه و امضائ گرفتند که تا سرنگونی رژیم ما مهمان سازمان باقی خواهیم ماند و گاها بعضی ها را میبردند که ما بعدا میشنیدم انها را به خارج یا به پاکستان و ترکیه فرستاده اند. بعد از مدتی گفتند که راه پاکستان و ترکیه بسته شده و تنها میتوانند ما را به اردوگاه عراق بفرستند و ما از این پیشنهاد استقبال کردیم اما بعد از مدتی میگوفتند که چنین امکانی هم وجود ندارد. صبح تا شب ما در درون یک سالن زندگی میکردیم، جمعی غذا میخوردیم و جمعی هم استراحت میکردیم. بعد از مدتی خیلی خشمگین و اعصبانی به نظر میرسیدند و برخوردها خیلی تند شده بود و گاها درگیری لفظی بین بچه ها و افراد سازمان پیش می آمد.

مدتی گذشت و ما را به پایگاه ازهدی در بغداد منتقل کردند و ما فقط در درون اتاقها میماندیم، اکثرا با دوستان مینشستیم و صحبت میکردیم و شطرنج و ورق بازی میکردیم.
اواخر شهریور ماه همان سال بود که صبح زود همه را از خواب بیدار کرده و تفتیش وسائل و … شروع شد و کسی هم راجع به این کارتوضیحی نمیداد. بعد از تفتیش و… همه را به یک اتوبوس سوار کردند و یک تویوتای سازمان هم که راننده آن فردی بود به نام قاسم و در جلو اتوبوس حرکت میکرد، به راه افتادیم. اتوبوس به سمت تبعیدگاه کمپ التاش در اطراف شهر رومادی، به سمت جهنم و پر از مشکلات و دلتنگیها و سختیها در حرکت بود.

ادامه دارد.



خاطرات روزهای تلخ از تبعید گاه کمپ التاش

قسمت دوم

حرکت از بغداد به سمت شهر رومادی و اردوگاه التاش

هوا خیلی گرم بود و بعد از تفتیش وسائل شخصی افراد و بدون اینکه صبحانه بخوریم، سوار اتوبوس شده و به سمت رومادی به راه افتادیم. اصلا باور نمیکردم که انچه که اتفاق میافتد واقعیت دارد، من کاملا در خواب و رویا بودم و در تعجب از اینکه نهایتا کارها و فعالیتها به اینجا ختم شده است، من در شوک بودم شوک کامل، جدایی برایم خیلی سخت بود حتی سختر از جدایی از پدر و مادر و خواهر و برادر. من در خواب و رویا بودم و اتوبوس با سرعت زیاد از بغداد خارج شده و به سمت رومادی یعنی سرنوشت جدید اما کاملا نامعلوم در حرکت بود. بیش از ۱۰ سال گذشته مثل برق و باد و فیلم با سرعت زیاد از ذهنم عبور میکرد و با خود میگفتم آن همه اعتماد، صداقت، پاکی، فداکاری، رابطه مملو از عشق و دوستی ، زحمات شبانه روزی و کارها و ماموریتهای طاقت فرسا زیر بمباران و گلوله باران در کوهها و دره ها و دشت و صحرا و دهها مسائل دیگر چه شد. من در رویاها پرواز میکردم و آخر این رویا چه تلخ و غمگین بود. اما ته دلم چیز دیگری جوانه میزد و من به خودم اعتماد و ایمان داشتم و به اراده خودم تکیه کرده و امیدوارم بودم که این مشکلات را پشت سر خواهم گذاشت. نباید کم میآوردم.

اتوبوس از چند شهر رد شد که من اسم آنها را بعدا یاد گرفتم، شهر ابوغریب، الفلوجه، الحبانیه، الخالدیه و چندین روستا را پشت سر گذاشتیم و بعد از عبور از رومادی به سمت اردوگاه التاش رفتیم. حتی راضی نشدند ما را در شهر رومادی پیاده کنند و انگار بایستی ما را به مامورین دولتی در اردوگاه التاش تحویل میدادند.

راجع به اردوگاه التاش خیلی کوتاه عرض کنم که بعد از حمله ارتش عراق به ایران، نیروهای ارتش صدام خیلی از شهرهای کوردنشین را در اطراف کرمانشاه از جمله قصر شیرین، سرپل ذهاب، کرند غرب و روستاهای آن دیار را خالی از سکنه کرده و بعنوان اسیر یا جنگ زده به شهر سلیمانیه عراق منتقل میکند که آمار آنها چندین هزار نفر بود. بعد از مدتی عراقیها متوجه میشوند که بدلیل کرد بودن ساکنین سلیمانیه ، بعضی از کوردهای ایران به راحتی به ایران رفت و آمد میکنند و ممکن است که اطلاعات زیادی به دست ایرانیان برسد، لذا بعد از مدتی تصمیم میگیرد که آنها را در یک مکان دیگر و دور از مرز ایران و عراق سکنا دهد و آنها را به اطراف شهر رومادی که کیلومترها از مرز دور است و تا رومادی هم تقریبا ۴۰ کیلومتر فاصله دارد، منتقل میکند. وقتی که من در رومادی بودم که شنیدم بیش از ۴۰ هزار کوردهای ایرانی در اردوگاه التاش زندگی میکنند.

آواخر شهریور ماه سال ۱۳۷۰ یعنی اوج گرما و آفتاب سوزان در کویر استان الانبار عراق بود. درست وسط ظهر سوزان بود که از اتوبوس پیاده شده و یک نفر ما را به سمت نگهبان وردی کمپ راهنمایی کرد. همراه اتوبوس ما یک ماشین باری تویوتای سازمان هم که آقای قاسم ( من قاسم را سالها بود میشناختم ) رانندگی آن را بر عهده داشت، جلو اتوبوس می آمد. من برای یک سوال به سمت ماشین قاسم رفتم و از ایشان سوالم را مطرح کردم اما قاسم راضی نشد شیشه ماشین را پائین بکشد و به سوال من جواب بدهد، قاسم از پیش شیشه ماشین اتاق نگهبانی کمپ را به من نشان داد و با تکان دادن دست، نشان داد که راضی به صحبت کردن نیست. من با غرور صورتم را برگرداندم و از سوال خودم سخت پشیمان شدم، در همان لحظه گرد خاک عجیبی در جلو چشمانم چرخید و سر و صورتم را پر از خاک زرد کرد. من در عرض چند ثانیه خیس عرق شده بودم و گرمای زیاد و پشیمانی از سوالم وجودم را آتشفشان کرد.

از لابلای گرد و خاک چشمانم به چند نفر بر خورد کرد و از آنها ترسیدم، این اولین بار بود که انسان خارج از سازمان، یعنی مردمان عادی را میدیدم. آنها با من به لهجه شیرین کوردی که سالها پیش با آن در کردستان ایران آشنا شده بودم، صحبت کردند و در عین حال که من میترسیدم آنها میخواستند که مرا کمک و راهنمایی کنند. به کمک آنها و به همراه وسائل شخصی خود، به سمت نگهبانی ورودی اردوگاه رفتیم و هموطنان کورد که بعد از سالها زندگی در اردوگاه و کار در شهرهای عراق به زبان عربی هم تسلط پیدا کرده و در شرایط ضروری غریبه ها را کمک و راهنمایی میکردند. با یک کورد جوان و مو فرفری به اتاق نگهبانی وارد شدم و آن کورد عزیز سوال کرد و جواب دادند که سید ( مسئول نگهبانی ) آنجا نیست و من باید فردا به آنجا مراجعه کنم. آنجا آن کورد عزیز اطلاعات کمی راجع به آنجا و شهر رومادی به من داد و مرا متوجه کرد که آنجا هیچ کنترلی نیست و همه میتوانند به هر جا رفت و آمد کنند، منی که سالها با انظباط و نظم کار و بنوعی زندگی کرده بودم برایم کمی سخت بود، اما متوجه شدم که اینجا باید خودم راجع به همه چیز تصمیم بگیرم.

در همانجا متوجه شدم که بعضی ها که حتی چند روز زودتر از ما به آنجا رفته بودند مشغول چادر زنی در آن آفتاب سوزان بودند، به زودی کسب اطلاع کردم که بعضی ها در شهر هستند و میتوان در شهر رومادی هم ماند و زندگی کرد. از جلو همان نگهبانی که درب و کنترلی هم نبود مینی بوسها به شهر رفت و آمد میکردند. اگر مسافر زیاد نبود مینی بوسها اصلا متوقف نمیشدند و به محض سوار شدن چند نفر به راه می افتادند. با وسائلهایم به سمت یک مینی بوس که تازه مسافر پیاده میکرد حرکت کردم اما من نرسیده مینی بوس حرکت کرد و من به دنبال آن شروع به دویدن کردم و با داد و بیداد من و مسافرین داخل مینی بوس، مینیبوس ایستاد و من سوار شدم. سرا پا خیس عرق بودم و همه از لباسهای شیکم میفهمیدند که من تازه وارد هستم. من مقدار کمی پول داشتم و برای اولین بار بود که بعد از سالها پول دیده بودم. فکر کنم ۵۰ دینار داشتم و کمتر از ۱ دینار کرایه ماشین بود.

از همان مسیری که به اردوگاه رفته بودیم به شهر رومادی برگشتیم و ماشین به مرکز شهر و به گاراژ معسگر رسید. از مینی بوس پیاده شده و تعدادی از دوستان را که جلوتر از ما به رومادی رسیده بودند، پیدا کردم و انها مرا به اتاق خودشان در هتل الخضرا بردند. جلیل، علی از دوستانی بودند که ماهها در مهمانسرای اشرف با هم بودیم. هتل الخضرا هتلی بود کاملا مخروبه و هیچ امکاناتی از جمله آب و برق نداشت و همه دیوارها، توالتها و… خراب بودند اما بعضی از دوستان با دادن ۳۰ دینار کرایه راضی بودند آنجا شب را به صبح برسانند. بعد از استراحت کوتاهی و رفع تشنگی شدید به بیرون رفتیم و به ما خبر داده بودند که افراد جدا شده از سازمان که به اردوگاه فرستاده شده بودند به شهر رومادی آمده و در جلو فرمانداری استان الانبار تجمع کرده و نسبت به شرایط اردوگاه و برای اجازه زندگی در شهر رومادی، دست به تحصن جمعی زده و منتظر جواب از فرمانداری بودند. آنجا شنیدم که بیش از چند صد نفر در آن تحصن شرکت کرده بودند. من و دوستان به جمع آنان پیوستیم و چند ساعتی در جلو فرمانداری بودیم که آن روز هیچ جوابی به ما ندادند. در بین معترضین هم اختلافاتی پیش آمده بود که توانستیم آن را برطرف سازیم. معمولا کسانی مخالفت میکردند که رابطه خوبی با سازمان داشتند.

روز بعد باز هم تحصن در جلو فرمانداری شروع شد و اخبار ضد و نقیضی به ما میدادند. مسئولین فرمانداری اصلا راضی به چنین تحصنی نبودند و گویا خبر به گوش مرکز و رهبری سازمان در بغداد رسیده بود. بعد از چند روز غیره مستقیم متوجه شدیم که آنها راضی هستند که ما در شهر کار و زندگی کنیم اما اجازه نداریم به بغداد و شهرهای دیگر مسافرت کنیم. من چند روز در هتل الخضرا پیش دوستان ماندم و بعد از چند روز با یک همشهری که در مهمانسرا با هم مدتی با هم بودیم، یک اتاق کوچک که از در و دیوارش غم و غصه میبارید، در خیابان اطبائ ( خیابان دکترها ) در هتل منصور کرایه کردیم و دوستم به من نوشابه و سیگار فروختن را در پیادروهای شهر رومادی یاد داد. ومن در یک پیادرو بسیار شلوغ و داغ و سوزان مشغول فروختن نوشابه شدم و بعد از چند روز یک بکس سیگار هم خریدم و آنرا روی یک میز کوچک گذاشته و بسته یا نخ و نخ آنرا میفروختم.

زندگی بسیار سخت و طاقت فرسا در رومادی و بدونه آینده و پر از مشکلات فراوان و مهمتر از همه پر از ابهامات زیاد شروع شده بود. هر روز هم بر تعداد جدا شده ها از سازمان در شهر افزوده میشد و دوستان قدیمی به رومادی می آمدند.
حال که به این قسمت از خاطراتم در رومادی رسیده ام، در قسمتهای بعدی سعی خواهم کرد که به مسائل و اتفاقات مختلفی که در رومادی افتاد بپردازم، از جمله زندگی در رومادی، سازمان ملل و یوان، برخوردهای سازمان و سنگ اندازیها در رابطه با یوان، خودکشی ها، گداییها، دعواها، اعتصاب غذای دوستان و….
شبهای تار و روزهای پر از دشواری رومادی هرگز از روح و روانم پاک نخواهد شد.

ادامه دارد.

(پایان مطلب)



طبقه بندی: نوید نیوز،  خاطرات اعضای جداشده، 
برچسب ها: احمد وحدانی، کمپ التاش،
ارسال توسط نوید رهایی
آخرین عناوین

نوید رهایی روی موبایل

تصویر روز

مرصاد

نوید رهایی


در راستای مبارزه با تروریسم بین المللی، بالاخص فرقه تروریستی رجوی؛ وب سایت "نوید رهایی" را با ارسال پیامک به دوستان و آشنایان خود معرفی كنید. مطالب، عكس و اخبار نوید رهایی را در شبكه های اجتماعی و تلگرام به اشتراك بگذارید، همچنین لینک کردن " نوید رهایی" را در سایت ها و وبلاگ خود و دوستانتان، در دستور کار قرار دهید. با تشکر - نوید رهایی ، ،

لرستان
قربانیان ترور

 - شهیده فاطمه طالقانی؛ عزیزم به کدامین گناه در آتش دشمنان خدا و خلق سوختی؟

شهید احمدی روشن، دانشمند هسته ای

شهید داریوش رضایی نژاد، دانشمند هسته ای

شهید علی صیاد شیرازی

برگزیده
صفحات جانبی
برگزیده
افشاگری

نقض حقوق اعضا

خودسوزی

آلبانی ، تیرانا

گزارش انستیتوی تحقیقات دفاع ملی راند

از احمد رازانی تا نورمحمد بیرانوند

حقوق بشر

جداشدگان

 آقای بهزاد علیشاهی

آقای نادر نادری

خانم آن سینگلتون

 آقای محمد حسین سبحانی

آقای علی اكبر راستگو

خانم بتول سلطانی

 آقای محمد رزاقی

 آقای عبد الكریم ابراهیمی

زنان

 خانواده

فرقه رجوی

شورای تروریستی رجوی

نشریات
اخبار
آرشیو مطالب
نوید رهایی نوید رهایی